کتاب حاضر، داستاني است که در آن در گرماگرم زمانه پرآشوب و رويدادهاي سرنوشت سازي که به استقرار نظام هيتلري در آلمان انجاميد، دو نوجوان هم مدرسه اي زندگي به ظاهر آرام و بي دغدغه اي را مي گذرانند. از اين دو يکي يهودي و ديگري از يک خاندان برجسته اشرافي است. آشنايي و دوستي ساده دو همشاگردي دوام چنداني نمي يابد و کشمکش هاي سياسي و اجتماعي آن دو را کم کم از هم جدا مي کند. سرنوشت يکي تبعيد و گريز و مهاجرت ناخواسته است درحالي که همه چيز مي تواند به ترقي و شهرت ديگري منتهي شود. اما رويداد دردناک و تکان دهنده اي در آخرين سطرهاي کتاب همه آنچه را که خواننده حدس ميزند نقش بر آب مي کند.
کتاب دوست بازیافته
معرفی کتاب دوست بازیافته
موجود
معرفی محصول
کتاب حاضر، داستاني است که در آن در گرماگرم زمانه پرآشوب و رويدادهاي سرنوشت سازي که به استقرار نظام هيتلري در آلمان انجاميد، دو نوجوان هم مدرسه اي زندگي به ظاهر آرام و بي دغدغه اي را مي گذرانند. از اين دو يکي يهودي و ديگري از يک خاندان برجسته اشرافي است. آشنايي و دوستي ساده دو همشاگردي دوام چنداني نمي يابد و کشمکش هاي سياسي و اجتماعي آن دو را کم کم از هم جدا مي کند. سرنوشت يکي تبعيد و گريز و مهاجرت ناخواسته است درحالي که همه چيز مي تواند به ترقي و شهرت ديگري منتهي شود. اما رويداد دردناک و تکان دهنده اي در آخرين سطرهاي کتاب همه آنچه را که خواننده حدس ميزند نقش بر آب مي کند.
کتاب حاضر، داستاني است که در آن در گرماگرم زمانه پرآشوب و رويدادهاي سرنوشت سازي که به استقرار نظام هيتلري در آلمان انجاميد، دو نوجوان هم مدرسه اي زندگي به ظاهر آرام و بي دغدغه اي را مي گذرانند. از اين دو يکي يهودي و ديگري از يک خاندان برجسته اشرافي است. آشنايي و دوستي ساده دو همشاگردي دوام چنداني نمي يابد و کشمکش هاي سياسي و اجتماعي آن دو را کم کم از هم جدا مي کند. سرنوشت يکي تبعيد و گريز و مهاجرت ناخواسته است درحالي که همه چيز مي تواند به ترقي و شهرت ديگري منتهي شود. اما رويداد دردناک و تکان دهنده اي در آخرين سطرهاي کتاب همه آنچه را که خواننده حدس ميزند نقش بر آب مي کند.
گوشه ای از کتاب
سه روز پس از آن، در پانزدهم مارس -تاریخی که هرگز فراموش نخواهم کرد- در یک غروب خوش و سبک بهاری از مدرسه به خانه می رفتم. درختان بادام شکوفه داده بودند، گل های زعفران باز شده بودند، رنگ آسمان به آبی زنگاری می زد: آسمانی «شمالی» که مایه ای هم از آسمان ایتالیا داشت. چشمم به هو هنفلس افتاد که جلوتر از من می رفت، به نظر می رسید منتظر کسی است. قدم هایم را آهسته کردم -ترسیدم از کنار او رد بشوم- اما به هرحال می بایست به راهم ادامه می دادم چون اگر این کار را نمی کردم، رفتارم مسخره به نظر می رسید و او را به شک می انداخت. به نزدیکی او رسیده بودم که برگشت و به من لبخند زد. سپس با نوعی دستپاچگی، که به نحو غریبی ناشیانه جلوه می کرد، دست لرزان مرا فشرد. گفت: «تویی، هانس؟!» و ناگهان، با کمال خوشحالی و با کمال تعجب متوجه شدم که او هم مثل من خجالتی است و مثل من به یک دوست احتیاج دارد، و احساس آرامش کردم.
