جستجوهای اخیر
جستجوهای پرطرفدار
134,749
پوپک برای خوابیدن آماده شده بودکه ناگهان صدایی شنید:«سلام!»
فکرکرداشتباه شنیده است.این موقع شب کی
بودکه به اوسلام می کرد؟
« باتوهستم.چراجواب سلام مرانمی دهی؟»
پوپک نگاهی به اطرافش انداخت.آن وقت شب
توی اتاق غیرخودش کسی نبود.
« اگرپرده راکناربزنی حتماً مرامیبینی!»
پوپک به سوی پنجره رفت.از وقتی مادرپرده های اتاقش راعوض کرده بود،اوکمترپای پنجره می رفت.
بند ابریشمی پرده را به طرف خودش کشیدوپردةکرکرهای بیصداجمع شدوبالارفت.چشمش افتادبه
ماه گردودرخشان که وسط آسمان میان ستاره هانشسته بود.
درباره این محصول سوال دارید؟
پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید
تلگرام
واتساپ
کپی لینک