IdeBook.ir
مشخصات محصول
نویسنده
گلستان جعفریان
ویرایش
-
مترجم
-
صفحات
240 صفحه
انتشارات
وزن
289 گرم
شابک
تیراژ
1250 جلد
قطع
سال
1403
تصویرگر
-
جلد
شومیز

کتاب پاییز آمد

پاییز آمد خاطرات فخرالسادات موسوی همسر شهید احمد یوسفی

نویسنده گلستان جعفریان
انتشارات سوره مهر
موجود
رقعی
1403
350,000
کتاب پاییز آمد (خاطرات فخرالسادات موسوی همسر سردار شهید احمد یوسفی)، اثر گلستان جعفریان، در بازار نشر ایران، توزیع شده است.

کتاب پاییز آمد

پاییز آمد خاطرات فخرالسادات موسوی همسر شهید احمد یوسفی

موجود
رقعی
1403
کتاب پاییز آمد (خاطرات فخرالسادات موسوی همسر سردار شهید احمد یوسفی)، اثر گلستان جعفریان، در بازار نشر ایران، توزیع شده است. این محصول در سال 1403 توسط انتشارات سوره مهر، به چاپ رسیده است. این محصول به تیراژ 1,250 جلد، در قطع و اندازه‌ی رقعی، در سایت ایده بوک قرار دارد.

350,000

پاییز آمد

اثر گلستان جعفریان

مشخصات محصول

نویسنده
گلستان جعفریان
ویرایش
-
مترجم
-
صفحات
240 صفحه
انتشارات
وزن
289 گرم
شابک
تیراژ
1250 جلد
قطع
سال
1403
تصویرگر
-
جلد
شومیز

چکیده

گزیده کتاب پاییز آمد سی و پنج سال میگذرد اما هنوز پاییز که می آید نمیدانم از آتش مهری که بر جانم انداخته غمگین باشم یا مسرور. به برگهای زیبا و رنگارنگ می نگرم با من سخن میگویند زیبایی مرگ ما از زیبایی زندگی ماست… آری… پاییز برای من بغضی تمام نشدنی دارد. تب و لرزی است که حس آشنایش گرمابخش وجود من است. هنوز و همیشه نگاهم شور دیدنش را می ریزد و مرا بر سر دوست داشتنی ترین دوراهی ماندن و رفتن رها میکند. اصلا پاییز هار من است وقتی شکوفه میزند زخم های دلم در خزان فصل ها… او به من آموخت هر آمدنی رفتنی دارد اما زیبا رفتن کار پاییز است.

مقدمه

عشق های افسانه ای این طور ساخته میشوند؛ در زمانه بلا در روزگار تنگی و حتی وقت قحط سالی میشود اندر دمشق عشقهایی که می شود سالها و سالها بعد داستانش را تعریف کرد. عشق هایی که در دوری شکل گرفته اند نه در مجاورت عشقهایی که روزها را برای وصل شمرده اند. در این فراموشی ،عشق عاشق برای پایمردی بیشتر به یار نیاز دارد یار ناموجود یاری که جز اطوارش و جای خالی اش چیزی نداریم و با این همه همان قدر عزیز است که بود. اما وقتی یار نیست چطور میشود عشق را همچنان نگه داشت. این روایت عاشقی است که در غیاب یار عشق را مکرر میکند مصاحبه با خانم فخر السادات موسوی همسر سردار شهید احمد یوسفی در زمستان ۱۳۹۵ آغاز شد خوب یادم هست زمین پربرف بود از قطار که پیاده شدم و بخاری غلیظ از زیر واگنهای قطار بیرون می زد. هوا آفتابی بود و آسمان آبی همه چیز شاد و پاکیزه می نمود.

گوشه ای از کتاب

گفتم: «وقتی به ستاد تبلیغات جنگ رفتم، مسئول آنجا وسایل را به من تحویل نمی داد. می گفت چرا یک دختربچه را فرستاده اند. من کمی تند شدم و گفتم شما با سن و سال من چه کار دارید. کسی که مرا برای بردن این ها معرفی کرده حتماً می دانسته از پسش بر می آیم. آن آقا کوتاه آمد و گفت قصد جسارت نداشته و منظورش این بوده که وسایل خیلی زیاد است در جوابش گفتم من می روم و وانت نیسان کرایه میکنم فقط شما به نیروهایتان بگویید برای بار زدن کمک کنند. مسئولیت بقیه کار با خودم دو تا وانت بار کرایه کردم. اما دیدم درست نیست در جاده با راننده تنها باشم رفتم ترمینال. راننده اتوبوس حاضر نبود این همه وسایل را بار اتوبوس کند. می گفت صندوق های اتوبوس پر است از ساکها و بار مسافران به راننده گفتم این بار باید به زنجان برسد. با مسافرها صحبت کردم و گفتم رزمنده ها در جبهه جانشان را می دهند حالا شما حاضر هستید ساکهایتان را زیر پاها و یا روی زانو بگیرید تا وسایل را با این اتوبوس به زنجان ببریم. مسافرها قبول کردند. راننده هم با شنیدن حرفهایم آرام گرفت و وسایل را داخل و بالای سقف اتوبوس جا داد و آمدیم.»
تمام مدت که صحبت میکردم احمد یوسفی با دقت و عمیق به صورتم نگاه میکرد معذب بودم دلم میخواست خانم ادریسی بیاید. از حالت چهارزانو دو زانو نشستم و گفتم: «من دو سال است با شما کار کردم و تا حالا ندیدم مستقیم به صورتم نگاه کنید.»

پشت جلد

عشقی انشین عزمی پولادین و ایمانی راستین چهره نگار زندگی این دو جوان است که با نگارشی زیبا و رسا در این کتاب تصویر شده است. این نیز از همان روایات صادقانه است که شنیدن و خواندن آن امثال این حقیر را خجالت زده میکند و فاصله ی نجومی شان با این مجاهدان واقعی را آشکار میسازد. سی و پنج سال می گذرد؛ اما هنوز پاییز که می آید نمیدانم از آتش مهری که بر جانم انداخته غمگین باشم یا مرور به برگهای زیبا و رنگارنگ مینگرم با من سخن میگویند زیبایی مرگ ما از زیبایی زندگی ماست..... آری... پاییز برای من بغضی تمام نشدنی دارد تب و لرزی است که حس آشنایش گرما بخش وجود من است. هنوز و همیشه نگاهم شور دیدنش را می ریزد و مرا بر سر دوست داشتنی ترین دوراهی ماندن و رفتن رها می کند. اصلا پاییز بهار من است وقتی شکوفه میزند زخم های دلم در خزان فصلها..... او به من آموخت هر آمدنی رفتنی دارد؛ اما زیبا رفتن کار پاییز است.

دیدگاه کاربران

دیدگاه شما

هنوز دیدگاهی برای این محصول ثبت نشده است. اولین نفر باشید.

CAPTCHA

با ثبت دیدگاه، موافقت خود را با قوانین انتشار دیدگاه در ایده‌بوک اعلام می‌کنید.

مشاهده قوانین ثبت دیدگاه
  1. 1 فقط درباره همین محصول و تجربه واقعی‌تان بنویسید.
  2. 2 از زبان مؤدبانه استفاده کنید؛ توهین منتشر نمی‌شود.
  3. 3 سؤال را در بخش پرسش و پاسخ بپرسید، نه در دیدگاه.
  4. 4 تبلیغات، لینک و شماره تماس درج نکنید.
  5. 5 دیدگاه پس از بررسی تیم محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک

پرسش خود را بپرسید

درباره این محصول سوال دارید؟
پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید

مشاهده قوانین پرسش و پاسخ
  1. 1 پرسش باید مشخص و مربوط به همین محصول باشد.
  2. 2 وضعیت سفارش را از حساب کاربری پیگیری کنید.
  3. 3 قبل از پرسش، موارد مشابه را مرور کنید.
  4. 4 پاسخ ممکن است از خریداران یا ایده بوک باشد.
  5. 5 پرسش پس از بررسی محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک