جستجوهای اخیر
جستجوهای پرطرفدار
213,750
پاشو رسیدیم اتوبوس خلوت خلوت شده بود. هوا هم تاریک تاریک فقط چند نفر روی صندلیها نشسته بودند و بیرون را نگاه می کردند اتوبوس بوی دود میداد و آدم احساس خفگی میکرد. پیاده که شدیم جلوی باغ بزرگی بودیم. کمی شبیه پارک بود.
حدس زدم باغ خپل باشد باغ بزرگی بود با نرده های سبز بلند. بالای نرده ها با پیچکهای سبز پوشانده شده بود. از در که رفتیم
تو اتاق نگهبانی کوچکی دیدم پیرمرد چروک لاغری جلوی آن ایستاده بود. دستهایش را پشتش زده بود و ما را نگاه می کرد.
خپل دستم را کشید و به سرعت از جلوی او رد شدیم.
پیرمرد گفت: «نوه امه.»
پیرمرد دهانش را باز کرد چیزی بگوید اما خپل دستم را کشید و سریع از آنجا رد شدیم.
نگفتم
نگهبانت چرا سلام نکرد؟ لباسش چرا اون طوری بود؟
چطوری؟
شبیه لباس اینها که تو پارکهان
چه میدونم حتماً دوست داره لباس فرم بپوشه. من به باغ پر از درختهای بزرگ و بلند چنار بود. همه جا نیمه تاریک بود. از دور چند نفر را دیدم گفتم اونها کی ان؟ اینجا چی کار می کنن؟
خپل روی نیمکتی در میدانچه ی کوچکی نشست و گفت: «هان؟
چیزی از لای شکاف دیدم که همه ی تنم یخ کرد. پشت دیوار هیچی نبود. یعنی بود اما شبیه هیچی بود. زمین خیلی بزرگی کنده بودند. شاید اندازه ی زمین فوتبال خیلی کود و ترسناک بود. انگار دریاچه یا حتی دریایی بود که خالی اش کرده بودند. معلوم نبود سعید برای چی من را آنجا برد.
سرم گیج می رفت.
اینجا کجاست؟ چرا این قدر کوده؟
این چاله است چاله برای چیه؟
برای پی ساختمون هرچی گودتر باشه. ساختمون محکم تر میشه روح ما هم همین طوریه. هر چی حفره اش گنده تر باشه محکم تر و قوی تر میشیم.
درباره این محصول سوال دارید؟
پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید
تلگرام
واتساپ
کپی لینک