جستجوهای اخیر
جستجوهای پرطرفدار
51,350
گلاب رفت و رفت تا به جنگل رسید. هنوز چند قدمی نرفته بود که یک گرگ پرید جلو پای او. گلاب ترسید. اما به روی خودش نیاورد و به گرگ گفت: «چرا جلو راهم را گرفته ای؟ مگر نمی بینی به خانه مادربزرگم می روم؟» گرگ گفت: «سلام گلاب خانم! تو کجا، اینجا کجا؟! تک و تنها توی جنگل چه کار می کنی؟! آخ که چقدر گرسنه هستم! صبر کن تا تو را بخورم.»
گلاب با خودش کمی فکر کرد و گفت: «ببین آقا گرگه، من خیلی کوچکم. فقط پوست و استخوانم. اگر مرا بخوری سیر نمی شوی؛ اما می خواهم به خانه مادربزرگم بروم. آنجا پلو بخورم، چلو بخورم، مرغ و فسنجون بخورم، وقتی که خوب چاق و چله شدم، وقت برگشتن اگر مرا دیدی می توانی مرا بخوری!»
گرگ با خودش گفت: فکر بدی نیست. به همین دلیل به او اجازه داد تا برود.
گلاب خوشحال از اینکه از دست گرگ نجات پیدا کرده بود، به راهش ادامه داد. هنوز خیلی نرفته بود که یک پلنگ پرید جلو پای او.
درباره این محصول سوال دارید؟
پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید
تلگرام
واتساپ
کپی لینک