IdeBook.ir
مشخصات محصول
نویسنده
فرد اولمن
ویرایش
-
مترجم
مهدی سحابی
صفحات
112 صفحه
انتشارات
وزن
88 گرم
شابک
تیراژ
-
قطع
سال
1404
تصویرگر
-
جلد
شومیز

کتاب دوست بازیافته

معرفی کتاب دوست بازیافته

نویسنده فرد اولمن
مترجم مهدی سحابی
انتشارات ماهی
ناموجود
جیبی
1404

معرفی محصول

کتاب حاضر، داستاني است که در آن در گرماگرم زمانه پرآشوب و رويدادهاي سرنوشت سازي که به استقرار نظام هيتلري در آلمان انجاميد، دو نوجوان هم مدرسه اي زندگي به ظاهر آرام و بي دغدغه اي را مي گذرانند. از اين دو يکي يهودي و ديگري از يک خاندان برجسته اشرافي است. آشنايي و دوستي ساده دو همشاگردي دوام چنداني نمي يابد و کشمکش هاي سياسي و اجتماعي آن دو را کم کم از هم جدا مي کند. سرنوشت يکي تبعيد و گريز و مهاجرت ناخواسته است درحالي که همه چيز مي تواند به ترقي و شهرت ديگري منتهي شود. اما رويداد دردناک و تکان دهنده اي در آخرين سطرهاي کتاب همه آنچه را که خواننده حدس ميزند نقش بر آب مي کند.

کتاب دوست بازیافته

معرفی کتاب دوست بازیافته

ناموجود
جیبی
1404

معرفی محصول

کتاب حاضر، داستاني است که در آن در گرماگرم زمانه پرآشوب و رويدادهاي سرنوشت سازي که به استقرار نظام هيتلري در آلمان انجاميد، دو نوجوان هم مدرسه اي زندگي به ظاهر آرام و بي دغدغه اي را مي گذرانند. از اين دو يکي يهودي و ديگري از يک خاندان برجسته اشرافي است. آشنايي و دوستي ساده دو همشاگردي دوام چنداني نمي يابد و کشمکش هاي سياسي و اجتماعي آن دو را کم کم از هم جدا مي کند. سرنوشت يکي تبعيد و گريز و مهاجرت ناخواسته است درحالي که همه چيز مي تواند به ترقي و شهرت ديگري منتهي شود. اما رويداد دردناک و تکان دهنده اي در آخرين سطرهاي کتاب همه آنچه را که خواننده حدس ميزند نقش بر آب مي کند.

دوست بازیافته

اثر فرد اولمن

مشخصات محصول

نویسنده
فرد اولمن
ویرایش
-
مترجم
مهدی سحابی
صفحات
112 صفحه
انتشارات
وزن
88 گرم
شابک
تیراژ
-
قطع
سال
1404
تصویرگر
-
جلد
شومیز

چکیده

کتاب حاضر، داستاني است که در آن در گرماگرم زمانه پرآشوب و رويدادهاي سرنوشت سازي که به استقرار نظام هيتلري در آلمان انجاميد، دو نوجوان هم مدرسه اي زندگي به ظاهر آرام و بي دغدغه اي را مي گذرانند. از اين دو يکي يهودي و ديگري از يک خاندان برجسته اشرافي است. آشنايي و دوستي ساده دو همشاگردي دوام چنداني نمي يابد و کشمکش هاي سياسي و اجتماعي آن دو را کم کم از هم جدا مي کند. سرنوشت يکي تبعيد و گريز و مهاجرت ناخواسته است درحالي که همه چيز مي تواند به ترقي و شهرت ديگري منتهي شود. اما رويداد دردناک و تکان دهنده اي در آخرين سطرهاي کتاب همه آنچه را که خواننده حدس ميزند نقش بر آب مي کند.

