جستجوهای اخیر
جستجوهای پرطرفدار
240,499
«جدید اومدی؟»
صورتم را برگرداندم رو به رو. «آره.»
«اسمت چیه؟»
«دایی زاده.»
«دایی به نظرم تو باید بری ته صف چون کلا ماشاءالله هزار ماشاءالله قد و هیکلت…»
دوباره برگشتم و نگاهش کردم. حرفش را تمام نکرد.
راه افتادیم سمت کلاس. می دانستم همین اول کار اگر جای خوبی نشستم که هیچ، وگرنه تغییر جا آن هم بعد از اینکه هرکسی سر نیمکت خودش نشست دیگر به این راحتی نیست. اما وقتی به کلاس رسیدیم، مثل مسابقه ی صندلی توی مهدکودک، هرکسی دوید و نشست یک جایی. بدتر اینکه تقریباً همه دونفر دونفر انتخاب می کردند و من تک وتنها باقی مانده بودم با آخرین نیمکت خالی توی ردیف کنار پنجره. سعادتمند کیفش را گذاشت روی نیمکت دوم و از کلاس رفت بیرون. ناچار رفتم و نشستم پشت نیمکت آخر و زل زدم به دیگرانی که دوتا دوتا یا سه تا سه تا با هم حرف می زدند. بهادری از پشت نیمکت سوم بلند شد و شروع کرد به راه رفتن توی کلاس و رفتن سر میز این و آن. یک نفر از میز جلو برگشت و نگاهم کرد: «تازه اومدی؟»
درباره این محصول سوال دارید؟
پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید
تلگرام
واتساپ
کپی لینک