IdeBook.ir
مشخصات محصول
نویسنده
مهناز فتاحی
ویرایش
-
مترجم
-
صفحات
356 صفحه
انتشارات
وزن
398 گرم
شابک
تیراژ
-
قطع
سال
1402
تصویرگر
-
جلد
شومیز

کتاب فرنگیس نشر سوره مهر

خاطرات فرنگیس حیدرپور

نویسنده مهناز فتاحی
انتشارات سوره مهر
موجود
رقعی
1402
17% 845,000
701,350
کتاب فرنگیس، اثر مهناز فتاحی، در بازار نشر ایران، توزیع شده است.

کتاب فرنگیس نشر سوره مهر

خاطرات فرنگیس حیدرپور

موجود
رقعی
1402
کتاب فرنگیس، اثر مهناز فتاحی، در بازار نشر ایران، توزیع شده است. این محصول در سال 1402 توسط انتشارات سوره مهر، به چاپ رسیده است. این محصول در قطع و اندازه‌ی رقعی، در سایت ایده بوک قرار دارد.
17% 845,000

701,350

فرنگیس نشر سوره مهر

اثر مهناز فتاحی

مشخصات محصول

نویسنده
مهناز فتاحی
ویرایش
-
مترجم
-
صفحات
356 صفحه
انتشارات
وزن
398 گرم
شابک
تیراژ
-
قطع
سال
1402
تصویرگر
-
جلد
شومیز

چکیده

پاز مقدمه نویسنده همیشه وقتی تندیس زنی تبر به دست را کنار پارک شیرین کرمانشاه می دیدم با خودم فکر می کردم کاش بتوانم یک روز این زن قهرمان را از نزدیک ببینم و با او حرف بزنم. می گفتند فرنگیس در روستایی نزدیک گیلان غرب زندگی می کند و مایل نیست خاطراتش را تعریف کند. می دانستم نوشتن خاطراتش سخت خواهد بود اما همیشه به نوشتنش فکر می کردم.. .رسید "میخواهی از اینجا برویم؟ به شهر برویم یا .." با ناراحتی نگاهش کردم و گفتم "یعنی تو دلت می آید خانه مان را بدهیم دست عراقی ها و برویم ؟ " بلند شد و توی تاریکی شب به ستاره ها نگاه کرد و گفت "جنگ وحشتناک است .کشته می شوی یا خدای نکرده اگر به دست دشمن بیفتی ..." رفتم کنارش نشستم و من هم مثل او سر بالا بردم و چشم دوختم و به ستاره ها گفتم "یادت باشد آخرین نفری که از این روستا برود من هستم .برای من فرار کردن یعنی مردن . از من نخواه راحت فرار کنم.یادت باشد من فرنگیسم درست است زنم اما مثل یک مرد می جنگم. من نمیترسم .میفهمی ؟..

گوشه ای از کتاب

دیدن لباس هاشان و آن همه رنگ خوشم آمده بود.

وقتی از کنار دهات رد میشدیم یاد روستای خودمان افتادم یاد مادرم و خواهر و برادرها و دوستانم؛ حتی بزغاله ام کرهل تا شب راه رفتیم جلوتر سوسوی چراغ ها را دیدم. نزدیک نیمه شب بود و خوابم می آمد. خسته بودم. تا آن وقت این قدر راه نرفته بودم. وارد شهری شدیم که فهمیدم خانقین است. همه چیزش برایم جالب بود. با دهان باز و با یک عالمه تعجب این طرف و آن طرف را نگاه میکردم به نظرم قشنگ می آمد. پاهایم درد میکرد و از خستگی داشت میشکست خسته بودم و دعا میکردم زودتر برسیم.

از چند تا کوچه که گذشتیم به جایی رسیدیم که اکبر گفت: «رسیدیم. اینجا خانه ماست.»

خسته و کوفته بودیم زن ،اکبر با روی خوش در را باز کرد. زن جوانی بود که لباس محلی کردی قشنگی پوشیده بود. پسر کوچکی هم بغلش بود پسر تا ما را دید خندید و برای پدرش اکبر دست تکان داد وارد خانه شدیم بچه پرید توی بغل پدر آن زن از ما پذیرایی کرد بچه کوچک اسمش ابراهیم بود. وقتی نشستیم مرتب می آمد دور و بر من و میرفت با دیدن ابراهیم، یاد خواهر و برادرهایم افتاده بودم اشک توی چشمم جمع شده بود و هر کاری می کردم، نمی توانستم بغضم را پنهان کنم با ابراهیم بازی کردم و کمی حرف زدیم زبانشان با زبان ما کمی فرق داشت. دست و صورتمان را شستیم و سر سفره نشستیم به زور توانستم چیزی بخورم خوابم میآمد بعد از خوردن شام خوابیدیم؛ طوری که تا صبح حتی این پهلو و آن پهلو هم نشدم.

دیدگاه کاربران

دیدگاه شما

هنوز دیدگاهی برای این محصول ثبت نشده است. اولین نفر باشید.

CAPTCHA

با ثبت دیدگاه، موافقت خود را با قوانین انتشار دیدگاه در ایده‌بوک اعلام می‌کنید.

مشاهده قوانین ثبت دیدگاه
  1. 1 فقط درباره همین محصول و تجربه واقعی‌تان بنویسید.
  2. 2 از زبان مؤدبانه استفاده کنید؛ توهین منتشر نمی‌شود.
  3. 3 سؤال را در بخش پرسش و پاسخ بپرسید، نه در دیدگاه.
  4. 4 تبلیغات، لینک و شماره تماس درج نکنید.
  5. 5 دیدگاه پس از بررسی تیم محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک

پرسش خود را بپرسید

درباره این محصول سوال دارید؟
پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید

مشاهده قوانین پرسش و پاسخ
  1. 1 پرسش باید مشخص و مربوط به همین محصول باشد.
  2. 2 وضعیت سفارش را از حساب کاربری پیگیری کنید.
  3. 3 قبل از پرسش، موارد مشابه را مرور کنید.
  4. 4 پاسخ ممکن است از خریداران یا ایده بوک باشد.
  5. 5 پرسش پس از بررسی محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک