(داستان های فارسی،قرن 14);هوا گرم بود. ولی باد خنکی که اینک در نتیجۀ سرعت ماشین از شیشه به درون می وزید در مسیر جادۀ هموار، جانی به کالبد خستۀ مسافران می دمید. کمرها راست می شد و به خود نیرو می دادند تا با لبخندی مژده بخش نگاه ها را پاسخ گویند و با هم بی سخن لب به کلامی بگشایند. مقصد نزدیک بود و به زودی آوای شهری پرجوش وخروش که مرکز استان به شمار می رفت و همچون دریا جویبارهای بسیاری سر به آن باز می کرد، شهری که مردمان گشاده رو و گشاده دستش در تمام صفحات غرب به مهمان دوستی و احترام بی خدشۀ انسانی شهره بودند، آنان را پذیرا می شد. بغل دست مرد کلاه نمدیِ درشت قامت، پسرک چهارده سالۀ ریزنقشی نشسته بود که خانواده اش در آخرین ردیف، ته اتوبوس جا داشتند. ظاهرا چون اولین سفر آنها با ماشین به شهری دوردست بود از اینکه به هرحال تحویل شان گرفته بودند، هرچند شاید جلوتر هم می توانستند بنشینند، شادمان بودند. با هم حرف نمی زدند نکند کسی بگوید شما پیاده بشوید و با ماشین بعدی بیایید. پسرک، صدایش تازه در حال دورگه شدن بود. سر کوچک کم مویش روی گردن باریک و سیاه لق می خورد، و نگاه چشمان پرهوش و کنجکاوش از داشبرد و فرمان ماشین گرفته تا چهرۀ مسافران، روی همه چیز می گشت. روستازاده بود لیکن نشان می داد که آوای شهر همچون پژواک صدا در ذهنش بازتابی دارد و از شکفتگی سیمایش بر می آمد که پدر و مادر او امیدهای خوش بسیاری را در این سفر توشۀ راه خود کرده بودند که همگی برآورده می شد.
کتاب بوته زار
معرفی کتاب بوته زار
موجود
معرفی محصول
(داستان های فارسی،قرن 14);هوا گرم بود. ولی باد خنکی که اینک در نتیجۀ سرعت ماشین از شیشه به درون می وزید در مسیر جادۀ هموار، جانی به کالبد خستۀ مسافران می دمید. کمرها راست می شد و به خود نیرو می دادند تا با لبخندی مژده بخش نگاه ها را پاسخ گویند و با هم بی سخن لب به کلامی بگشایند. مقصد نزدیک بود و به زودی آوای شهری پرجوش وخروش که مرکز استان به شمار می رفت و همچون دریا جویبارهای بسیاری سر به آن باز می کرد، شهری که مردمان گشاده رو و گشاده دستش در تمام صفحات غرب به مهمان دوستی و احترام بی خدشۀ انسانی شهره بودند، آنان را پذیرا می شد. بغل دست مرد کلاه نمدیِ درشت قامت، پسرک چهارده سالۀ ریزنقشی نشسته بود که خانواده اش در آخرین ردیف، ته اتوبوس جا داشتند. ظاهرا چون اولین سفر آنها با ماشین به شهری دوردست بود از اینکه به هرحال تحویل شان گرفته بودند، هرچند شاید جلوتر هم می توانستند بنشینند، شادمان بودند. با هم حرف نمی زدند نکند کسی بگوید شما پیاده بشوید و با ماشین بعدی بیایید. پسرک، صدایش تازه در حال دورگه شدن بود. سر کوچک کم مویش روی گردن باریک و سیاه لق می خورد، و نگاه چشمان پرهوش و کنجکاوش از داشبرد و فرمان ماشین گرفته تا چهرۀ مسافران، روی همه چیز می گشت. روستازاده بود لیکن نشان می داد که آوای شهر همچون پژواک صدا در ذهنش بازتابی دارد و از شکفتگی سیمایش بر می آمد که پدر و مادر او امیدهای خوش بسیاری را در این سفر توشۀ راه خود کرده بودند که همگی برآورده می شد.
روزهای آخر تابستان 1323 است؛ دوره ای پرآشوب که سرنوشتِ نافرجامْ «توکلِ» وامانده و مطرود را سرگردان و شکست خورده می کند و او را در میان جماعتی مثل خودش پرتاب می کند؛ کسانی چون خودش ناکام. توکلِ سرراهی سرپرستش را از دست می دهد و همچون آن دوران پرآشوب اسیر اعتمادها و بدبینی ها، همدلی ها و کینه توزی ها، دوستی ها و دشمنی ها می شود و برای انسانی که جز خود پشت وپناه و تکیه گاهی ندارد، همه چیز دشوارتر می شود. کتاب پیش رو، شرح این ویرانی فردی و اجتماعی است.
در حال حاضر مطلبی درباره علی محمد افغانی
در دسترس نمیباشد. همکاران ما در بخش
محتوا،
به
مرور،
نویسندگان را بررسی و مطلبی از آنها را در این بخش قرار خواهند داد. با توجه
به
تعداد
بسیار
زیاد
نویسندگان این سایت، درج اطلاعات تکمیلی، نقد و بررسی تمامی آنها، کاری
زمانبر
خواهد
بود؛
لذا
در
صورتی که کاربران سایت برای مطلبی از نویسنده، از طریق صفحه
ارتباط با ما
درخواست دهند، تهیه و درج محتوای برای آن نویسنده در اولویت
قرار
خواهد
گرفت.ضمنا
اگر شما کاربر ارجمندِ سایت ایدهبوک، این نویسنده را می شناسید یا حتی اگر
خود،
نویسنده
هستید
و
تمایل دارید با مطلبی جذاب و مفید، سایرین را به مطالعهی کتاب ترغیب و
دعوت
کنید،
می
توانید
محتوای مورد نظرتان را از صفحه ارتباط با ما
ارسال
نمایید.
دیدگاه کاربران
دیدگاه شما
پرسش خود را بپرسید
درباره این محصول سوال دارید؟ پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید
تلگرام
واتساپ
کپی لینک