IdeBook.ir
مشخصات محصول
نویسنده
علی اصغر عزتی پاک
ویرایش
-
مترجم
-
صفحات
312 صفحه
انتشارات
وزن
266 گرم
شابک
تیراژ
-
قطع
سال
1399
تصویرگر
-
جلد
شومیز

کتاب تشریف نشر شهرستان ادب

قیمت قبل

تشریف

نویسنده علی اصغر عزتی پاک
انتشارات شهرستان ادب
موجود
رقعی
1399
قیمت بازار: 330,000
192,000
کتاب تشریف، اثر علی اصغر عزتی پاک، در بازار نشر ایران، توزیع شده است.
قیمت قبل

کتاب تشریف نشر شهرستان ادب

تشریف

موجود
رقعی
1399
کتاب تشریف، اثر علی اصغر عزتی پاک، در بازار نشر ایران، توزیع شده است. این محصول در سال 1399 توسط انتشارات شهرستان ادب، به چاپ رسیده است. این محصول در قطع و اندازه‌ی رقعی، در سایت ایده بوک قرار دارد.
قیمتِ جدید در بازار: 330,000

192,000

تشریف نشر شهرستان ادب

اثر علی اصغر عزتی پاک

مشخصات محصول

نویسنده
علی اصغر عزتی پاک
ویرایش
-
مترجم
-
صفحات
312 صفحه
انتشارات
وزن
266 گرم
شابک
تیراژ
-
قطع
سال
1399
تصویرگر
-
جلد
شومیز

چکیده

کتاب تشریف روایتگر داستان مردی به نام شهریار است که در شب عروسی خود متوجه می شود همسرش در دوران دانش سرا دوست صمیمی اش مصطفی را به امنیتی ها فروخته است. شهریار با شنیدن این موضوع مجلس عروسی را ترک می کند و بدین شکل آوارگی سه روزه او آغاز می شود. آوارگی ای که سرانجامش در دل برف و یخ تپه های اطراف همدان رقم می خورد. این داستان در آذرماه سال ۱۳۵۷ در همدان می گذرد و قصه سرگشتگی ها و پیداشدن هاست.

گوشه ای از کتاب

دو سه بار در طول مسیرش از خیابان باباطاهر تا میدان پهلوی مأموران جلوش درآمدند و ایست دادند. هر دفعه با کمی گفت و گو با هم کنار آمدند و راهش را باز کردند. اما مأمور کوتاه قد و لاغر مردنی دور میدان کوتاه نیامد و به حرف هایش گوش نداد؛ و با همان لباس آب چکان هلش داد داخل کیوسک جلوی بانک ملّی در جبهه شرقی میدان. داخل کیوسک گرم بود و نیمه تاریک. شبح سروان سفیدمویی نشسته بود پشت میز تحریر فلزی زهواردررفته، و با دود سیگار استتار کرده بود. رادیو کنار دست سروان روشن بود و تک نوازی سنتور فضا را گرم تر کرده بود. سروان که سرحال به نظر می رسید، از پشت هاله دود سفید جوان را ورانداز کرد و سرووضع خیسش را خوب تماشا کرد. رفتار شبح وارش جوری بود که انگار ساعت ها منتظر بوده تا کسی دست شهریار را بگیرد و ببرد داخل. به مأمور قد کوتاه که او هم سرتا پا خیس بود، گفت:« خب، می گفتی استوار الوندی!» استوار پا چسباند و گفت:« بی اعتنایی به منع آمدو شد قربان.» سروان سرش را تکان تکان داد. سیگارش رسیده بود به سر چوب سیگار. ته سیگار را با نوک انگشت از بالا فشرد و انداخت داخل زیرسیگاری کنار دستش. سروان سرش را بلند نمی کرد، و انگار عمد داشت صورتش دیده نشود. حالش اما خوش بود و با همان حال خوش دست برد به بسته سفید سیگار و با بی خیالی محض یک نخ دیگر برداشت.

پشت جلد

چهرۀ شَوَندی خیلی آهسته آهسته از سایه درآمده بود و بعد درخشان و شعله ور شده بود و حالا مثل خورشید میانۀ مرداد، ایستاده بود جلوی رویش. این کرد که بود واقعاً؟ وحشت سرتاپای شهریار را در برگرفت. جوشیدن دانه های عرق از تختۀ پشتش را به وضوح حس می کرد. دست تقدیر داشت شهریار را به کجا می برد؟ یعنی همه چیز دست به دست هم داده بودند تا او را بازی بدهند این وسط؟

دیدگاه کاربران

دیدگاه شما

هنوز دیدگاهی برای این محصول ثبت نشده است. اولین نفر باشید.

CAPTCHA

با ثبت دیدگاه، موافقت خود را با قوانین انتشار دیدگاه در ایده‌بوک اعلام می‌کنید.

مشاهده قوانین ثبت دیدگاه
  1. 1 فقط درباره همین محصول و تجربه واقعی‌تان بنویسید.
  2. 2 از زبان مؤدبانه استفاده کنید؛ توهین منتشر نمی‌شود.
  3. 3 سؤال را در بخش پرسش و پاسخ بپرسید، نه در دیدگاه.
  4. 4 تبلیغات، لینک و شماره تماس درج نکنید.
  5. 5 دیدگاه پس از بررسی تیم محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک

پرسش خود را بپرسید

درباره این محصول سوال دارید؟
پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید

مشاهده قوانین پرسش و پاسخ
  1. 1 پرسش باید مشخص و مربوط به همین محصول باشد.
  2. 2 وضعیت سفارش را از حساب کاربری پیگیری کنید.
  3. 3 قبل از پرسش، موارد مشابه را مرور کنید.
  4. 4 پاسخ ممکن است از خریداران یا ایده بوک باشد.
  5. 5 پرسش پس از بررسی محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک