IdeBook.ir
مشخصات محصول
نویسنده
برایان فریل
ویرایش
-
مترجم
نازیلا باقری
صفحات
198 صفحه
انتشارات
وزن
224 گرم
شابک
تیراژ
-
قطع
سال
1400
تصویرگر
-
جلد
شومیز

کتاب 3 خواهر

معرفی کتاب 3 خواهر

نویسنده برایان فریل
مترجم نازیلا باقری
انتشارات افراز
موجود
رقعی
1400
17% 420,000
348,600

معرفی محصول

(کتاب حاضر اقتباسی از کتابهای سه خواهر و خرس اثر آنتون پاولوویچ است)

کتاب 3 خواهر

معرفی کتاب 3 خواهر

موجود
رقعی
1400

معرفی محصول

(کتاب حاضر اقتباسی از کتابهای سه خواهر و خرس اثر آنتون پاولوویچ است)
17% 420,000

348,600

3 خواهر

اثر برایان فریل

مشخصات محصول

نویسنده
برایان فریل
ویرایش
-
مترجم
نازیلا باقری
صفحات
198 صفحه
انتشارات
وزن
224 گرم
شابک
تیراژ
-
قطع
سال
1400
تصویرگر
-
جلد
شومیز

گوشه ای از کتاب

اولگا: باورش سخت است، فقط یک سال از وقتی پدر فوت کرده می گذرد، درست می گویم؟ دوازده ماه از آن روز گذشته است. پنجم مه، روز نام گذاری تو ایرینا. یادت است چقدر هوا سرد بود؟ داشت برف می بارید. فکر می کردم هیچ وقت نمی توانم با این داغ کنار بیایم. تو هم از حال رفته بودی، یادت می آید؟ کاملاً بیهوش شده بودی؛ اما حالا یک سال از آن روز گذشته است و می توانیم به راحتی درباره ی آن حرف بزنیم، مگر نه؟ دوباره لباس سفید پوشیده ای و چهره ات… شاد به نظر می آید! (ساعت شروع به زنگ زدن می کند) آن روز هم ساعت دوازده تا ضربه زد… یادت می آید وقتی داشتند تابوتش را از این اتاق بیرون می بردند، دسته ی موسیقی در حال نواختن بود؟ توپی را که در قبرستان به نشانه ی احترام در کردند را چه؟ ژنرال پروزوف، فرمانده تیپ! با این همه، مردم عادیِ کمی آمده بودند. روز وحشتناکی بود، مگر نه؟ تمام روز باران و برف و… ایرینا (چشمانش را می بندد): اولگا، خواهش می کنم. بارون توزنباخ، دکتر چبوتیکین و کاپیتان سولیونی وارد اتاق غذاخوری می شوند و با صدای آهسته با هم صحبت می کنند. چبوتیکین خودش را با روزنامه هایش مشغول می کند. اولگا همه ی پنجره ها را باز می کند و در آن حین می گوید: اولگا: گرمایی واقعی در هوا حس می شود، این طور نیست؟ این اطمینان را می دهد که می توانی راحت پنجره ها را تا آخر باز کنی. اما تا درخت های غان سبز نشود احساسش نمی کنیم. مطمئنم که درخت های غانِ مسکو حتماً برگ داده اند. روزی را که از مسکو آمدیم یادت می آید؟ یازده سال پیش بود. طوری یادم است که انگار همین دیروز بود. پدر بالاخره فرمانده ی تیپ شد و ما به اینجا نقل مکان کردیم. اوایل مه بود. درست مثل الان، زمانی که اینجا، همه چیز تازه می خواست شکوفه بدهد؛ اما مسکوی زیبا، مسکوی قشنگ، غرق در آفتاب و گرما بود. یازده سال تمام. این سال ها چطور گذشت؟ اما، وقتی که امروز صبح بیدار شدم و این گرمای غلیظ را حس کردم فهمیدم که بالاخره، بالاخره بهار از راه رسیده است و هیجان زده شدم. نه، غرق شادی شدم! یک دفعه با تمام وجودم خواستم که دوباره به خانه مان برگردیم. چبوتیکین (روزنامه اش را می بندد): چرند… چرند… چرند. بارون: حق با توست دکتر. تمام کلمات، همه چرند است. ماشا غرق خواندن کتابش شده است و به آرامی با دهانش سوت می زند.

دیدگاه کاربران

دیدگاه شما

هنوز دیدگاهی برای این محصول ثبت نشده است. اولین نفر باشید.

CAPTCHA

با ثبت دیدگاه، موافقت خود را با قوانین انتشار دیدگاه در ایده‌بوک اعلام می‌کنید.

مشاهده قوانین ثبت دیدگاه
  1. 1 فقط درباره همین محصول و تجربه واقعی‌تان بنویسید.
  2. 2 از زبان مؤدبانه استفاده کنید؛ توهین منتشر نمی‌شود.
  3. 3 سؤال را در بخش پرسش و پاسخ بپرسید، نه در دیدگاه.
  4. 4 تبلیغات، لینک و شماره تماس درج نکنید.
  5. 5 دیدگاه پس از بررسی تیم محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک

پرسش خود را بپرسید

درباره این محصول سوال دارید؟
پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید

مشاهده قوانین پرسش و پاسخ
  1. 1 پرسش باید مشخص و مربوط به همین محصول باشد.
  2. 2 وضعیت سفارش را از حساب کاربری پیگیری کنید.
  3. 3 قبل از پرسش، موارد مشابه را مرور کنید.
  4. 4 پاسخ ممکن است از خریداران یا ایده بوک باشد.
  5. 5 پرسش پس از بررسی محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک