IdeBook.ir
مشخصات محصول
نویسنده
غلامحسین ساعدی
ویرایش
-
مترجم
-
صفحات
126 صفحه
انتشارات
وزن
172 گرم
شابک
تیراژ
-
قطع
سال
1405
تصویرگر
-
جلد
شومیز

کتاب شب نشینی باشکوه

شب نشینی باشکوه

نویسنده غلامحسین ساعدی
انتشارات نگاه
موجود
رقعی
1405
17% 250,000
207,500

معرفی محصول

«شب‌نشینی باشکوه»، روایت برنامه‌ای است که در مدرسة «گنج دانش» به منظور تجلیل از بازنشستگان شهرداری تشکیل می‌شود. مدیر مدرسه روی سن می‌آید و ترتیب اجرای برنامه‌ها را به ترتیب سخنرانی شهردار، آواز، سخنرانی رئیس فرهنگ، سرود نونهالان مدرسة «عصر پیشرفت» و قدردانی از بازنشستگان اعلام می‌کند. برنامه‌ها به ترتیب اجرا می‌شود. آن شب باران تندی می‌بارد، سالن پر از آب می‌شود و مدیر سرگردان نمی‌داند چگونه این معضل را برطرف نماید. عناوین دیگر داستان‌های مجموعة حاضر عبارت‌اند از: چتر؛ مراسم معارفه؛ خواب‌های پدرم؛ حادثه به خاطر فرزندان؛ ظهر که شد؛ مفتش؛ دایرة درگذشتگان؛ سرنوشت محتوم؛ استعفانامه؛ مسخرة نوانخانه و مجلس تودیع.

کتاب شب نشینی باشکوه

شب نشینی باشکوه

موجود
رقعی
1405

معرفی محصول

«شب‌نشینی باشکوه»، روایت برنامه‌ای است که در مدرسة «گنج دانش» به منظور تجلیل از بازنشستگان شهرداری تشکیل می‌شود. مدیر مدرسه روی سن می‌آید و ترتیب اجرای برنامه‌ها را به ترتیب سخنرانی شهردار، آواز، سخنرانی رئیس فرهنگ، سرود نونهالان مدرسة «عصر پیشرفت» و قدردانی از بازنشستگان اعلام می‌کند. برنامه‌ها به ترتیب اجرا می‌شود. آن شب باران تندی می‌بارد، سالن پر از آب می‌شود و مدیر سرگردان نمی‌داند چگونه این معضل را برطرف نماید. عناوین دیگر داستان‌های مجموعة حاضر عبارت‌اند از: چتر؛ مراسم معارفه؛ خواب‌های پدرم؛ حادثه به خاطر فرزندان؛ ظهر که شد؛ مفتش؛ دایرة درگذشتگان؛ سرنوشت محتوم؛ استعفانامه؛ مسخرة نوانخانه و مجلس تودیع.
17% 250,000

207,500

شب نشینی باشکوه

اثر غلامحسین ساعدی

مشخصات محصول

نویسنده
غلامحسین ساعدی
ویرایش
-
مترجم
-
صفحات
126 صفحه
انتشارات
وزن
172 گرم
شابک
تیراژ
-
قطع
سال
1405
تصویرگر
-
جلد
شومیز

چکیده

«شب نشینی باشکوه»، روایت برنامه ای است که در مدرسة «گنج دانش» به منظور تجلیل از بازنشستگان شهرداری تشکیل می شود. مدیر مدرسه روی سن می آید و ترتیب اجرای برنامه ها را به ترتیب سخنرانی شهردار، آواز، سخنرانی رئیس فرهنگ، سرود نونهالان مدرسة «عصر پیشرفت» و قدردانی از بازنشستگان اعلام می کند. برنامه ها به ترتیب اجرا می شود. آن شب باران تندی می بارد، سالن پر از آب می شود و مدیر سرگردان نمی داند چگونه این معضل را برطرف نماید. عناوین دیگر داستان های مجموعة حاضر عبارت اند از: چتر؛ مراسم معارفه؛ خواب های پدرم؛ حادثه به خاطر فرزندان؛ ظهر که شد؛ مفتش؛ دایرة درگذشتگان؛ سرنوشت محتوم؛ استعفانامه؛ مسخرة نوانخانه و مجلس تودیع.

گوشه ای از کتاب

آقای حسنی متصدی حوزه شماره ی شش اداره ثبت احوال و آمار، ساعت شش بعدازظهر دفتر را بست و از اداره آمد بیرون. هواگرفته و سنگین بود، آسمان از ابر بدرنگ و ضخیمی پوشیده شده بود. آقای حسنی لحظه ای روی پله های آخر ایستاد و نفسی تازه کرد. مردم با عجله راه می رفتند، همه بی حوصله و عصبی بودند. همه سردرد داشتند. آقای حسنی با خود گفت: «خداوندا، چه حال بدی دارم. گرفتار چه افکار مضحکی هستم، این چیه که مغز منو بهم میزنه. یه چیزی خراب شده، یه چیزی پاره شده، تو پشتم یه چیزی تکون می خوره ، عین یه مار کوچولو. نکنه یه وقت نیشم بزنه، یه وقت سکته بکنم.» باد سردی می آمد، معلوم بود که باران در فاصله ی دوری شروع شده است. پاسبان راهنمایی بارانی کهنه ای پوشیده بود، ماشین ها عجله داشتند، عده ای آن چنان در زیر سایبان ها پناه گرفته بودند که انگار باران سرب خواهد آمد. آقای حسنی منتظر ماند و وقتی چند قطره درشت باران جلو پاهایش پخش شد، باعجله پله های چوبی را بالا رفت، قفل در را باز کرد و وارد شد. اتاق تاریک بود. روشنایی خفه و کم رنگی که از شیشه های گردگرفته وارد می شد، نمی توانست مخلفات اداره را روشن کند. اما آقای حسنی به روشنایی احتیاج نداشت. آقای حسنی همیشه در تاریکی لولیده بود، آقای حسنی از تاریکی خوشش می آمد، در تاریکی راحت تر بود و در تاریکی آسان تر می دید، و تا وارد شد دست دراز کرد و چتر کهنه و وصله خورده اش را از میخ کنار در برداشت و در را قفل کرده و پیش از اینکه راه بیفتد، حیوان ناپیدایی دور او چرخید. آقای حسنی چترش را بالا برد. خیلی وقت ها شده بود که در تاریکی راه پله ها چتر او راگرفته بودند و رها نمی کردند . آقای حسنی از آن موجود ناپیدا وحشتی نداشت، نمی خواست چترش را از دست بدهد. در حالی که از سطل های آشغال فاصله گرفته بود، پله ها را پایین آمد. بیرون از باران خبری نبود. ابرهای تیره روی هم انباشته می شدند و آن چند چکه اول هم خشک شده بود. آقای حسنی چتر را روی بازو آویخت و برای خرید به طرف بازارچه انتهای خیابان راه افتاد. بی آنکه دست به جیب بکند و صورت مایحتاج روزانه را که زنش داده بود بیرون بکشد، می دانست که قند و لوبیا و گوشت و یک کیلو آرد و شکر و قرقره مشکی و قرقره سفید و سیگار و سیب، باید بخرد، وکفش های پسرش را از پینه دوز بگیرد. آقای حسنی خوش داشت که از اصناف دور و بر اداره خرید بکند. در آن حدود بیشتر می شناختندش، برای هر کدام از آن ها ، سالی چند بار رونوشت شناسنامه صادر کرده بود و اعتقاد داشت که هیچ وقت کلاه سرش نمی گذارند. بدون خیال پیچ خیابان را پیچید و وارد بازارچه شد. خواربارفروشی قند و لوبیا و سیگار و آرد را برایش تهیه دیده بود، همه را گرفت و بعد وارد قصابی روبه رو شد. سلام علیک گرمی با قصاب کرد و گوشت خرید و از آن طرف بازارچه بیرون آمد. کنار پیاده رو، روی چرخ میوه فروشی، سیب های خوشرنگی چیده بودند ، پاکت میوه را که زد زیر بغل، برای گرفتن کفش های پسرش، لازم بود که از کوچه تنگ و باریکی بگذرد تا به کفاشی دم حمام برسد. هوا تیره و گرفته بود و بوی باران شنیده می شد . دکان کفاشی نیمه تاریک بود و کفاش که کنار چراغ گردسوزش مشغول سوزن زدن بود تا آقای حسنی را دید کارش را زمین گذاشت و بلند شد و گفت: «کفشا حاضره آقای رئیس. تخت هم انداختم.» کفش ها را پایین آورد و جلو چراغ گرفت. بعد توی کاغذی پیچید و گذاشت جلو آقای حسنی. آقای حسنی که می خواست راه بیفتد، کفاش گفت: «پریموس روشنه رییس، اگه عجله نداری، فوری یه چایی دم کنم.» آقای حسنی گفت: «ممنون، ان شاءالله یه روز دیگه. باید برم، بار و بندیلم زیاده می ترسم بارون بزنه.» از کفاشی که بیرون آمد، باران شروع شده بود، دانه های درشتی روی آسفالت خیابان می افتاد و باد سردی که بر کف خیابان می وزید، خبر از یک رگبار شدید می داد. آقای حسنی قدم ها را تندتر کرد، ولی رگبار امان نداد و باران سیل آسا باریدن گرفت.

دیدگاه کاربران

دیدگاه شما

هنوز دیدگاهی برای این محصول ثبت نشده است. اولین نفر باشید.

CAPTCHA

با ثبت دیدگاه، موافقت خود را با قوانین انتشار دیدگاه در ایده‌بوک اعلام می‌کنید.

مشاهده قوانین ثبت دیدگاه
  1. 1 فقط درباره همین محصول و تجربه واقعی‌تان بنویسید.
  2. 2 از زبان مؤدبانه استفاده کنید؛ توهین منتشر نمی‌شود.
  3. 3 سؤال را در بخش پرسش و پاسخ بپرسید، نه در دیدگاه.
  4. 4 تبلیغات، لینک و شماره تماس درج نکنید.
  5. 5 دیدگاه پس از بررسی تیم محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک

پرسش خود را بپرسید

درباره این محصول سوال دارید؟
پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید

مشاهده قوانین پرسش و پاسخ
  1. 1 پرسش باید مشخص و مربوط به همین محصول باشد.
  2. 2 وضعیت سفارش را از حساب کاربری پیگیری کنید.
  3. 3 قبل از پرسش، موارد مشابه را مرور کنید.
  4. 4 پاسخ ممکن است از خریداران یا ایده بوک باشد.
  5. 5 پرسش پس از بررسی محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک