IdeBook.ir
مشخصات محصول
نویسنده
محدثه گلستانی
ویرایش
-
مترجم
-
صفحات
534 صفحه
انتشارات
وزن
580 گرم
شابک
تیراژ
-
قطع
سال
1400
تصویرگر
-
جلد
شومیز

کتاب خان زاده طهران

خانزاده ی طهران

نویسنده محدثه گلستانی
انتشارات آداش
موجود
رقعی
1400
239,000
کتاب خان زاده طهران، اثر محدثه گلستانی، در بازار نشر ایران، توزیع شده است.

کتاب خان زاده طهران

خانزاده ی طهران

موجود
رقعی
1400
کتاب خان زاده طهران، اثر محدثه گلستانی، در بازار نشر ایران، توزیع شده است. این محصول در سال 1400 توسط انتشارات آداش، به چاپ رسیده است. این محصول در قطع و اندازه‌ی رقعی، در سایت ایده بوک قرار دارد.

239,000

خان زاده طهران

اثر محدثه گلستانی

مشخصات محصول

نویسنده
محدثه گلستانی
ویرایش
-
مترجم
-
صفحات
534 صفحه
انتشارات
وزن
580 گرم
شابک
تیراژ
-
قطع
سال
1400
تصویرگر
-
جلد
شومیز

چکیده

آهسته با گام هایی لرزان از کنار دیوارهای بلند عمارت رد می شدم. به خاطر ترس از چشم هایی که عقاب وارتر از همیشه به دنبال من بودند، ضربان قلبم پر صداتر شده بود. چند سالی می شد با ترس زندگی می کردم؛ اما به گمانم این دقایق از همیشه ترسناک بودن. کاش می توانستم جلوی ضربان قلبم را بگیرم. فقط کافی بود به وجود من زیر این چادر مشکی شک نکنند. مصمم تر از قبل به راهم ادامه دادم. حس می کردم قبلاً این لحظه را دیده بودم. شاید در خواب و شاید هم در رویای دست نیافتنی فرار! به نقطه امنی رسیدم. باورم نمی شد که رها شده ام. هر چند دور شدنم از عمارت، حقیقتی جز این را نمی کرد. چشمم را با غرور به نوری که از بالاترین قسمت عمارت می تابید دوختم. اتاق خودش بود.

گوشه ای از کتاب


ادب حکم میکرد که چیزی بگویم ولی آن قدر مشغول نگاه های اطرافم بودم که فقط لبخند زدم. سعی کردم در اولین فرصت خودم را به آشپزخونه برسانم. بعد از چند دقیقه که جهانگیر دل از سوالاتش کند پیش عمه برگشتم. تقریبا مهمانی رو به پایان بود و به جز شستن ظروف روی هم چیده شده کار دیگری نمانده بود. عمه اشاره کرد که نزدیکش شوم در گوشم گفت برو تو حیاط به چرخی بزن کسی حواسش به تو نیست. بدون گفتن هیچ حرفی به سمت حیاط به راه افتادم اگه دست عمه بود دلش می خواست شب را هم اینجا بماند آن قدر که عاشق این عمارت بود اما من خسته شده بودم در یک منطقه تاریک و خلوت بین چهارتا درخت نشسته بودم و از فرط خستگی و درد زیاد پاهایم را ماساژ میدادم ریه هایم را پر از هوای تازه کردم و لب زدم اینم از دومین مهمونیم که بازهم شهریار در اون حضور داشت. با صدایی که از پشت درختها شنیدم گوشامو تیز کردم

پشت جلد

خاطراتی را که از دل خاک بیرون کشیده ای تا ابد نگه دار مبادا خسته شوی یا دل بکنی روزی که دلت لرزید برای نگاهی از سر عشق صندوقچه غبار گرفته ات را باز کن زمزمه کن همه چیز از خاک شروع شد.

دیدگاه کاربران

دیدگاه شما

هنوز دیدگاهی برای این محصول ثبت نشده است. اولین نفر باشید.

CAPTCHA

با ثبت دیدگاه، موافقت خود را با قوانین انتشار دیدگاه در ایده‌بوک اعلام می‌کنید.

مشاهده قوانین ثبت دیدگاه
  1. 1 فقط درباره همین محصول و تجربه واقعی‌تان بنویسید.
  2. 2 از زبان مؤدبانه استفاده کنید؛ توهین منتشر نمی‌شود.
  3. 3 سؤال را در بخش پرسش و پاسخ بپرسید، نه در دیدگاه.
  4. 4 تبلیغات، لینک و شماره تماس درج نکنید.
  5. 5 دیدگاه پس از بررسی تیم محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک

پرسش خود را بپرسید

درباره این محصول سوال دارید؟
پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید

مشاهده قوانین پرسش و پاسخ
  1. 1 پرسش باید مشخص و مربوط به همین محصول باشد.
  2. 2 وضعیت سفارش را از حساب کاربری پیگیری کنید.
  3. 3 قبل از پرسش، موارد مشابه را مرور کنید.
  4. 4 پاسخ ممکن است از خریداران یا ایده بوک باشد.
  5. 5 پرسش پس از بررسی محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک