IdeBook.ir
مشخصات محصول
نویسنده
آیب ملکیور
ویرایش
-
مترجم
کاظم اسماعیلی
صفحات
496 صفحه
انتشارات
وزن
534 گرم
شابک
تیراژ
-
قطع
سال
1387
تصویرگر
-
جلد
شومیز

کتاب ماموریتی بالاتر از خطر

معرفی کتاب ماموریتی بالاتر از خطر

نویسنده آیب ملکیور
مترجم کاظم اسماعیلی
انتشارات دایره - خاتون
موجود
رقعی
1387
500,000
کتاب ماموریتی بالاتر از خطر، اثر آیب ملکیور، با ترجمه‌ی کاظم اسماعیلی، در بازار نشر ایران، توزیع شده است.

کتاب ماموریتی بالاتر از خطر

معرفی کتاب ماموریتی بالاتر از خطر

موجود
رقعی
1387
کتاب ماموریتی بالاتر از خطر، اثر آیب ملکیور، با ترجمه‌ی کاظم اسماعیلی، در بازار نشر ایران، توزیع شده است. این محصول در سال 1387 توسط انتشارات دایره - خاتون، به چاپ رسیده است. این محصول در قطع و اندازه‌ی رقعی، در سایت ایده بوک قرار دارد.

500,000

ماموریتی بالاتر از خطر

اثر آیب ملکیور

مشخصات محصول

نویسنده
آیب ملکیور
ویرایش
-
مترجم
کاظم اسماعیلی
صفحات
496 صفحه
انتشارات
وزن
534 گرم
شابک
تیراژ
-
قطع
سال
1387
تصویرگر
-
جلد
شومیز

گوشه ای از کتاب

زیگ شروع به صعود از سربالایی کرد ولی فوراً ناامیدی سراپایش را فرا گرفت زیرا در اثر انفجار دینامیت و پخش شدن آب به اطراف خاک کنار جویبار مبدل به گل کردیده و مانند یک تیر چراغ برق روغن خورده لیز شده بود. ناچار چهار دست و پا در میان گلها شروع به بالا رفتن کرد ولی در میان راه لیز خورد و دوباره سر جای اولش برگشت. از فرط عصبانیت زیر لب ناسزایی گفت آنها به او کلک زده و موقعی که این قسمت از تمرینات را برایش تشریح میکردند، درباره دینامیت و زمین گل آلود به او چیزی نگفته بودند با وجود این فکر تازه ای به مخیله اش خطور کرد و با خود گفت باید انتظار این غافلگیری ها را در هر لحظه داشت چون در موقع انجام مأموریت اصلی آدم نمی تواند توقع داشته باشد که با چنین خطرات پیش بینی نشده ای روبه رو نگردد. در پی این فکر مثل شناگران روی سراشیبی مرطوب افتاد و شروع به دست و پا زدن کرد و کم کم شروع به بالا رفتن نمود ولی در بین راه دیگر به سوی جویبار لیز می خورد. احساس کرد که بار غفلتاً دستی شانه کت نظامی او را گرفت و زیگ متوجه شد که روی سراشیبی گل آلود دارد به طرف بالا میرود دیرک روی زمین دراز کشیده و نفس نفس میزد پایش را به کیسه سنگ قلاب کرده بود که در حین بالا کشیدن زیگ محل اتکای مناسبی داشته باشد. در حالی که شانه چپ خود را با دست میمالید گفت زود باش راه بیفت. سپس از جا پرید و کیسه سنگ را به دست گرفت در مقابل آنها یک تپه مشجر دیده می شد که ایستگاه شماره شش بر قله آن قرار داشت.

دیدگاه کاربران

دیدگاه شما

هنوز دیدگاهی برای این محصول ثبت نشده است. اولین نفر باشید.

CAPTCHA

با ثبت دیدگاه، موافقت خود را با قوانین انتشار دیدگاه در ایده‌بوک اعلام می‌کنید.

مشاهده قوانین ثبت دیدگاه
  1. 1 فقط درباره همین محصول و تجربه واقعی‌تان بنویسید.
  2. 2 از زبان مؤدبانه استفاده کنید؛ توهین منتشر نمی‌شود.
  3. 3 سؤال را در بخش پرسش و پاسخ بپرسید، نه در دیدگاه.
  4. 4 تبلیغات، لینک و شماره تماس درج نکنید.
  5. 5 دیدگاه پس از بررسی تیم محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک

پرسش خود را بپرسید

درباره این محصول سوال دارید؟
پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید

مشاهده قوانین پرسش و پاسخ
  1. 1 پرسش باید مشخص و مربوط به همین محصول باشد.
  2. 2 وضعیت سفارش را از حساب کاربری پیگیری کنید.
  3. 3 قبل از پرسش، موارد مشابه را مرور کنید.
  4. 4 پاسخ ممکن است از خریداران یا ایده بوک باشد.
  5. 5 پرسش پس از بررسی محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک