IdeBook.ir
مشخصات محصول
نویسنده
ژان ماری گوستاو لوکلزیو
ویرایش
-
مترجم
مهتاب صبوری
صفحات
211 صفحه
انتشارات
وزن
205 گرم
شابک
تیراژ
-
قطع
سال
1396
تصویرگر
-
جلد
شومیز

کتاب آوای گرسنگی

داستان های فرانسه قرن 20م چاپ سوم

نویسنده ژان ماری گوستاو لوکلزیو
مترجم مهتاب صبوری
انتشارات افراز
ناموجود
رقعی
1396

معرفی محصول

«آوای گرسنگی» در پاریس دهة 1930 می‌گذرد و زندگی دختر جوانی به نام اتل را روایت می‌کند که باید خود و والدینش را که به دلیل مسایل سیاسی روز از هم دورافتاده‌اند و از یک‌دیگر کینه به دل گرفته‌اند، نجات دهد. در داستان خانة ارغوانی اتل ده‌ساله به همراه عمویش مسیو سلیمان که زمانی در کنگوی فرانسوی پزشک ارتش بود، برای دیدن چیزی که مسیو سلیمان قول داده به راه می‌افتد. جمعیت برای دیدن معبد بدلی آنگکوروات می‌روند که اصل معبد در کامبوج است. آن دو بر خلاف جهت جمعیت حرکت می‌کنند. چیزی که مسیو نشان می‌دهد خانه‌ای بسیار ساده، از چوب روشن است، با حیاطی که به واسطة برج روشن می‌شود و در نوری ارغوانی و مرموز غوطه‌ور است. چیزی شروع به لرزیدن می‌کند، یک چیز ناتمام و کمی جادویی، انگار اینجا همان معبد واقعی رها‌شده در جنگل است. مسیو سلیمان غرق در هیجانات خود بی‌حرکت وسط حیات ایستاده است. اتل دستگیرش می‌شود: هیجانات عموی بزرگ است که او را می‌لرزاند. اگر مردی چنان بزرگ و چنان قدرتمند بی‌حرکت می‌ماند پس در این خانه رازی پنهان است. رازی شگفت‌انگیز، خطرناک و ناپایدار. این کتاب در سال 2008 برندة جایزة نوبل ادبی شد.

کتاب آوای گرسنگی

داستان های فرانسه قرن 20م چاپ سوم

ناموجود
رقعی
1396

معرفی محصول

«آوای گرسنگی» در پاریس دهة 1930 می‌گذرد و زندگی دختر جوانی به نام اتل را روایت می‌کند که باید خود و والدینش را که به دلیل مسایل سیاسی روز از هم دورافتاده‌اند و از یک‌دیگر کینه به دل گرفته‌اند، نجات دهد. در داستان خانة ارغوانی اتل ده‌ساله به همراه عمویش مسیو سلیمان که زمانی در کنگوی فرانسوی پزشک ارتش بود، برای دیدن چیزی که مسیو سلیمان قول داده به راه می‌افتد. جمعیت برای دیدن معبد بدلی آنگکوروات می‌روند که اصل معبد در کامبوج است. آن دو بر خلاف جهت جمعیت حرکت می‌کنند. چیزی که مسیو نشان می‌دهد خانه‌ای بسیار ساده، از چوب روشن است، با حیاطی که به واسطة برج روشن می‌شود و در نوری ارغوانی و مرموز غوطه‌ور است. چیزی شروع به لرزیدن می‌کند، یک چیز ناتمام و کمی جادویی، انگار اینجا همان معبد واقعی رها‌شده در جنگل است. مسیو سلیمان غرق در هیجانات خود بی‌حرکت وسط حیات ایستاده است. اتل دستگیرش می‌شود: هیجانات عموی بزرگ است که او را می‌لرزاند. اگر مردی چنان بزرگ و چنان قدرتمند بی‌حرکت می‌ماند پس در این خانه رازی پنهان است. رازی شگفت‌انگیز، خطرناک و ناپایدار. این کتاب در سال 2008 برندة جایزة نوبل ادبی شد.

آوای گرسنگی

اثر ژان ماری گوستاو لوکلزیو

مشخصات محصول

نویسنده
ژان ماری گوستاو لوکلزیو
ویرایش
-
مترجم
مهتاب صبوری
صفحات
211 صفحه
انتشارات
وزن
205 گرم
شابک
تیراژ
-
قطع
سال
1396
تصویرگر
-
جلد
شومیز

گوشه ای از کتاب

آن قدر بی قرار بود که برای رفتن به مونپارناس سوار اتوبوس نشد و با قدم های بلند راه می رفت، از میان جمعیت راهش را باز می کرد، از کنار موانع رد می شد و خودش را میان ماشین هایی که در راه بندان گیر افتاده بودند جا می کرد، مثل وقتی که در برتانی روی صخره های سیاهِ کنار دریا راه می رفت و هر جهش و هر پرسش را می شمرد و حس هایش همگی زنده و بیدار بودند. صدای بوق رانندگان عصبی را نمی شنید. نمی دانست به کجا می رود. به نظرش می رسید که سال هاست که خانۀ ارغوانی و باغ خیابان ارموریک را رها کرده است. حالا، حساب سال های گذشته را می کرد: پاییز، زمستان. با اگزنیا روی نیمکت نشسته بودند و حرف می زدند. درخت های انگور قرمز روی دیوار ته باغ و مخزن بزرگی که از جنس پارچۀ قیراندود بود و آب باران و حلزون ها را درون خودش جمع می کرد؛ خاطرات برایش دوباره زنده شده بودند: اگزنیا، با چهره ای رنگ پریده، موهایش را مثل یک دختر روستایی روس با روسری پنهان کرده بود و با ریزش باران، کلمات و احساسات و جملات در میانشان می لغزید. دست اگزنیا در دستش مرطوب و سرد بود. یک روز اگزنیا به او گفته بود: «می دانی که مچ دستت مثل پسرهاست؟» اتل جواب داده بود: «دلیلش پیانو است؛ مچ دست را قوی می کند.» از دست های بزرگش کمی خجالت می کشید. زمستان، زمانی که هوا در باغ سرد بود، دست هایش مثل دست های رخت شورها از سرما قرمز می شد. به رغم آسمان خاکستری و باران، هوا لطیف بود. درختان بزرگی که زمان مسیو سلیمان کاشته بودشان، به نظر می رسید که با یک حباب سبزرنگ از آن ها محافظت می کردند. ساعت ها به سختی می گذشتند. انگار که اصلاً زمان وجود نداشت. کنار در ورودی ایستاد. همه جا مثل همیشه آرام و خاموش بود. مسیو سلیمان همیشه به این سکوت اشاره می کرد و می گفت: «من نتوانستم بفهمم این گوشۀ پاریس چطور خودش را نجات داده!» شب ها با هم به آوای قناری ها گوش می دادند. مسیو سلیمان گفته بود: «وقتی اینجا زندگی کنی، شب ها بیدارت می کنم تا به آوازشان گوش بدهی. چون قرار است در اینجا یک حیاط با حوض آب به وجود بیاید و در باغ هم درخت گیلاس خواهم کاشت؛ قناری ها عاشق درخت گیلاس اند.» داربستی که تا سر خیابان ادامه داشت، دیوارها را پنهان کرده بود. بعد از آن، کارگاه و انبارها قرار داشتند. تا خطوط راه آهن، صد متر بیشتر فاصله نبود. گه گاه صدای لرزش خطوط آهن شنیده می شد. مسیو سلیمان سر و صدای قطار را دوست داشت. شاید نوستالوژی سفرهای گذشته را داشت.

دیدگاه کاربران

دیدگاه شما

هنوز دیدگاهی برای این محصول ثبت نشده است. اولین نفر باشید.

CAPTCHA

با ثبت دیدگاه، موافقت خود را با قوانین انتشار دیدگاه در ایده‌بوک اعلام می‌کنید.

مشاهده قوانین ثبت دیدگاه
  1. 1 فقط درباره همین محصول و تجربه واقعی‌تان بنویسید.
  2. 2 از زبان مؤدبانه استفاده کنید؛ توهین منتشر نمی‌شود.
  3. 3 سؤال را در بخش پرسش و پاسخ بپرسید، نه در دیدگاه.
  4. 4 تبلیغات، لینک و شماره تماس درج نکنید.
  5. 5 دیدگاه پس از بررسی تیم محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک

پرسش خود را بپرسید

درباره این محصول سوال دارید؟
پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید

مشاهده قوانین پرسش و پاسخ
  1. 1 پرسش باید مشخص و مربوط به همین محصول باشد.
  2. 2 وضعیت سفارش را از حساب کاربری پیگیری کنید.
  3. 3 قبل از پرسش، موارد مشابه را مرور کنید.
  4. 4 پاسخ ممکن است از خریداران یا ایده بوک باشد.
  5. 5 پرسش پس از بررسی محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک
پشتیبانی ایده‌بوک

در حال اتصال…