IdeBook.ir
مشخصات محصول
نویسنده
حسن احمدی
ویرایش
-
مترجم
-
صفحات
200 صفحه
وزن
248 گرم
شابک
تیراژ
2500 جلد
قطع
سال
1399
تصویرگر
-
جلد
شومیز

کتاب بازی دوم

بازی دوم

نویسنده حسن احمدی
انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان
موجود
رقعی
1399
100,000
کتاب بازی دوم، اثر حسن احمدی، در بازار نشر ایران، توزیع شده است.

کتاب بازی دوم

بازی دوم

موجود
رقعی
1399
کتاب بازی دوم، اثر حسن احمدی، در بازار نشر ایران، توزیع شده است. این محصول در سال 1399 توسط انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، به چاپ رسیده است. این محصول به تیراژ 2,500 جلد، در قطع و اندازه‌ی رقعی، در سایت ایده بوک قرار دارد.

100,000

بازی دوم

اثر حسن احمدی

مشخصات محصول

نویسنده
حسن احمدی
ویرایش
-
مترجم
-
صفحات
200 صفحه
وزن
248 گرم
شابک
تیراژ
2500 جلد
قطع
سال
1399
تصویرگر
-
جلد
شومیز

چکیده

شخصیت های رمان جدید مادربزرگ نوه هایش هستند. در واقع مادربزرگ یک بازی را با نوه هایش شروع کرده است؛ ولی داستان به شکل دیگری پیش می رود و مادربزرگ و نوه هایش به موجودات دیگری تبدیل می شوند. شخصیت اصلی داستان، دخترک ژولیده ای است که هر بلایی بخواهد، سر قهرمان های داستان می آورد.

گوشه ای از کتاب

ماشین بعد از پل به جاده ی خاکی باریکی رسید. کنار جاده شیب تند و رودخانه ی پرآبی بود. ابراهیم به درختهای تنومند جنگل نگاه میکرد که فرمان ماشین ناگهان به طرف رودخانه چرخید نرگس هراسان فرمان را گرفت و گرداند. تا ابراهیم دست پیش میبرد انگار نیرویی قوی دستهای او را کنار میزد؛ به طوری که در کنترل ماشین نقشی نداشت نرگس و حشت زده دوباره فرمان را چرخاند. ماشین چند بار دور خودش چرخید و توی چاله ای افتاد و ایستاد. انگار یک سطل گچ روی صورت ابراهیم پاشیده باشند، صورتش مثل گچ سفید شده بود.

نرگس با چشم های گرد و نگران نگاهش میکرد. صورت ابراهیم خنده دار شده بود. رفته رفته انگار چند رنگ با هم ترکیب شده باشد، رنگ صورت ابراهیم تغییر کرد. نرگس هراسان در ماشین را باز کرد و در حالی که از قیافه ی ابراهیم خنده اش گرفته بود، با عجله از ماشین پیاده شد. ابراهیم بهت زده با خودش کلنجار رفت. از رفتار نرگس تعجب کرده بود که با آن سکوتش در راه حالا این طور میخندید و صورت او را با دست نشان میداد صورتش را در آینه دید. خودش هم خنده اش گرفت.

دخترک ژولیده با خنده گفت: بگذار بیایند با آنها هم خیلی کار دارم انگار ابراهیم در چند قدمی اش ایستاده است صورت خنده دارش را میدید. خنده ی بلندش گربه ها را چنان ترساند که به هم چسبیدند. سعیده نگران و غمگین به پرده نگاه میکرد با پاهایی که قدرت بردنش را نداشتند به طرف پرده رفت و به شدت آن را کنار زد.

دیدگاه کاربران

دیدگاه شما

هنوز دیدگاهی برای این محصول ثبت نشده است. اولین نفر باشید.

CAPTCHA

با ثبت دیدگاه، موافقت خود را با قوانین انتشار دیدگاه در ایده‌بوک اعلام می‌کنید.

مشاهده قوانین ثبت دیدگاه
  1. 1 فقط درباره همین محصول و تجربه واقعی‌تان بنویسید.
  2. 2 از زبان مؤدبانه استفاده کنید؛ توهین منتشر نمی‌شود.
  3. 3 سؤال را در بخش پرسش و پاسخ بپرسید، نه در دیدگاه.
  4. 4 تبلیغات، لینک و شماره تماس درج نکنید.
  5. 5 دیدگاه پس از بررسی تیم محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک

پرسش خود را بپرسید

درباره این محصول سوال دارید؟
پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید

مشاهده قوانین پرسش و پاسخ
  1. 1 پرسش باید مشخص و مربوط به همین محصول باشد.
  2. 2 وضعیت سفارش را از حساب کاربری پیگیری کنید.
  3. 3 قبل از پرسش، موارد مشابه را مرور کنید.
  4. 4 پاسخ ممکن است از خریداران یا ایده بوک باشد.
  5. 5 پرسش پس از بررسی محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک