جستجوهای اخیر
جستجوهای پرطرفدار
109,000
کشید در پناه چند شاخه ی کلفت و پربرگ کیانوش چوب را پرت نکرد، اما دستش را هم پایین نیاورد او در آن کت و شلوار طوسی چهارخانه، هیچ شباهتی به کیانوش همیشگی نداشت با این لباس، دیگر آن مرد خسیس و چشم تنگ معروف نبود؛ مردی که وقتی سخاوتش گل می کرد، تنها دو عدد زردآلو از سر یکی از جعبه های پشت وانت بر میداشت و در دستهای یک بچه میگذاشت یا وقتی میخواست میوه ای به خانه اش ببرد، شبانه می برد تا مبادا چشم کسی به میوه ها بیفتد و او مجبور شود تعارف کند کیانوش تکانی خورد و شکم گنده اش را جلوتر داد: «ولد جن، گفتم بیا پایین تو که باز داری میروی بالا؟»
عباس رفته بود روی یکی از شاخه های اصلی پشت درخت صدای ترق و ترق ضدهوایی ها همین طور میآمد کیانوش خم شد و از زیر پایش تکه کلوخی برداشت و پرتاب کرد به سمت عباس کلوخ خورد به شاخه های جلوی روی عباس و خاک شد ریخت زمین حمزه همان طور که نگاه میکرد به پیدا و پنهان شدن عباس پشت شاخه ها در این فکر بود که بفهمد چطور کیانوش در گرماگرم عروسی یک باره یاد باغش افتاده است. فکرش به هرجا که میرفت در انتها میرسید به سالار او را میدید که تکیه داده است به دروازه ی خانه ی بزن و بکوب و منتظر است تا آنها راه بیفتند به طرف باغ اما دوام نگاههای غضب آلود عباس را نمی آورد.
درباره این محصول سوال دارید؟
پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید
تلگرام
واتساپ
کپی لینک