جستجوهای اخیر
جستجوهای پرطرفدار
75,000
پیش از آنکه در بحث جلو برویم، مایلم همین جا روشن کنم واژهٔ «رشک» به دو شیوهٔ کاملاً متفاوت به کار می رود. چاسر این واژه را در اشاره به نیروی مخرب و ویرانگری به کار می بَرد که دامان آدم یا خصلتی را که فردِ حسود تحسینش می کند، می گیرد. این همان نوع رشکی است که روانکاوان هم از آن بحث می کنند. اما، خیلی وقت ها در عرف عام از این واژه برای اشاره به نوعی رشک استفاده می شود که این ویژگیِ زیان بار را ندارد؛ بلکه همان اندوه ناگهانی و تأثرآو حاصل از تحسینی است که فرد را به کم وکاستی های خویش واقف می کند. این نوع دوم رشک [غبطه] به جای اینکه تضییع کننده و مخرب باشد، می تواند به رقابت یا پذیرش محدودیت های خود فرد بینجامد. اینکه من به ویژگی ها، مهارت ها و زیبایی تو غبطه می خورم ضرورتاً به این معنا نیست که خواهان از بین بردن آنها هستم. درواقع، حس تحسینی که در نسبت با این قبیل خصایص در من ایجاد می شود ممکن است مرا وادارد تا از خصایص خودم بهتر استفاده کنم.
حتی اگر آدمی نتواند برای دستیابی به چیزی که به آن غبطه می خورد امیدوار باشد باز هم می تواند از آن سرشار باشد و بهره ای نیک از آن بگیرد. شاید یک فرد مسن به جوانیِ دیگران غبطه بخورد و همزمان آن حس سرزندگی و خوشبینی خاص دورۀ جوانی آنها را تحسین کند و خودش هم از دیدن آن، جان تازه ای بگیرد، حتی اگر تحسینی دردناک باشد؛ دردِ آگاهی از اینکه خودش هرگز نمی تواند بار دیگر جوان باشد. کسی که به هنرمند یا نویسنده ای غبطه می خورد، امید ندارد استعداد و مهارت او را به دست آورد، اما احتمالاً خلاقیت و نگاه او به جهان، شوقی را در دلش بیدار خواهد کرد.
چاره ای نیست؛ باید برای تحسین دیگران و تحسین آنچه عرضه می کنند با حدی از این غبطه خوردن ها سر کنیم. گاهی اوقات به آن «چشم به هم چشمی»[3] نیز می گویند. می دانم محال است موسیقی دانی طراز اول بشوم، اما دست کم می توانم با حال و هوای آن موسیقی خاص و عواطفی که منتقل می کند، سر شوق بیایم.
سر کردن با نوع مخرب رشک سخت تر از این حرف ها است، اما چاره چیست؟ این نوع رشک هم بخشی از وضع بشر است. شاید برای همین است که گرچه احتمالاً برخی از آن شخصیت های حسود را که ادبیات دَم دستمان می گذارد سرزنش می کنیم، بااین حال خیلی خوب درکشان می کنیم و بگویی نگویی برایمان جالب اند. این شخصیت ها علاوه بر اینکه ممکن است حسی از انزجار حق به جانب در ما ایجاد کنند، آن حسی که مثلاً یاگوی[4] شکسپیر یا ابلیس[5] در بهشت گمشدهٔ[6] میلتُن برمی انگیزانند، همچنین می توانند در ما حس همدلی ایجاد کنند: خوب می دانیم آن طور بودن چه حس و حالی دارد. اغلب اوقات، شخصیت های منفی ادبیات، بیشتر از چیزها و افراد ستودنی که این شخصیت ها به آنها رشک می ورزند و قصد نابودی شان را دارند، علاقه و حس تفاهم ما را برمی انگیزند؛ چرا چنین است؟ خوب به این دلیل که در وجود تک تکِ ما شخصیتی منفی وجود دارد. شاید با ویژگی های مقبولمان به خوبی آشنا باشیم، اما ادبیات به ما کمک می کند با ابعادی از شخصیتمان که تحملشان به تنهایی سخت است کنار بیاییم. شاید رشک ورزی ویرانگر همان احساسی باشد که شناختش در وجودمان سخت ترین کار ممکن است، چون رشک تنها عاطفه ای است که ظاهراً به امر خوب به خاطر خوب بودنش می تازد. گذشته از این، حسادتِ آدم حسود همان طور که خوبی و توانایی های آدم دیگری را که به او رشک می ورزد، تضعیف می کند، خوبی و توانایی های خودش را هم تضعیف می کند.
درباره این محصول سوال دارید؟
پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید
تلگرام
واتساپ
کپی لینک