IdeBook.ir
مشخصات محصول
نویسنده
لی باردوگو
ویرایش
-
مترجم
بهنام حاجی زاده
صفحات
305 صفحه
انتشارات
وزن
466 گرم
شابک
تیراژ
1100 جلد
قطع
سال
1400
تصویرگر
-
جلد
شومیز

کتاب گریشا 1

گریشا سایه و استخوان

نویسنده لی باردوگو
مترجم بهنام حاجی زاده
انتشارات باژ
موجود
رقعی
1400
20% 764,000
608,144
کتاب گریشا 1 (سایه و استخوان)، اثر لی باردوگو، با ترجمه‌ی بهنام حاجی زاده، در بازار نشر ایران، توزیع شده است.

کتاب گریشا 1

گریشا سایه و استخوان

موجود
رقعی
1400
کتاب گریشا 1 (سایه و استخوان)، اثر لی باردوگو، با ترجمه‌ی بهنام حاجی زاده، در بازار نشر ایران، توزیع شده است. این محصول در سال 1400 توسط انتشارات باژ، به چاپ رسیده است. این محصول به تیراژ 1,100 جلد، در قطع و اندازه‌ی رقعی، در سایت ایده بوک قرار دارد.
20% 764,000

608,144

گریشا 1

اثر لی باردوگو

مشخصات محصول

نویسنده
لی باردوگو
ویرایش
-
مترجم
بهنام حاجی زاده
صفحات
305 صفحه
انتشارات
وزن
466 گرم
شابک
تیراژ
1100 جلد
قطع
سال
1400
تصویرگر
-
جلد
شومیز

پیشگفتار

خدمتکارها صدایشان میزدند «مالنچکی ارواح کوچک چون از همه ریز جثه تر و جوانتر بودند و مثل اشباحی خندان در عمارت دوک پرسه می زدند. از این اتاق به آن اتاق می رفتند در گنجه ها قایم میشدند تا فال گوش بایستند و دزدکی به قصد کش رفتن آخرین هلوهای تابستانه به آشپزخانه سرک می کشیدند. دختر و پسر با فاصله ای چند هفته ای از راه رسیده بودند، دو تا یتیم دیگر بودند از بازماندگان جنگهای مرزی پناه جویانی کثیف و چرک رو که از خرابه های روستاهای دور دست بیرونشان کشیده و به املاک دوک آورده بودند تا خواندن و نوشتن فرا بگیرند و پیشه ای بیاموزند پسرک قد کوتاه بود و چارشانه و به رغم خجالتی بودن همیشه لبخند بر لب داشت دخترک متفاوت بود و خودش می دانست.

گوشه ای از کتاب

کجا می گریختم؟ افراد مسلح در وسط اردوگاهی نظامی محاصره مان کرده بودند.

حتی اگر هم این طور نبود، آخر کجا می رفتم؟

زن کنار دستم گفت: «لطفاً پالتوت رو در بیار»

چی؟

باید زخم هات رو معاینه کنم. به سرم زد امتناع کنم ولی خب که چه بشود؟ پالتویم را با زحمت در آوردم و گذاشتم شفادهنده لباسم را از روی شانه ام کنار بزند گرپی آدوگ ها فرقه ی مردگان و زندگان بودند. سعی کردم روی بخش زندگانش تمرکز کنم ولی قبلاً هرگز یک گریشا درمانم نکرده بود و تک تک ماهیچه های بدنم از وحشت منقبض شده بود.

از کیفی کوچک چیزی درآورد و بوی شیمیایی تندی کالسکه را پر کرد. موقعی که زخم را تمیز می کرد، غیر ارادی تکانی خوردم و به زانوهایم چنگ انداختم. کارش که تمام شد بین شانه هایم حس گرمی و سوزش داشتم. لبم را محکم گزیدم آن قدر دلم میخواست پشتم را بخارانم که حد نداشت. بالاخره تمامش کرد و لباسم را پایین کشید. محتاطانه شانه هایم را تکان دادم از درد خبری نبود. گفت حالا دستت زخم چاقوی تارین را پاک از یاد برده بودم ولی مچ و دستم از خون چسبناک شده بود. زخم را تمیز کرد و دستم را زیر نور گرفت گفت: «سعی کن آروم بمونی وگرنه جای زخم میمونه سعی ام را کردم ولی تکان خوردنهای کالسکه کار را سخت می کرد. شفادهنده آهسته دستش را روی جراحت کشید حس کردم پوستم از گرما به زقزق افتاد.

دستم وحشیانه خارید و پیش چشمان شگفت زده ام گوشتم جنبید و دو لبه ی زخم به هم چسبیدند و پوستم ترمیم شد.

خارش تمام شد و شفادهنده عقب نشست دستم را لمس کردم در جای بریدگی اثر زخمی اندکی برآمده بود ولی فقط همین

با حیرت گفتم: «ممنونم.»

شفادهنده سری تکان داد.

دیدگاه کاربران

دیدگاه شما

هنوز دیدگاهی برای این محصول ثبت نشده است. اولین نفر باشید.

CAPTCHA

با ثبت دیدگاه، موافقت خود را با قوانین انتشار دیدگاه در ایده‌بوک اعلام می‌کنید.

مشاهده قوانین ثبت دیدگاه
  1. 1 فقط درباره همین محصول و تجربه واقعی‌تان بنویسید.
  2. 2 از زبان مؤدبانه استفاده کنید؛ توهین منتشر نمی‌شود.
  3. 3 سؤال را در بخش پرسش و پاسخ بپرسید، نه در دیدگاه.
  4. 4 تبلیغات، لینک و شماره تماس درج نکنید.
  5. 5 دیدگاه پس از بررسی تیم محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک

پرسش خود را بپرسید

درباره این محصول سوال دارید؟
پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید

مشاهده قوانین پرسش و پاسخ
  1. 1 پرسش باید مشخص و مربوط به همین محصول باشد.
  2. 2 وضعیت سفارش را از حساب کاربری پیگیری کنید.
  3. 3 قبل از پرسش، موارد مشابه را مرور کنید.
  4. 4 پاسخ ممکن است از خریداران یا ایده بوک باشد.
  5. 5 پرسش پس از بررسی محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک