IdeBook.ir
مشخصات محصول
نویسنده
جنیفر سنت
ویرایش
-
مترجم
حسین حضرتی
صفحات
319 صفحه
انتشارات
وزن
244 گرم
شابک
تیراژ
-
قطع
سال
1402
تصویرگر
-
جلد
شومیز

کتاب الکترا نشر میلکان

الکترا

نویسنده جنیفر سنت
مترجم حسین حضرتی
انتشارات میلکان
موجود
رقعی
1402
279,000
کتاب الکترا، اثر جنیفر سنت، با ترجمه‌ی حسین حضرتی، در بازار نشر ایران، توزیع شده است.

کتاب الکترا نشر میلکان

الکترا

موجود
رقعی
1402
کتاب الکترا، اثر جنیفر سنت، با ترجمه‌ی حسین حضرتی، در بازار نشر ایران، توزیع شده است. این محصول در سال 1402 توسط انتشارات میلکان، به چاپ رسیده است. این محصول در قطع و اندازه‌ی رقعی، در سایت ایده بوک قرار دارد.

279,000

الکترا نشر میلکان

اثر جنیفر سنت

مشخصات محصول

نویسنده
جنیفر سنت
ویرایش
-
مترجم
حسین حضرتی
صفحات
319 صفحه
انتشارات
وزن
244 گرم
شابک
تیراژ
-
قطع
سال
1402
تصویرگر
-
جلد
شومیز

مقدمه

موکنای خاموش است؛ اما مرا خواب نیست. می دانم آن سوی دالان برادرم روی انداز را به لگد از تن خود انداخته هر سپیده دم که به سراچه اش می روم تا از خوابش برخیزانم، میبینم پایش سخت در روی انداز پیچیده؛ گویی به خواب در هماوردی دویده است. شاید در پی پدری می دود که هرگز ندیده.

چون زاده شدم پدرم مرا نام بنهاد نام خورشید را بر من برازنده دید که آتشین است و تابان آن هنگام که کودکی خرد بودم مرا نور خانواده خواند: «دخت من ما در تایت شهره ی زیبایی است؛ لیک تو اکنون نیز از او تابنده تری و بهر خاندان آترئوس شکوهی دو چندان خواهی بود. سپس بوسه ای بر پیشانی ام نشاند و مرا بــر زمین بگذاشت زیری ریشش مرا نیازرد. بدانچه گفت باور داشتم. حال، محنت نبرم که تالار شاهی از هیاهوی خواستگارانم تهی است. قصه ها درباره ی خاله ام هلن شنیده ام و هرگز حسد نبرده ام بنگر که خوب رویی اش با وی چه کرد. سر از آن شهر دور درآورد که مردانمان ده سال آزگار است در آن گرفتارند. ده سال است که دور از پدر زیسته و بر تمام کامیابی هایمان در پیکار چنگ انداخته ام بر پیروزی هایی که از پیغام رسانان گذرنده از موکنای شنیده ام. با هر خبر پیروزی غرورم می جوشد و به وجد می آیم ،آری این آگاممنون، پدر من است که دیرزمانی است دست از نبرد بازنداشته و با مردان جنگی اش تا بدان روز که دیوارهای بلند تروی زیر گامهای فاتحشان فروریزد، خواهد جنگید. پیروزی را همه روزه در چشم ذهن میبینم از دروازه ی گشوده ی شهر می گذرد و سرانجام دشمنان بر پایش بوسه میزنند. سپس به خانه نزد من باز خواهد گشت نزد دخت و فادارش که سالهاست در انتظارش چشم بر راه دوخته...