هیچ به یاد نمی آورم که در آن روز من و کنراد به هم چه گفتیم. تنها چیزی که می دانم این است که مدت یک ساعت، مانند زوج جوان عاشقی که هنوز خجالتی و دستپاچه اند، با هم پرسه زدیم. اما می دانستم که این تازه آغاز دوستی ماست و از آن پس زندگی من غم آلود و تهی نخواهد بود، بلکه برای هر دو مان سرشار از شور و امید خواهد شد.
پس از آنکه سرانجام از او جدا شدم، تمام راهِ برگشت به خانه را دویدم. می خندیدم، با خودم حرف می زدم، دلم می خواست داد بزنم، آواز بخوانم، و برایم بسیار مشکل بود که به پدر و مادرم نگویم که تا چه حد خوشبختم، که زندگی ام کاملاً زیر و رو شده و دیگر فقیر نیستم، بلکه غنی ترین آدم روی زمینم. خوشبختانه پدر و مادرم گرفتارتر از آن بودند که متوجه تغییر روحیه ی من بشوند. به کج خلقی و بی حوصلگی ام، به جواب های سر بالا و به کم حرفی ام عادت داشتند و این همه را به حساب دوران بحرانی بلوغ و مرحله ی اسرارآمیز گذار از کودکی به نوجوانی می گذاشتند. گه گاه مادرم می کوشید دل مرا به دست آورد و یکی دو بار سعی کرده بود دستی به سر و رویم بکشد، اما از مدت ها پیش منصرف شده و در برابر سرسختی و انعطاف ناپذیری من تسلیم شده بود.
اما کمی بعد، پیامدهای آن همه خوشی نمودار شد. از ترس آنچه ممکن بود فردا اتفاق بیفتد خوابم نمی برد. نکند همه چیز را فراموش کرده یا از دوستی با من پشیمان شده باشد؟ نکند با نشان دادن اینکه تا چه حد به دوستی او محتاجم، اشتباه بزرگی کرده باشم؟ آیا باید خودم را محتاط تر و خوددارتر نشان می دادم؟ مبادا درباره ی من با پدر و مادرش چیزی بگوید و آن ها به او توصیه کنند که با یک پسر یهودی دوست نشود؟ به همین گونه به شکنجه ی خود ادامه می دادم تا اینکه سرانجام به خواب رفتم، و همه ی شب را ناراحت خوابیدم.
اما معلوم شد که بیهوده می ترسیدم.
زادهی ۱۹ ژانویهی ۱۹۰۱ در اشتوتگارت آلمان. نویسندهای آلمانی_انگلیسی، نقاش و وکیلی با ریشههای یهودی.
در خانوادهای مرفه و متعلق به طبقهی متوسط به دنیا آمد. در دانشگاههای فرایبورگ، مونیخ و توبینگن تحصیلات خود را به انجام رساند و در سال ۱۹۲۳، در رشتهی حقوق فارغالتحصیل شد. سپس دکترای خود را در رشتهی حقوق مدنی دریافت کرد. در مارس ۱۹۳۳، دو ماه پس از سوگند هیتلر در سمت صدراعظم، اولمن به پاریس نقلمکان کرد تا زندگی جدیدی را آغاز کند؛ اما تا زمانی که در فرانسه زندگی میکرد، با مشکلات زیادی روبهرو بود. خارجیها مجاز به اشتغال با حقوق نبودند و در صورت گرفتاری، بلافاصله از فرانسه اخراج میشدند. در این دوران، اولمن با طراحی، نقاشی و فروش کارهای شخصی خود روزگار میگذراند. او حتی در برههای با فروش ماهیهای گرمسیری کسب درآمد میکرد.
