جستجوهای اخیر
جستجوهای پرطرفدار
55,720
دعا می خواندند صدای دعا خواندن پیرزنی که مادر پهلوان هندی بود به گوش پوریای ولی رسید. پیرزن دعا می کرد: «خدایا،
پسر مرا بر پهلوان پوریای ولی پیروز کن! دل پهلوان بزرگ ایران زمین با شنیدن این دعای پیرزن لرزید و حالش از این رو به آن رو شد پوریای ولی نماز خواند و از مسجد بیرون رفت؛ اما دیگر آن پهلوان همیشگی نبود. او بین دو راهی مانده بود؛ از یک طرف میخواست پهلوان هندی را شکست بدهد و دل مردم شهر را شاد کند و از طرف دیگر دلش برای آن پیرزن آرزومند می سوخت. روز مسابقه از راه رسید. همه اهالی در میدان بزرگ شهر جمع شدند. همه جا را با گلاب خوش بو کردند و در میان سلام و صلوات مردم شهر دو پهلوان کشتی را آغاز کردند. پهلوان هندی به سوی پوریای ولی یورش برد؛ ولی پهلوان خوارزم او را به کناری زد. مردم شهر فریاد خوشحالی کشیدند؛ ولی ناگهان نگاه پهلوان ایران زمین به چشمان آرزومند پیرزن افتاد؛ پوریای ولی چشمانش را بست تا پیرزن را نبیند و فقط صدای خوشحالی مردم شهر را بشنود. در این لحظه دیگر خودش بود یعنی همان پهلوانی که همه او را به قدرت و زور و بازو می شناختند. قت ما شل شد.
درباره این محصول سوال دارید؟
پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید
تلگرام
واتساپ
کپی لینک