کتاب
زمین زهری،
اثر محمدآصف سلطان زاده،
در بازار نشر ایران، توزیع شده است.
کتاب زمین زهری
زمین زهری
موجود
کتاب
زمین زهری،
اثر محمدآصف سلطان زاده،
در بازار نشر ایران، توزیع شده است. این محصول
در سال 1402
توسط انتشارات نی،
به چاپ رسیده است.
این محصول
در قطع و اندازهی رقعی،
در سایت ایده بوک قرار دارد.
کوه ها همان نتیجه فشارهای درونی گسل های زمین هستند، پیچ وتاب خورده بالا رانده شده اند. در میان هزار خانه ی دره هایی که تشکیل داده اند، اینک به وضوح پی می بریم به اینکه در سرزمین های کوهستانی، آن زیرها خبرهای زیادی هستند، فشارها و فعل و انفعالات آتشفشانی. خشم طبیعت در این ناحیه ها تمرکز یافته است.
گوشه ای از کتاب
یک روز صبح که از خواب برخاستم، احساس خواب آلودگی شدیدی داشتم و قصد و اراده ی بیرون آمدن از بستر در من نبود. به ماین افسردگی اندیشیدم که انگار در من ترکیده بود. اما علت آن تمام دیشب نخوابیدن بود، از بارانی که می بارید و بر سقف کاهگلی کلبه می خورد. ناموزون بود و هر کاری کرده بودم تا در آن نظمی و وزنی ایجاد کنم تا بعد تبدیل بشود به لالایی و از آن لذت ببرم و بخوابم، ولی نمی شد. کند می بارید و گاهی هم تند. نظم ناپذیر. گفتم، در تمام دشت ماین بی نظمی و اغتشاش ترکانده اند و عظمت آن از دشت فراتر بود و انگار کهکشان را این بی نظمی فرا گرفته بود، به خصوص وقتی رعد و برق ها هم شروع کردند. کتاب نمی خوانم و کتاب های قفسه هایم ماین هستند؛ جز در پیش از خواب آن ها را نمی خوانم. پشت و پهلو شدم بارها در رختخواب. تنها چیزی که می توانست مرا اکنون از بستر بیرون بکشد قهوه بود. برخاستم تا قهوه درست کنم. وقتی درِ کلبه را کنار زدم، احساس کردم قطاری خاکستری در آن دورتر در حال حرکت بود. اگر در افغانستان نمی بودم، حتماً باور می کردم که قطار است و من لابد در جایی هستم که در چشم اندازم خط آهن است.
برای همین، زود به این شی ء عجیب که قطار نبود کنجکاو شدم. باورنکردنی بود؛ سیلاب از کوه راه افتاده بود و داشت دامنه و دشت را با خود می شست. هوا هنوز بوی رطوبت داشت، اگرچه باران بند آمده بود. آفتاب هم هنوز چهره در پس ابرها پنهان می داشت. با خود گفتم ماین سیلاب ترکیده و جهان را رسوا ساخته است، ماین خاکستر هم در هواست. به میدانگاه ماین شتافتم، چون همان جاهایی که از ماین روفته بودم در زیر سیلاب فرو می رفتند. تمام دیشب در خواب و نیمه خواب ماین ترکانده بودم. بدنم از اصابت ترکش هایشان ذره ذره می شد و می پاشید. هنوز همان حس در من بود و ذره ذره هایم را جمع می کردم تا به هوش بیایم. آهسته آهسته به درک موقعیت می رسیدم ؛ شکل کوه و دره را سیلاب تغییر داده بود و مدام به شکل دیگری درمی آورد. داشت کوه و دشت را از شکل زایل می ساخت و ذهنم را از آن شکل قدیمی آن ها پاک می کرد. موقعیت کلبه را از من می گرفت و حتی اینکه روی ماین بروم هم حتمی بود. سیلاب اینک نیروی مقتدر این ساحه بود و با غریو خودش این را به من می باوراند. چیزهای عجیبی در خود نهفته داشت این موجود رازآمیز که پیش تر قطار پنداشته بودمش و اینک به اژدها بیشتر می مانست که از کنام بیرون شده بود و هوف می زد و پیش می خزید. در سطح بالای سیلاب، هزاران کوزه ی سفالین شناور بود. جایی در آن بالا، شهرکی کهن و متروکه که در زیرِ زمین مدفون شده بوده، اینک غبار فراموشی قرون نشسته بر آن را سیلاب شسته بود و باز آن را مکشوف می ساخت. این ها را باز می برد و در آن پایین در جایی دیگر مدفون می ساخت. شهری را انتقال می داد و در جایی دیگر تمدنی را پایه ریزی می کرد.
زادهی ۱۳۴۳ در کابلِ افغانستان. دورانِ جوانی این نویسنده همزمان بود با حملات ارتش شوروی به افغانستان. بااینحال برای تحصیل در رشتهی داروسازی در کشورش، وارد دانشگاه شد. دوران دانشجوییای که البته به دلیل مشکلاتی که در افغانستان برایش به وجود آمد سرانجام خوشی نداشت و در نهایت سبب شد تا در سال ۱۳۶۴، به همراه برادرش از افغانستان خارج شود. مقصد اولیهی سلطانزاده پاکستان بود و پس از مدت کوتاهی به ایران مهاجرت کرد و ۱۷ سال در ایران ساکن شد. در همین دوران بود که سلطانزاده شکاف دلتنگیاش برای وطن را با نوشتن پر میکرد. او حتی در دورههای فیلمسازی هم شرکت کرد و تعدادی نمایشنامه و فیلمنامه نوشت و در کلاسهای داستانخوانی رضا براهنی نیز شرکت کرد.
اما حضور در جلسات هوشنگ گلشیری بود که سبب شد تا «نوشتن» برای محمد آصف سلطانزاده بدل به مقولهای جدی و مهم شود. «در گریز گم میشویم» نخستین مجموعه داستان این نویسنده، منتشر شده به سال ۱۳۷۹ در ایران، بلافاصله پس از انتشار در جایزه ادبی گلشیری بهعنوان اثر برگزیده انتخاب شد. به فاصلهی کوتاهی این اثر به چندین زبان ترجمه شد و سبب شد تا این کتاب در کشورهای گوناگون خوانده و این نویسنده شناخته شود.
یک سال بعد از این رخداد و همزمان با طرح دولت ایران مبنی بر بازگشت افغانها به کشورشان، شرایط برای ادامهی زندگی محمد آصف سلطان در ایران ناممکن شد و این نویسنده به اجبار راهی دانمارک شد. در دوران اقامت در دانمارک بود که «نوروز فقط در کابل زیباست» را نوشت، اما آن را در ایران منتشر کرد. خودِ داستان «نوروز فقط در کابل زیباست» در همان سال در بخشِ تکداستان به عنوان داستان برگزیده انتخاب شد و بعدتر مجموعه داستان عسگرگریز، تعداد جوایز گلشیری این نویسنده را به عدد ۳ رساند.
بحث مهاجران، معضلات و رنج درونیشان و نوعی حس غربت نسبت به فضاهای جدید از جمله مضامین تکرارشونده در آثار این نویسنده است. آثار او در مرز میان رؤیا و واقعیت حرکت میکنند.
دیدگاه کاربران
دیدگاه شما
پرسش خود را بپرسید
درباره این محصول سوال دارید؟ پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید
تلگرام
واتساپ
کپی لینک