در آوریل سال ۱۹۳۶، اولمن به توسا د مار، یک دهکدهی کوچک ماهیگیری در کاستا براوا در اسپانیا نقل مکان کرد، اما اندکی پس از آن، جنگ داخلی اسپانیا آغاز شد و در ماه اوت تصمیم گرفت از طریق مارسی به پاریس برگردد. در مارسی و در هنگام برقراری یک تماس با دیانا کرافت، یکی از دوستانش که در توسا د مار با او ملاقات کرده بود، کیف پول این نویسنده را که حاوی بیشتر پولهایش و همچنین گذرنامهاش میشد از ژاکت رهاشدهاش روی میز، دزدید. او حالا یک خارجی بود که گذرنامه و پول نداشت! موقعیتی وحشتناک و عذابآور. با تضعیف روحیه و ناامیدی، شماره تلفنی را در پاریس به صاحب کافه داد و با مقدار بسیار کم پولی که در جیبش بود راهی پاریس شد.
روز بعد تماسی تلفنی با او برقرار شد. تماسگیرنده تأیید میکرد که پول وگذرنامهی اولمن در اختیار اوست و در ازای برداشتن ۱۰ درصد از پول موجود در کیف، آن را به مقصد پاریس پست خواهد کرد! کیف و گذرنامه فردای آن روز در دستان اولمن بود!
در ۳ سپتامبر ۱۹۳۶، فرد اولمن بدون آنکه زبان انگلیسی بداند راهی انگلستان شد. دو ماه بعد، در ۴ نوامبر ۱۹۳۶، برخلاف مخالفت شدید خانوادهاش با دیانا کرافت ازدواج کرد.
آنها خانهی خود را در تپه داونشایر، در همپستد لندن، مستقر کردند و این مکان به یک مکان ملاقات فرهنگی و هنری مورد علاقه گروه عظیمی از پناهندگان و تبعیدیها تبدیل شد که مانند اولمن مجبور به ترک وطن شده بودند. وی لیگ فرهنگ آزاد آلمان را بنیان نهاد که اسکار کوکوشکا و اشتفان تسوایگ از اعضای آن بودند.
نُه ماه پس از درگرفتن جنگ جهانی دوم، اولمن به همراه هزاران نفری که دولت انگلیس آنها را «دشمن بالقوه» مینامید، در اردوگاه هاچینسون تحت مراقبت قرار گرفت. در اینجا بود که هنرمند معروف کُرت شوئیترز را ملاقات کرد و حتی پرترهای از او کشید.
شش ماه بعد، فرد اولمن آزاد شد و بهسرعت به همسرش و دخترش کارولین که در زمان محصور شدنش در کمپ به دنیا آمده بود پیوست.
در حال حاضر مطلبی درباره مهدی سحابی
در دسترس نمیباشد. همکاران ما در بخش
محتوا،
به
مرور،
مترجمان را بررسی و مطلبی از آنها را در این بخش قرار خواهند داد. با توجه
به
تعداد
بسیار
زیاد
مترجمان این سایت، درج اطلاعات تکمیلی، نقد و بررسی تمامی آنها، کاری
زمانبر
خواهد
بود؛
لذا
در
صورتی که کاربران سایت برای مطلبی از مترجم، از طریق صفحه
ارتباط با ما
درخواست دهند، تهیه و درج محتوای برای آن مترجم در اولویت
قرار
خواهد
گرفت.ضمنا
اگر شما کاربر ارجمندِ سایت ایدهبوک، این مترجم را می شناسید یا حتی اگر
خود،
مترجم
هستید
و
تمایل دارید با مطلبی جذاب و مفید، سایرین را به مطالعهی کتاب ترغیب و
دعوت
کنید،
می
توانید
محتوای مورد نظرتان را از صفحه ارتباط با ما
ارسال
نمایید.
دیدگاه کاربران
دیدگاه شما
پرسش خود را بپرسید
درباره این محصول سوال دارید؟ پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید
تلگرام
واتساپ
کپی لینک