جستجوهای اخیر
جستجوهای پرطرفدار
معرفی کتاب دومین روز از دومین ماه
معرفی کتاب دومین روز از دومین ماه
600,000
با خودش نبره... ای کاش میشد.... قلب به من فشرده شد واقعا کاش چنین چیزی امکان داشت... آن گاه بی شک او هم دار و ندارش را در یک ساک دیگر به دست عزرائیل می داد تا در عوض مادر و پدرش از دنیا نمی رفتند... آهی کشید و بعد با لبخند رو به سمر گفت:
بفرمایید تو خانوم خانوما.....
سمر با تعارف بهمن وارد حیاط زیبا شد... حیاط بزرگ و با صفایی که حس نشاط را به او القا می کرد... باغچه هایی پر از بوته های گل و درختان میوه که در آغار بهار شکوفه های سفید و صورتیشان مانند یک لباس عروس زیبا بر تن درختان خودنمایی می کردند... فواره های کوچکی که در حاشیه استخر قرار داشتند و قطرات کوچک و درخشان آب را به داخل استخر میریختند و صدای آرامش بخشی به وجود می آوردند.... سمر به آرامی کنار بهمن از پله های منتهی به تراس بالا رفت و پشت در ورودی لحظه ای ایستاد و به بهمن خیره شد. بهمن در چشمان زیبای او برق نگرانی و اضطراب را دید. با محبت دستش را روی شانه او گذاشت و در حالی که در را باز می کرد. گفت
به خونه خودت خوش اومدی پرنسس من.....
سمر لبخندی به روی بهمن زد و به تبع او کفشهایش را در آورد و با قدم هایی آرام برای اولین بار پا به خانه هادیان گذاشت... خانه ای روشن و دلباز که مثل خانه خودشان همه وسایلش سفید و روشن بود... بهمن ساک را گوشه ای گذاشت و خودش به آرامی ویلن و کیف را از شانه سمر برداشت و به ساک تکیه داد. رنگ سمر پریده بود و بهمن نمی دانست این دختر چقدر از آینده اش میترسد. ظاهر سراپا مشکی پوشش را از نظر گذراند با عشق پدرانه دست سردش را میان دست خود گرفت و گفت بیا خوشگلم.... بیا بریم توی پذیرایی تا خانواده ام رو بهت معرفی کنم سمر به دنبال او وارد پذیرایی شد به احترام بهمن و مهمان نورچشمی اش همه ایستادند. پس از آن که بهمن جواب سلامشان را داد سمر با صدای آرام و لرزانش سلام کرد و جواب سلامش را با محبت از همه گرفت تمام خانواده به احترام او لباس تیره به تن داشتند بهمن دستش را دور شانه سمر حلقه کرد و گفت: عزیز دلم با بهروز پسر بزرگم و همسرش ستاره آشنا شو...
درباره این محصول سوال دارید؟
پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید
تلگرام
واتساپ
کپی لینک