گوشه ای از کتاب

سه روز پس از آن، در پانزدهم مارس -تاریخی که هرگز فراموش نخواهم کرد- در یک غروب خوش و سبک بهاری از مدرسه به خانه می رفتم. درختان بادام شکوفه داده بودند، گل های زعفران باز شده بودند، رنگ آسمان به آبی زنگاری می زد: آسمانی «شمالی» که مایه ای هم از آسمان ایتالیا داشت. چشمم به هو هنفلس افتاد که جلوتر از من می رفت، به نظر می رسید منتظر کسی است. قدم هایم را آهسته کردم -ترسیدم از کنار او رد بشوم- اما به هرحال می بایست به راهم ادامه می دادم چون اگر این کار را نمی کردم، رفتارم مسخره به نظر می رسید و او را به شک می انداخت. به نزدیکی او رسیده بودم که برگشت و به من لبخند زد. سپس با نوعی دستپاچگی، که به نحو غریبی ناشیانه جلوه می کرد، دست لرزان مرا فشرد. گفت: «تویی، هانس؟!» و ناگهان، با کمال خوشحالی و با کمال تعجب متوجه شدم که او هم مثل من خجالتی است و مثل من به یک دوست احتیاج دارد، و احساس آرامش کردم. هیچ به یاد نمی آورم که در آن روز من و کنراد به هم چه گفتیم. تنها چیزی که می دانم این است که مدت یک ساعت، مانند زوج جوان عاشقی که هنوز خجالتی و دستپاچه اند، با هم پرسه زدیم. اما می دانستم که این تازه آغاز دوستی ماست و از آن پس زندگی من غم آلود و تهی نخواهد بود، بلکه برای هر دو مان سرشار از شور و امید خواهد شد. پس از آنکه سرانجام از او جدا شدم، تمام راهِ برگشت به خانه را دویدم. می خندیدم، با خودم حرف می زدم، دلم می خواست داد بزنم، آواز بخوانم، و برایم بسیار مشکل بود که به پدر و مادرم نگویم که تا چه حد خوشبختم، که زندگی ام کاملاً زیر و رو شده و دیگر فقیر نیستم، بلکه غنی ترین آدم روی زمینم. خوشبختانه پدر و مادرم گرفتارتر از آن بودند که متوجه تغییر روحیه ی من بشوند. به کج خلقی و بی حوصلگی ام، به جواب های سر بالا و به کم حرفی ام عادت داشتند و این همه را به حساب دوران بحرانی بلوغ و مرحله ی اسرارآمیز گذار از کودکی به نوجوانی می گذاشتند. گه گاه مادرم می کوشید دل مرا به دست آورد و یکی دو بار سعی کرده بود دستی به سر و رویم بکشد، اما از مدت ها پیش منصرف شده و در برابر سرسختی و انعطاف ناپذیری من تسلیم شده بود. اما کمی بعد، پیامدهای آن همه خوشی نمودار شد. از ترس آنچه ممکن بود فردا اتفاق بیفتد خوابم نمی برد. نکند همه چیز را فراموش کرده یا از دوستی با من پشیمان شده باشد؟ نکند با نشان دادن اینکه تا چه حد به دوستی او محتاجم، اشتباه بزرگی کرده باشم؟ آیا باید خودم را محتاط تر و خوددارتر نشان می دادم؟ مبادا درباره ی من با پدر و مادرش چیزی بگوید و آن ها به او توصیه کنند که با یک پسر یهودی دوست نشود؟ به همین گونه به شکنجه ی خود ادامه می دادم تا اینکه سرانجام به خواب رفتم، و همه ی شب را ناراحت خوابیدم. اما معلوم شد که بیهوده می ترسیدم.

دیدگاه کاربران

دیدگاه شما

هنوز دیدگاهی برای این محصول ثبت نشده است. اولین نفر باشید.

CAPTCHA

با ثبت دیدگاه، موافقت خود را با قوانین انتشار دیدگاه در ایده‌بوک اعلام می‌کنید.

مشاهده قوانین ثبت دیدگاه
  1. 1 فقط درباره همین محصول و تجربه واقعی‌تان بنویسید.
  2. 2 از زبان مؤدبانه استفاده کنید؛ توهین منتشر نمی‌شود.
  3. 3 سؤال را در بخش پرسش و پاسخ بپرسید، نه در دیدگاه.
  4. 4 تبلیغات، لینک و شماره تماس درج نکنید.
  5. 5 دیدگاه پس از بررسی تیم محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک

پرسش خود را بپرسید

درباره این محصول سوال دارید؟
پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید

مشاهده قوانین پرسش و پاسخ
  1. 1 پرسش باید مشخص و مربوط به همین محصول باشد.
  2. 2 وضعیت سفارش را از حساب کاربری پیگیری کنید.
  3. 3 قبل از پرسش، موارد مشابه را مرور کنید.
  4. 4 پاسخ ممکن است از خریداران یا ایده بوک باشد.
  5. 5 پرسش پس از بررسی محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک