جستجوهای اخیر
جستجوهای پرطرفدار
96,200
روز مثل همه روزها بود و نبود آفتاب کدر و بی جان می تابید و سوزی سرد کپه برگ های خشکیده را از این سوی باغ نظمیه به آن سو میکشید. آسید مرتضی پشت میز کارش نشسته بود و نامه ها و تلگراف های رسیده را وارد دفتر میکرد. صدایی از دور، از خیلی دور به گوش می رسید: «الله اکبر اشهد ان لا اله الا الله.» و صدایی از نزدیک خیلی نزدیک: «اشهد ان محمداً رسول الله.»
این صداها در هم می پیچید و در دل او شوری غریب برپا میکرد و از دلشوره خوابی که سحرگاه دیده بود میکاست خواب دیده بود در دشتی بزرگ است. در حال پیش رفتن بود که کالسکه ای سیاه به سرعت از کنارش گذشت و دستی تاجی درخشنده را از آن بیرون انداخت به ضربه ای دانه های صدرنگ جواهر روی خاک و خاشاک پخش شد. او زانو خم کرد و شروع کرد به جمع کردنشان، اما هر دانه را که بر می داشت، قطره خونی میشد و فرومی چکید از دستش هراسان از خواب پرید و چون اوقاتی که کوچک بود مادر را صدا زد خانم تاج بلند شد و به طرف بسترش دوید. به او که برافروخته و عرق کرده به کف دستش خیره مانده بود، گفت: حکماً خواب دیده ای ننه خیر است ان شاء الله بلند شو برو سر حوض تلمبه بزن و خوابت را برای آب تعریف کن هرچه قضا و قدر است،
تلگرام
واتساپ
کپی لینک