گوشه ای از کتاب

تو ندارنوس پدری نیک خواه و خیراندیش بود و خرسند از اینکه هلن را آزاد گذاشته تا خود شوی خویش برگزیند و من هرگز از روزی که سخن از پیوند زناشویی من به میان آورد، نهراسیده ام خویش و خواهرم از ازدواج هایشان خرسند می نمودند و من نیز امید احساسی همانند داشتم وانگهی در آن هنگام، چون شهزاده ای را در خیال می آوردم که به خواستگاری من در تالار قصر اندر شده باشد، از آن غلبان دل پذیر عاطفه هیچ خبر نشد اگر شویم مرا به سرزمینی دور جایی غریب و خالی از هر آنچه روانم را آشناست ببرد چه؟ چه کنم اگر نزد این مرد اندیشه ی روان و سخن زبانم را هیچ بها نباشد و تنها به زاد و تبار من بیندیشد و ثروتی که پدرم بدو خواهد بخشید؟ گیرایی و افسونی در آگاممنون و برادرش بود کتمان نمیکنم از تبعیدی بیدادگرانه رخ نموده و دلیرانه میرفتند تا آنچه از ایشان بود، بازپس گیرند. نیز هلن شویش را از میان صد مرد برگزیده بود اگر او با منلانوس خوش بود شاید من نیز امید میتوانستم داشت که با برادرش نیک بخت باشم بی تردید بهتر از آن بود که امید به مهر مردی ناشناس و نا آشنا میبستم تا سرنوشت چه حقایق به رویم می گشود. هلن سخن پی گرفت در اندیشه آور که چه دل پذیر آینده ای خواهد بود ما دو خواهر همسران دو برادر دلاور نگاه به رودخانه انداختم که به سوی دریا روان بود من چون هلن نمی پنداشتم که آینده همواره به روشنی گذشته خواهد بود. اما اگر نقشه های پدر نقش بر آب میشد چه؟ مرغ خیال را به تماشای چنین آینده ای فرستادم. در آن هنگام نیز پسین گاهان چنین به درازا می کشیدند و روزهای یک نواخت از پی هم می آمدند و میرفتند تا مردی دیگر از کشتی پیاده شود و مرا از پدرم خواستگاری کند؟ هلن سیلی از پرسشها در سرم جاری کرده بود. هر روز هر روز بدین امیدم که کشتی دو برادر را ببینم جریان رودخانه را تا دور دست بندرگاه جنوبی از نظر می گذراندم هفته ها از پس هم میگذشت تا آنکه صبحگاهی فریادی زنجیروار برخاست و در درازای رود طنین انداخت دیدبانان یکی پس از دیگری فریاد بر می آوردند که فرزندان آترئوس بازگشته اند!

پشت جلد

نر دیدم نیست جایی در این قصر مادرم پرسه زنان نگاه در دل تاریکی دوخته با پاهای لطیفش پوشیده در سندلی ظریف با گیسوانی به پشت بسته با روبانی سرخ، معطر به برگ گل و روغن های خوشبو و با پوستی نرم و تابنده در مهتاب هماره خاموش است. از سراچه ام برون نمی روم مبادا مادر را ببینم بر می خیزم و سوی پنجره ی باریکی می روم که دیوار سنگی را گشوده آرنج بر هره میآسایم و منظره ی بیرون را نظاره گر می شوم انتظار دیدن هیچ چیزم نیست هیچ چیز مگر خوشه ای ستاره اما در این حال بر فراز کوهی دور شعله ای میبینم و دورتر از آن شعله ای دیگر زنجیره ای از آتش به سوی موکنای برپاست دلم در سینه میگوید کسی پیغامی فرستاده و ما جملگی یک خبر را چشم به راهیم نزدیک تر آتشی دیگر شعله میکشد و پاره های سرخش به آسمان می رود. اشک در چشمانم حلقه میزند شعله ها را میبینم و باور نمی آورم چون معنای این نشانه ها را در می یابم وجود من نیز شعله ور میشود. تروی فروافتاده پدر به خانه باز می گردد.

دیدگاه کاربران

دیدگاه شما

هنوز دیدگاهی برای این محصول ثبت نشده است. اولین نفر باشید.

CAPTCHA

با ثبت دیدگاه، موافقت خود را با قوانین انتشار دیدگاه در ایده‌بوک اعلام می‌کنید.

مشاهده قوانین ثبت دیدگاه
  1. 1 فقط درباره همین محصول و تجربه واقعی‌تان بنویسید.
  2. 2 از زبان مؤدبانه استفاده کنید؛ توهین منتشر نمی‌شود.
  3. 3 سؤال را در بخش پرسش و پاسخ بپرسید، نه در دیدگاه.
  4. 4 تبلیغات، لینک و شماره تماس درج نکنید.
  5. 5 دیدگاه پس از بررسی تیم محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک

پرسش خود را بپرسید

درباره این محصول سوال دارید؟
پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید

مشاهده قوانین پرسش و پاسخ
  1. 1 پرسش باید مشخص و مربوط به همین محصول باشد.
  2. 2 وضعیت سفارش را از حساب کاربری پیگیری کنید.
  3. 3 قبل از پرسش، موارد مشابه را مرور کنید.
  4. 4 پاسخ ممکن است از خریداران یا ایده بوک باشد.
  5. 5 پرسش پس از بررسی محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک