IdeBook.ir
مشخصات محصول
نویسنده
ماریو پوزو
ویرایش
-
مترجم
حبیبالله شهبازی
صفحات
600 صفحه
انتشارات
وزن
660 گرم
شابک
تیراژ
-
قطع
سال
1399
تصویرگر
-
جلد
شومیز

کتاب پدر خوانده

پدرخوانده

نویسنده ماریو پوزو
مترجم حبیبالله شهبازی
انتشارات افق
موجود
رقعی
1399
17% 1,470,000
1,220,100

معرفی محصول

شاهکاری است از ماریو جیانلوییجی پوزو که هم رمان و هم فیلمی که فرانسیس فورد کاپولا بر اساس آن ساخت، در تاریخ ادبیات و سینما جاودانه و ماندگارند. رمان با جمله ای از بالزاک آغاز می شود: “در پس هر ثروتی جنایتی نهفته است” دون کورلئونه ملقب به پدر خوانده، درست است که نامش با مافیا و خون ریزی و اقدامات خلافکارانه گره خورده، اما مفهوم خانواده برای او از تقدیس بالایی برخوردار است. پدرخوانده از سوی دیگر در غیاب دستگاه قضاوتی که عدالت واقعی را اجرا کند، به پناهگاه و تکیه گاه مردم آسیب دیده از چنگ عدالتِ مضحکِ اجتماعی تبدیل شده، به گونه ای که حتی در روز برگزاری مراسم عروسی دخترش نیز مشغول رسیدن به پرونده های دادخواهانه ی مردم است. رمان پدرخوانده تقریبا در لیست تمامی منتقدان ادبی حضور پررنگ و پرقدرتی در میان جاودانه های ادبیات دارد.

کتاب پدر خوانده

پدرخوانده

موجود
رقعی
1399

معرفی محصول

شاهکاری است از ماریو جیانلوییجی پوزو که هم رمان و هم فیلمی که فرانسیس فورد کاپولا بر اساس آن ساخت، در تاریخ ادبیات و سینما جاودانه و ماندگارند. رمان با جمله ای از بالزاک آغاز می شود: “در پس هر ثروتی جنایتی نهفته است” دون کورلئونه ملقب به پدر خوانده، درست است که نامش با مافیا و خون ریزی و اقدامات خلافکارانه گره خورده، اما مفهوم خانواده برای او از تقدیس بالایی برخوردار است. پدرخوانده از سوی دیگر در غیاب دستگاه قضاوتی که عدالت واقعی را اجرا کند، به پناهگاه و تکیه گاه مردم آسیب دیده از چنگ عدالتِ مضحکِ اجتماعی تبدیل شده، به گونه ای که حتی در روز برگزاری مراسم عروسی دخترش نیز مشغول رسیدن به پرونده های دادخواهانه ی مردم است. رمان پدرخوانده تقریبا در لیست تمامی منتقدان ادبی حضور پررنگ و پرقدرتی در میان جاودانه های ادبیات دارد.

17% 1,470,000

1,220,100

افزودن به سبد خرید
1,470,000 17% 1,220,100

پدر خوانده

اثر ماریو پوزو

مشخصات محصول

نویسنده
ماریو پوزو
ویرایش
-
مترجم
حبیبالله شهبازی
صفحات
600 صفحه
انتشارات
وزن
660 گرم
شابک
تیراژ
-
قطع
سال
1399
تصویرگر
-
جلد
شومیز

گوشه ای از کتاب

آمریگو بوناسرا در دادگاه جنایتی شماره ی سه نیویورک به انتظار عدالت نشست، به انتظار انتقام از مردانی که آن طور بی رحمانه به دخترش آسیب رسانده بودند، چون سعی کرده بودند به او تجاوز کنند. قاضی، مردی هیکل دار، آستین های ردای سیاهش را بال زد، گویی می خواست با دو جوانی که پشت نیمکت ایستاده بودند در بیفتد؛ صورتش سرد از نفرت و قدرت بود. در این میان یک چیز سرجایش نبود. آمریگو بوناسرا آن را حس می کرد، اما نمی فهمید چیست. قاضی با تندی گفت: شماها مانند بدترین مجرمان رفتار کردید. آمریگو بوناسرا با خودش گفت: البته، البته، مانند حیوانات، حیوانات. دو جوان، با صورت های تازه اصلاح کرده و موهای براقشان حالتی شرمنده به خود گرفتند و سرشان را به نشانه ی شرمساری پایین انداختند. قاضی ادامه داد: شماها مثل حیوانات وحشی رفتار کردید و شانس آوردید که به آن دختر بیچاره تجاوز جنسی نکردید، وگرنه بیست سال حکم زندان به تان می دادم. قاضی مکثی کرد. زیرکانه، چشم هایش را در پشت ابروهای قهوه ای رنگ پرپشتش به آمریگو بوناسرا دوخت که صورتش درهم رفته بود و سپس به سمت پوشه ی گزارش ها در جلویش پایین انداخت. اخمی کرد و گویی که خلاف میل طبیعی اش راضی شده، شانه هایش را بالا انداخت. دوباره به حرف آمد و گفت: اما به خاطر جوانی تان، به خاطر نداشتن سابقه، به خاطر خانواده های خوب تان و به خاطر اینکه قانون به دنبال انتقام نیست، شما را به سه سال زندان تعلیقی محکوم می کنم. این تنها تجربه ی چهل ساله‎ی آمریگو بوناسرا در برگزار کردن عزاداری حرفه ای بود که از بروز خشم و نفرت بر چهره اش جلوگیری کرد. دختر جوان زیبایش هنوز در بیمارستان بود، با فکی شکسته که به وسیله ی سیم نگه داشته شده بود. حالا این دو حیوان آزاد می شوند؟ همه‎اش یک بازی بود. او والدین خوشحال را تماشا کرد که بچه های عزیزشان را در آغوش گرفتند. آه، همه ی آن ها خوشحال و خندان بودند… بغض و نفرت گلوی بوناسرا را فرا گرفت. دندان هایش را به هم فشرد. دستمال جیبی سفیدش را بالا آورد و روی لبانش گذاشت. هنگامی که دو جوان راحت از پشت سرش رد شدند، چنین حالتی داشت. آن ها با اعتماد به نفس و بی خیال رد شدند، لبخند زنان و بدون اینکه حتی نگاهی به او بیندازند. بدون اینکه کلامی بگوید اجازه داد بگذرند و دستمال نوی سفید را بر دهانش فشرد. حالا والدین آن حیوانات آمدند. دو مرد و دو زن هم سن و سال خودش، اما با سر و وضع و ظاهری بیشتر آمریکایی. آن ها به او با شرم نگاهی انداختند، اما در نگاه شان چیز عجیب دیگری نیز بود، حس پیروزی! بوناسرا بالاخره اختیازش را از دست داد. به سمت آن ها خم شد و با صدای شکسته فریاد زد: شما گریه خواهید کرد همون طور که من گریه کردم. من شما رو به گریه می اندازم همون طور که بچه هاتون منو به گریه انداختند. دستمال حالا روی چشمانش بود. وکلا موکلان شان را مانند یک گروه درهم تنیده ی کوچک به جلو راندند: دو مرد جوان در محاصره ی آن ها، گویی به قصد مراقبت از والدین شان به عقب خیره شده بودند که یک مامور تنومند با سرعت جلو آمد و راه خروج ردیف بوناسرا را سد کرد، هر چند نیازی نبود. آمریگو بوناسرا در تمام طول زندگی اش در آمریکا به نظم و قانون اعتقاد داشت و این به نفعش نشده بود. با اینکه مغزش مملو از نفرت و رویای خرید یک اسلحه و کشتن آن دو جوان بود و فکر این کار تا جمجمه اش نفوذ کرده بودف به همسر هنوز گیجش رو کرد و توضیح داد: اون ها ما رو به مسخره گرفتند. زن مکثی کرد و سپس بدون اینکه از عولقب جوابش ترسی به خود راه دهد گفت: برای اجرای عدالت باید جلوی دون کورلئونه زانو بزنیم…

دیدگاه کاربران

دیدگاه شما

هنوز دیدگاهی برای این محصول ثبت نشده است. اولین نفر باشید.

CAPTCHA

با ثبت دیدگاه، موافقت خود را با قوانین انتشار دیدگاه در ایده‌بوک اعلام می‌کنید.

مشاهده قوانین ثبت دیدگاه
  1. 1 فقط درباره همین محصول و تجربه واقعی‌تان بنویسید.
  2. 2 از زبان مؤدبانه استفاده کنید؛ توهین منتشر نمی‌شود.
  3. 3 سؤال را در بخش پرسش و پاسخ بپرسید، نه در دیدگاه.
  4. 4 تبلیغات، لینک و شماره تماس درج نکنید.
  5. 5 دیدگاه پس از بررسی تیم محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک

پرسش خود را بپرسید

درباره این محصول سوال دارید؟
پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید

مشاهده قوانین پرسش و پاسخ
  1. 1 پرسش باید مشخص و مربوط به همین محصول باشد.
  2. 2 وضعیت سفارش را از حساب کاربری پیگیری کنید.
  3. 3 قبل از پرسش، موارد مشابه را مرور کنید.
  4. 4 پاسخ ممکن است از خریداران یا ایده بوک باشد.
  5. 5 پرسش پس از بررسی محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک