IdeBook.ir
مشخصات محصول
نویسنده
یوسف علیخانی
ویرایش
-
مترجم
-
صفحات
304 صفحه
انتشارات
وزن
480 گرم
شابک
تیراژ
1100 جلد
قطع
سال
2026
تصویرگر
-
جلد
گالینگور

کتاب بیوه کشی

قیمت قبل

بیوه کشی

نویسنده یوسف علیخانی
انتشارات آموت
موجود
رقعی
2026
قیمت بازار: 650,000
502,000

معرفی محصول

رمانی است از یوسف علیخانی و چاپ نشر آموت. شاید بتوان هسته اصلی رمان علیخانی را مبارزه با سنت ها و باورهای خرافی در لایه های گوناگون حیات اجتماعی جامعه ایران دانست. یکی از این باورها این بوده است که در زمان های قدیم چنانچه زنی همسرش را از دست می داده و بیوه می شده است، این زن حتما می بایست با برادر شوهر خود ازدواج کند فارغ از اینکه اصلا حس دوست داشتنی وجود داشته باشد یا خیر! و چنین زنی حق انتخاب دیگری نداشته است. داستان این کتاب در مورد دختری است به نام خوابیده که پس از مرگ شوهرش، با نام “بزرگ”، مجبور می شود با برادر شوهرش ازدواج کند و برادر شوهر هم می میرد و مجبور می شود با برادر شوهر بعدی ازدواج کند و همینطور این قضیه تا ۷ برادر ادامه پیدا می کند! وقایع رمان در روستایی به نام میلک اتفاق می افتد که لوکیشن بسیاری از داستان های یوسف علیخانی است.
قیمت قبل

کتاب بیوه کشی

بیوه کشی

موجود
رقعی
2026

معرفی محصول

رمانی است از یوسف علیخانی و چاپ نشر آموت. شاید بتوان هسته اصلی رمان علیخانی را مبارزه با سنت ها و باورهای خرافی در لایه های گوناگون حیات اجتماعی جامعه ایران دانست. یکی از این باورها این بوده است که در زمان های قدیم چنانچه زنی همسرش را از دست می داده و بیوه می شده است، این زن حتما می بایست با برادر شوهر خود ازدواج کند فارغ از اینکه اصلا حس دوست داشتنی وجود داشته باشد یا خیر! و چنین زنی حق انتخاب دیگری نداشته است. داستان این کتاب در مورد دختری است به نام خوابیده که پس از مرگ شوهرش، با نام “بزرگ”، مجبور می شود با برادر شوهرش ازدواج کند و برادر شوهر هم می میرد و مجبور می شود با برادر شوهر بعدی ازدواج کند و همینطور این قضیه تا ۷ برادر ادامه پیدا می کند! وقایع رمان در روستایی به نام میلک اتفاق می افتد که لوکیشن بسیاری از داستان های یوسف علیخانی است.
قیمتِ جدید در بازار: 650,000

502,000

بیوه کشی

اثر یوسف علیخانی

مشخصات محصول

نویسنده
یوسف علیخانی
ویرایش
-
مترجم
-
صفحات
304 صفحه
انتشارات
وزن
480 گرم
شابک
تیراژ
1100 جلد
قطع
سال
2026
تصویرگر
-
جلد
گالینگور

گوشه ای از کتاب

عزیز بند باز بود. از همان سال اولی که آمدند میلک، بزرگ دیده بود وقتی که عزیز رفته بود برای چایی گذاشتنِ ساعت دهی، کتری را روی دو سنگِ سیاه گذاشته و بعد ناپدید شده بود. بزرگ کم کم نگران شده بود. گله بالای قله بود. به داداش و عطری گفته بود؛ “بیارین شان نزدیک تر. ساعت دهی بخوریم.” همیشه وقتی عزیز می آمد و چایی را آماده می کرد، صدایشان می کرد. آن روز خبری از او نشده بود. بزرگ، بپر بپر، خودش را از کوه پایین آورده بود. عزیز را ندید اما ریسمانی دید؛ کشیده شده از شاخه های بالای درختِ قیسی به چنارهای نزدیک باغستانان. صدا کرد: -کدام گوری برفتی؟ عزیز از لای شاخه های درخت قیسی بیرون آمد. بزرگ بسم الله گفت و یا امام زمان! عزیز پا برداشته بود از ریسمان بیاید جلو. -بیا پایین! عزیز چوبدستی اش را افقی گرفته بود توی دستش و با تعادل پا گذاشته بود روی ریسمان. بزرگ مانده بود داداش و عطری را صدا بزند یا مراقب باشد اگر عزیز افتاد، بگیردش. عزیز به وسط ریسمان رسیده بود. داداش آب دهانش را قورت داد و گفت: قبلا هم برفته بود البت. -کی؟کجا؟ -تو ره نگفته بودیم. هر وقت برفتی میلک. بزرگ با تعجب به عزیز نگاه کرده بود. چوب تعادلش به هم خورد. عزیز تعادلش به هم خورد. بزرگ، درخت ها را دید که حالا از ریشه در بیایند و عزیز با سر بیفتد روی سنگلاخِ گله خوابان. عزیز به خودش آمد و در حالی که پیشِ پایش را نگاه می کرد، از ریسمان رد شد و بعد تنه درختِ چنار را گرفت و پا گذاشت به سرشاخه هایش و آمد زمین. بزرگ، سیلی محکمی توی گوش عزیز زده بود. عزیز چشمانش برق زده و اشک جمع شده بود توی نی نی چشمانِ بزرگ که هم خوشش شده بود و هم ترس خورده، برادر را نگاه می کرد و دوست نداشت حتی خاری به پای برادر برود چه برسد به اینکه از بالای بلندی بیفتد و درد توی چهار ستون بدنش راه پیدا کند. -نگویی بیفتی و هزار سال بدنامی بگذاری برایم. -حالا که نیفتادم. -با آخری باشد که خَرخَری کار بکنی. عزیز دیگر تا وقتی بزرگ زنده بود، ریسمان نبست اما درست از فردای خاک کردنِ بزرگ بود که عزیز، ریسمان به دست از بالای سنگ قبر بزرگ بلند شد و تنه ی درختِ تادانه را گرفت و بالا رفت. کسی هم اگر آن اطراف بود فقط به قژقژ سارها گوش سپرده بود تا ریسمان بستن عزیز به شاخه های تادانه درخت و بعد آمدن پایین و رساندن آن سرِ دیگر ریسمان به توت دارهای حیاط مسجد. ریسمان هیچ وقت از درخت ها باز نشد؛ زمستان ها هم ریسمان بالای درخت ها دیده می شد؛ البته کسی ندیده بود عزیز از روی ریسمان ها راه برود اما مردم اند و نشخوارشان کلمه که یکی که از دهانش کلمه ای در برود، دیگر نتواند ریسمانِ دروغش را جمع کند. گفته بودند: عزیز از آن تاریخ به بعد روی زمین راه نرفت! خوابیده خانم شنیده بود عزیز بندبازی می کند. حضرتقلی گفته بود: معلوم نی به کی برفته؟ قشنگ خانم هم خوشحال شده بود از شنیدن این خبر و هم دلش شور افتاده بود. -نکن پسر! کار یک دفعه بشود. عزیز خندیده بود فقط. خوابیده خانم اما یک بار بند بازی عزیز را دید؛ آن هم در عروسی مرصع با جهانگیر. خبر پیچیده بود که اژدر بیامده برای عروسیِ خواهرش. رفت و آمدی بین خانواده حضرتقلی با خانواده کاس آقا و صدگل نبود اما خوابیده برای “مَن و مشِ روزگار” هم شده، سری به خاله اش صدگل زد. -به مبارکی! -انشاءالله عروسیِ عجب ناز.

دیدگاه کاربران

دیدگاه شما

هنوز دیدگاهی برای این محصول ثبت نشده است. اولین نفر باشید.

CAPTCHA

با ثبت دیدگاه، موافقت خود را با قوانین انتشار دیدگاه در ایده‌بوک اعلام می‌کنید.

مشاهده قوانین ثبت دیدگاه
  1. 1 فقط درباره همین محصول و تجربه واقعی‌تان بنویسید.
  2. 2 از زبان مؤدبانه استفاده کنید؛ توهین منتشر نمی‌شود.
  3. 3 سؤال را در بخش پرسش و پاسخ بپرسید، نه در دیدگاه.
  4. 4 تبلیغات، لینک و شماره تماس درج نکنید.
  5. 5 دیدگاه پس از بررسی تیم محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک

پرسش خود را بپرسید

درباره این محصول سوال دارید؟
پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید

مشاهده قوانین پرسش و پاسخ
  1. 1 پرسش باید مشخص و مربوط به همین محصول باشد.
  2. 2 وضعیت سفارش را از حساب کاربری پیگیری کنید.
  3. 3 قبل از پرسش، موارد مشابه را مرور کنید.
  4. 4 پاسخ ممکن است از خریداران یا ایده بوک باشد.
  5. 5 پرسش پس از بررسی محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک