جستجوهای اخیر
جستجوهای پرطرفدار
همه میدانند زندگی مولانا بسیار پرفراز و نشیب و راز آمیز بوده است. حال باید از خود پرسید این زندگی پرفراز و نشیب برای انسانی معاصر که همه چیزش را حاضرو آماده دریافت می کند، چه بهره ای می تواند داشته باشد، این پرسش به خصوص هنگامی جدی تر می شود که راوی کتاب حاضر خود از مغرب زمین برای فهم مولانا به سوریه سفر کرده است. از این رو، ما نیز می توانیم پله به پله با روایت او همداستان شویم و چون او مسافر اقیانوسی به نام مولانا.
منبع: ناشر کتاب
همه میدانند زندگی مولانا بسیار پرفراز و نشیب و راز آمیز بوده است. حال باید از خود پرسید این زندگی پرفراز و نشیب برای انسانی معاصر که همه چیزش را حاضرو آماده دریافت می کند، چه بهره ای می تواند داشته باشد، این پرسش به خصوص هنگامی جدی تر می شود که راوی کتاب حاضر خود از مغرب زمین برای فهم مولانا به سوریه سفر کرده است. از این رو، ما نیز می توانیم پله به پله با روایت او همداستان شویم و چون او مسافر اقیانوسی به نام مولانا.
منبع: ناشر کتاب
413,250
در درخشی کی توان شد سوی وخش
مولانا در پنج سالگی ملائک را می دید و گاهی از دیدن این مناظر آشفته می شد و به خود می پیچید. تعدادی از شاگردان پدرش، بهاءالدین ولد، گرد او حلقه می زدند و او را به سینه می فشردند تا آرام شود.
پدرش این گونه به او قوت قلب می داد: «این فرشتگان از دنیایی ناشناخته اند، آنها خودشان را بر تو آشکار می کنند تا خیرخواهی شان را به تو نشان دهند و برایت هدایای پیدا و ناپیدا بیاورند.» او به صراحت می گفت این اتفاق ها و علائم ترس ندارند، بلکه مبارک اند و نشان سعادتمندی.
بهاء ولد صبح جمعه ای را به یاد می آورد که مولانای پنج شش ساله با بچه های همسایه در پشت بام بودند. یکی از پسربچه ها فریاد زد : «بیایید از این بام به آن بام بپریم!»آنها دربارۀ شهامت خود رجز می خواندند، مگر مولانا که بازی آنها را به تمسخر گرفت و یک آن ناپدید شد. همهمه ای شد. دقایقی بعد دوباره ظاهر شد و چنین گفت:
«وقتی داشتم با شما صحبت می کردم،کسانی را دیدم که خرقه های سبز بر تن داشتند و مرا با خود بردند و کمکم کردند که پرواز کنم و آسمان و سیارات را نشانم دادند. زمانی که داد و فریادهای شما را شنیدم مرا بازگرداندند.»
گزارش این ماجراجویی عرفانی، موقعیت او را در میان هم بازی هایش تغییر داد.
در چندین داستان مشابه دیگر که روایت کودکی مولانا از زبان پدر و شاگردان پدرش بیان شده است، تصویری مرتبط وجود دارد که محور آن دیدن فرشتگان است و اینکه وی همیشه یک قدم از هم سن و سال هایش جلوتر بود.
مولانا جوانی حساس، عصبی مزاج و سرشار از هیجان و در ضمن باهوش، خونگرم و جذاب بود و این خونگرمی از خانواده اش به ارث رسیده بود. همان طور که بعدها نوشت: «عشق یعنی پدر و خانواده».
او مشتاقانه در حال و هوای خیالات دوران کودکی و تصوراتش غرق بود. حال آنکه دنیای خانواده و جامعه اش، بیشتر رنگ مذهبی داشت؛ پدرش با توجه به نظر یکی از واعظان والامقام، مطمئن شد پسر باهوشش پا جای پای او بر منبر و مساجد خواهد گذاشت.
گرچه مولانا در اواخر زندگی آرزو می کرد کاش نامی نداشت، در واقع، مردی بود پیچیده در لایه ای از نام ها و القاب. همانند پدر و بسیاری از پسران هم دوره اش، نامش را محمد گذاشتند. اگر کسی مشهور می شد، به این اسم القابی ملحق می شد. القابی مثل «خداوندگار» که معمولاً برای رهبران روحانی و پیامبران در نظر گرفته می شد؛ لقبی هم تراز ارباب یا استاد که پدرش بعد از اینکه متوجه شد فرشتگان را می بیند به او اعطا کرد. لقبی دیگر که پدرش به مولانا داد، جلال الدین بود. بهاءولد در یکی از خاطراتش به شکل ظریفی پسرش را «جلال الدین» محمدِ من خواند.
بعدها القابِ «مولانا» یا «استادِ ما» یا «معلم ما» را می پسندید. در واقع «رومی» که یگانه نامی است که اکنون با آن شناخته می شود، برگرفته از روم است و به بیزانس، پایتخت روم شرقی، اشاره دارد؛ نیمۀ شرقی امپراتوری روم که شامل ترکیه کنونی است. اینجا جایی است که بخش بزرگی از زندگی مولانا در آن گذشت.
درباره این محصول سوال دارید؟
پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید
تلگرام
واتساپ
کپی لینک