IdeBook.ir
مشخصات محصول
نویسنده
جویس کرول اوتس
ویرایش
-
مترجم
علی قانع
صفحات
411 صفحه
انتشارات
وزن
281 گرم
شابک
تیراژ
-
سال
1400
تصویرگر
-
جلد
شومیز

کتاب قربانی نشر چترنگ

قربانی

نویسنده جویس کرول اوتس
مترجم علی قانع
انتشارات چترنگ
ناموجود
پالتوئی
1400

معرفی محصول

«قربانی» عنوان رمانی است نوشته ی جویس کرول اوتس. کرول اوتس نویسنده ی پرفروش با رمانی آتشین قدم به کتابفروشی ها گذاشته که خشونت جنسی، نژادپرستی، وحشیگری و سیطره ی باندهای قدرت بر زندگی بی گناهان مضامین اصلی آن هستند. این رمان کنکاشی است در ماهیت «انتقام»، پیچیده و لایه لایه بودنِ «حقیقت» و تمایل سیری ناپذیر انسان برای زنده نگه داشتن احساسات در درون خود. زمانی که یک دختر ۱۴ ساله قربانی یک عملِ خشونتِ نژادی وحشتناک می شود، شوک بزرگی به اطرافیانش وارد می شود و این مسئله ی تنشِ نژادی را که دهه ها در نیوجرسی در حال جوشیدن است تشدید می کند. جویس کرول اوتس در رمان قربانی، گسل های موجود در جامعه ای چند نژادی و با نگاه های نژادپرستانه را واکاوی می کند. خطوط ناخوشایند این مسئله به خوبی در اینجا باز می شود. اوتس نشان می دهد که در چنین فضایی، همیشه یک یا چند قربانی وجود دارد. قربانیانی همچون حقیقت، اعتماد و درنهایت خودِ زندگی. سؤال اینجاست؛ قربانی شدن چنین چیزهایی در نهایت چه تأثیری بر اتمسفر کلی جامعه ی پیرامون خواهد داشت؟ اوتس در «قربانی» پرتره ای دلسوزانه از دختری جوان و مادرش را ارائه می دهد و انتظارات و باورهای ما درباره ی جامعه، تعصبات و خودِ ما را به چالش می کشد. رمان قربانی درک جدید و تکان دهنده ای از مفاهیمی همچون قدرت و ظلم، بی گناهی و گناه، حقیقت و احساسات گرایی و عدالت و مجازات به خواننده اش هدیه می کند. مضامین پیچیده ی اجتماعی_سیاسی و اخلاقی، آسیب های پایدار گذشته، تنش های نژادی و طبقاتی مدرن، قدرت رازها و تصمیمات اولیه ای که همه ی ما برای محافظت از کسانی که دوستشان داریم می گیریم، از بُن مایه های اصلی این رمان هستند. «قربانی» یک اثر مهم است؛ داستانی از یکی از استادان ارجمند ادبیات معاصر.

کتاب قربانی نشر چترنگ

قربانی

ناموجود
پالتوئی
1400

معرفی محصول

«قربانی» عنوان رمانی است نوشته ی جویس کرول اوتس. کرول اوتس نویسنده ی پرفروش با رمانی آتشین قدم به کتابفروشی ها گذاشته که خشونت جنسی، نژادپرستی، وحشیگری و سیطره ی باندهای قدرت بر زندگی بی گناهان مضامین اصلی آن هستند. این رمان کنکاشی است در ماهیت «انتقام»، پیچیده و لایه لایه بودنِ «حقیقت» و تمایل سیری ناپذیر انسان برای زنده نگه داشتن احساسات در درون خود. زمانی که یک دختر ۱۴ ساله قربانی یک عملِ خشونتِ نژادی وحشتناک می شود، شوک بزرگی به اطرافیانش وارد می شود و این مسئله ی تنشِ نژادی را که دهه ها در نیوجرسی در حال جوشیدن است تشدید می کند. جویس کرول اوتس در رمان قربانی، گسل های موجود در جامعه ای چند نژادی و با نگاه های نژادپرستانه را واکاوی می کند. خطوط ناخوشایند این مسئله به خوبی در اینجا باز می شود. اوتس نشان می دهد که در چنین فضایی، همیشه یک یا چند قربانی وجود دارد. قربانیانی همچون حقیقت، اعتماد و درنهایت خودِ زندگی. سؤال اینجاست؛ قربانی شدن چنین چیزهایی در نهایت چه تأثیری بر اتمسفر کلی جامعه ی پیرامون خواهد داشت؟ اوتس در «قربانی» پرتره ای دلسوزانه از دختری جوان و مادرش را ارائه می دهد و انتظارات و باورهای ما درباره ی جامعه، تعصبات و خودِ ما را به چالش می کشد. رمان قربانی درک جدید و تکان دهنده ای از مفاهیمی همچون قدرت و ظلم، بی گناهی و گناه، حقیقت و احساسات گرایی و عدالت و مجازات به خواننده اش هدیه می کند. مضامین پیچیده ی اجتماعی_سیاسی و اخلاقی، آسیب های پایدار گذشته، تنش های نژادی و طبقاتی مدرن، قدرت رازها و تصمیمات اولیه ای که همه ی ما برای محافظت از کسانی که دوستشان داریم می گیریم، از بُن مایه های اصلی این رمان هستند. «قربانی» یک اثر مهم است؛ داستانی از یکی از استادان ارجمند ادبیات معاصر.

فهرست

کتاب قربانی اثر جویس کرول اوتس توسط انتشارات چترنگ منتشر شده است.

مشخصات محصول

نویسنده
جویس کرول اوتس
ویرایش
-
مترجم
علی قانع
صفحات
411 صفحه
انتشارات
وزن
281 گرم
شابک
تیراژ
-
سال
1400
تصویرگر
-
جلد
شومیز
دسترسی کامل به چکیده‌ها

با اشتراک ماهانه، خرید 5 کتاب، یا وفاداری به متن کامل چکیده‌ها دسترسی بگیرید.

پیشرفت خرید: 0 از 5

چکیده

پیش‌نمایش
کتاب حاضر، داستان اجتماعي سياسي و درباره دختر نوجوان سياه پوستي است که ادعا و شکايتي حقوقي دارد.اين داستان نوجوان ۱۴ ساله، ادعا مي کند مورد تعرض گروهي قرار گرفته و بعد از ضرب و شتم، در زيرزمين يک کارخانه متروک رها شده است. او ادعا مي کند يکي از متعرضان، نشان پليس داشته است. پس از…
ادامهٔ چکیده با اشتراک ماهانه، خرید کتاب یا وفاداری در دسترس است.

گوشه ای از کتاب

مارتین با خودش فکر کرد اگر دخترخاله اش سیبلا مرده بود، او حتماً خبردار می شد. مثل آن حس بدی که وقتی کسی از روی سنگ قبر دیگری راه می رود، آدم را با لرزشی خاص تکان می دهد. همه دوستان سیبلا درباره ی او صحبت می کردند و در حیرت بودند که او کجاست. سیبلا اخیراً با بچه های بزرگ تر از خودش معاشرت می کرد؛ ولی باید پنهان می ماند و ادنتا خبردار نمی شد. مطمئناً ناپدری اش انیس هم نباید خبردار می شد. آن مرد او را با کمربندش شلاق می زد و به ادنتا هم بدوبیراه می گفت. دوستانش از غیبت او در تعجب بودند. آیا همه ی آن شایعات و بلاهایی که می گفتند سرش آمده بود؟ یا شاید هم ارتباطی نداشت. فقط او را در کوچه ای ربوده بودند، سوار یک ون کرده و برده بودند، سه شبانه روز در جایی نگه داشته بودند و خدا می داند چه بلایی سرش آورده بودند. «میگن که حالا توی بیمارستانه، توی بخش مراقبت های ویژه، توی بخش آی سی یو.» «نه درست نیست. میگن فرار کرده. با دوستش، جیسی.» برای دختری مثل سیبلا خیلی غیرعادی نبود که با مادرش نسازد و از خانه بیرون بزند و برود جایی دیگر. مارتین مانده بود که آیا این توضیحات می تواند دلیل غیبت سیبلا باشد؟ مارتین سر مادرش غر زد که سیبلا کجاست و مادرش برای چندمین بار به او گفت که نمی داند. مارتین نوعی طفره رفتن را در صدای مادرش حس می کرد که می گفت او خبر دارد. شریل، مادر مارتین، خواهر کوچک تر ادنتا بود. ادنتای لعنتی نباید به او اعتماد می کرد. آخرین باری که مارتین به خیابان سوم رفت و درِ خانه ی خاله اش را زد، ادنتا سرش داد زد: «خدا لعنتت کنه دختر. مگه بهت نگفتم سیبلا اینجا نیست. زود باش برگرد برو خونه تون.» مطمئناً اتفاقی برای سیبلا افتاده بود. این را می شد از رفتار ادنتا فهمید. از آن نگاه غضبناک و نگران ادنتا که در چهره اش بود. اینکه ادنتا سریع از کوره در می رفت، گُر می گرفت و کنترل خودش را از دست می داد. هر چه بود، ادنتا از آن خبر داشت. فقط نمی خواست به زبان بیاورد. مارتین متنفر بود از اینکه مادرها به راحتی عوض می شوند، حالت چهره شان و نگاه شان طوری می شود که انگار غریبه ای و اهمیتی که همیشه برایت قائل بودند، دیگر از بین می رود. مردها متفاوت اند. اگر مردی تغییر کند، هرگز تعجب آور نیست و ممکن است دوباره برگردد به همان حالی که قبلاً بوده است. یا ممکن است مردی بمیرد و تو دیگر هرگز او را نبینی؛ اما زنی مثل ادنتا، که خاله ی مارتین بود، خواهر بزرگ تر مادرش بود، هزاران بار از مارتین مراقبت کرده بود، و طوری او را بغلش می گرفت و می بوسید که انگار مارتین دختر خودش بود و در حقیقت شاید هم برایش عزیزتر از سیبلا بود، اگر مادری مثل ادنتا تغییر می کرد، مارتین زود به گریه می افتاد. مارتین دست هایش را لوله کرد جلوی دهانش و آهسته گفت: «سیبلا…؟» داخل کوچه، بیرون خانه ی مادربزرگش در خیابان یازدهم، روی نوک پا ایستاده بود و دختر خاله اش را صدا می زد. مارتین این شانس را آورده بود که راحت بتواند حرف بزند؛ ولی اگر سیبلا را جای دیگری فرستاده بودند چه؟

دیدگاه کاربران

دیدگاه شما

هنوز دیدگاهی برای این محصول ثبت نشده است. اولین نفر باشید.

CAPTCHA

با ثبت دیدگاه، موافقت خود را با قوانین انتشار دیدگاه در ایده‌بوک اعلام می‌کنید.

مشاهده قوانین ثبت دیدگاه
  1. 1 فقط درباره همین محصول و تجربه واقعی‌تان بنویسید.
  2. 2 از زبان مؤدبانه استفاده کنید؛ توهین منتشر نمی‌شود.
  3. 3 سؤال را در بخش پرسش و پاسخ بپرسید، نه در دیدگاه.
  4. 4 تبلیغات، لینک و شماره تماس درج نکنید.
  5. 5 دیدگاه پس از بررسی تیم محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک

پرسش خود را بپرسید

درباره این محصول سوال دارید؟
پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید

مشاهده قوانین پرسش و پاسخ
  1. 1 پرسش باید مشخص و مربوط به همین محصول باشد.
  2. 2 وضعیت سفارش را از حساب کاربری پیگیری کنید.
  3. 3 قبل از پرسش، موارد مشابه را مرور کنید.
  4. 4 پاسخ ممکن است از خریداران یا ایده بوک باشد.
  5. 5 پرسش پس از بررسی محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک
پشتیبانی ایده‌بوک

در حال اتصال…