IdeBook.ir
مشخصات محصول
نویسنده
جمال صادقی
ویرایش
-
مترجم
-
صفحات
438 صفحه
انتشارات
وزن
493 گرم
شابک
تیراژ
-
قطع
سال
1394
تصویرگر
-
جلد
زرکوب

کتاب دوازده ثانیه نشر آرتاکاوا

دوازده ثانیه

نویسنده جمال صادقی
انتشارات آرتاکاوا
ناموجود
رقعی
1394

معرفی محصول

کتاب حاضر، رمانی ایرانی بسیار جذاب و تأثیرگذار است که به واقعه زلزله بم می‌پردازد. نویسنده با پرداخت هنرمندانه شخصیت‌ها و توصیف عمیق‌ترین احساسات و افکار آنها و همچنین با بیان دقیق جزئیات صحنه‌ها، خواننده را از ابتدا تا انتهای کتاب با خود همراه می‌سازد. تبحر خاص نویسنده در واگویی ماجراها و استخوان‌بندی محکم و اساسی کتاب، باعث می‌شود که خواننده احساس کند که خودش واقعه زلزله را به چشم دیده و تجربه کرده است. این کتاب را می‌توان سفرنامه‌ای دانست که در هیئت یک رمان نوشته شده است. در داستان می‌خوانیم: «مردی سال‌ها قبل از زلزلة بم به خاطر مأموریت کاری به بم مسافرت کرده بود. او در آنجا به دختربچه‌ای به نام «ناهید» آشنا می‌شود و به او یک جلد قرآن هدیه می‌دهد. چند سال بعد وقتی مرد خبر زلزله را می‌شنود، به یاد دختر می‌افتد و با همراهی دوست عکاسش به بم می‌روند».

کتاب دوازده ثانیه نشر آرتاکاوا

دوازده ثانیه

ناموجود
رقعی
1394

معرفی محصول

کتاب حاضر، رمانی ایرانی بسیار جذاب و تأثیرگذار است که به واقعه زلزله بم می‌پردازد. نویسنده با پرداخت هنرمندانه شخصیت‌ها و توصیف عمیق‌ترین احساسات و افکار آنها و همچنین با بیان دقیق جزئیات صحنه‌ها، خواننده را از ابتدا تا انتهای کتاب با خود همراه می‌سازد. تبحر خاص نویسنده در واگویی ماجراها و استخوان‌بندی محکم و اساسی کتاب، باعث می‌شود که خواننده احساس کند که خودش واقعه زلزله را به چشم دیده و تجربه کرده است. این کتاب را می‌توان سفرنامه‌ای دانست که در هیئت یک رمان نوشته شده است. در داستان می‌خوانیم: «مردی سال‌ها قبل از زلزلة بم به خاطر مأموریت کاری به بم مسافرت کرده بود. او در آنجا به دختربچه‌ای به نام «ناهید» آشنا می‌شود و به او یک جلد قرآن هدیه می‌دهد. چند سال بعد وقتی مرد خبر زلزله را می‌شنود، به یاد دختر می‌افتد و با همراهی دوست عکاسش به بم می‌روند».

دوازده ثانیه نشر آرتاکاوا

اثر جمال صادقی

مشخصات محصول

نویسنده
جمال صادقی
ویرایش
-
مترجم
-
صفحات
438 صفحه
انتشارات
وزن
493 گرم
شابک
تیراژ
-
قطع
سال
1394
تصویرگر
-
جلد
زرکوب

گوشه ای از کتاب

-حمید، بگو آن شب چه اتفاقی افتاد؟ منظورم ساعتی قبل از زلزله بزرگ است. و حمید، عجیب ترین داستان را برایم تعریف کرد. عجیب ترین حکایتی که در این شهر شنیده ام: خب، پنج شنبه شب، چند بار زلزله شد. برای همین، در آن شب نتوانستم بخوابم. فقط دراز کشیدم. حدود ساعت سه ونیم تا چهار بود که صداهای مبهوت کننده ای تکانم داد. وحشت زده از جا پریدم. همسر و بچه هایم خواب بودند. شتابزده به حیاط رفتم. صداها از آسمان می آمد. هزارها هزار زن و مرد، دسته جمعی و هماهنگ، توی آسمان، در حال مناجات بودند. یک گروه بزرگ همسرایان. بزرگ ترین گروهی که می شود تصور کرد. داشتند به درگاه خدا دعا می کردند و کمک می طلبیدند. صدایشان خیلی واضح، خیلی بلند و کاملاً واقعی بود. وقتی می گویم کاملاً واقعی، یعنی کاملاً واقعی. باور کنید آن موقع، من در خواب نبودم، در خیال به سر نمی بردم. بیدار بودم، هوشیار بودم. من آن صداها را شنیدم. به همان وضوحی که الان صدای شما و بقیه را می شنوم. جملاتشان بسیار رسا بود. کلمه به کلمه اش در سرم فرو می رفت. صدا تمام آسمان را پوشش داده بود. هرگز در عمرم، نظیرش را نشنیده بودم. هرگز چنان عظمتی را حس نکرده بودم. عظمت آن، خیلی بیشتر از میزان درک بشر بود. خیلی خیلی بیشتر از حد تحمل آدم. به همین دلیل، هراس قدرتمندی تمام تنم را به لرزه درآورد. گلویم به شدت خشک شد. احساس کردم بدنم بی نهایت ورم کرده است. نزدیک بود عضلاتم از هم بپاشد و پودر شود. حال غریبی داشتم: شیدا، آشفته، مبهوت و وحشت زده. نه، اشتباه نکنید. صداها وحشتناک نبود. خیلی هم آرامش بخش بود. موضوع وحشتناک، فضای سنگینی بود که در آن فرو رفته بودم. متوجه هستید؟ به خاطر شنیدن صداهایی که هیچ وقت نشنیده بودم، صداهایی که به هیچ وجه، به هیچ وجه زمینی نبود. نمی دانستم آن ها چه کسانی هستند؟ اما می دانستم که قرار است اتفاق عظیمی روی بدهد. کاملاً یقین داشتم که حادثه عظیمی روی خواهد داد. سکوت کرد و در افکارش غرق شد. در آن لحظات، آن قدر از من دور بود که دست نیافتنی به نظر می رسید. ازش پرسیدم: -حمید، آن ها دقیقاً چه می گفتند؟ -الان نمی دانم آقا. آن موقع، جملاتشان را دقیقاً می شنیدم؛ ولی-باور بکنید یا نکنید- ساعتی بعد همه کلماتشان از ذهنم پاک شد. فقط می دانم که در حال دعا بودند. چیز دیگری به یادم نمانده که اضافه کنم. نه جمله ای و نه حتی کلمه ای از آنچه می گفتند. هنوز آهنگ ناله ها و دعاهایشان در گوشم باقی است؛ ولی از جملاتشان چیزی به یادم نمانده. -و بعد چه شد؟ -با وحشت زیاد به اتاق برگشتم. می خواستم همسرم را بیدار کنم و موضوع را به او بگویم. اما فکر کردم ممکن است بترسد. بنابراین، گوشی تلفن را برداشتم تا به چند تن از اقوامم زنگ بزنم. قبل از گرفتن اولین شماره، منصرف شدم. ترسیدم حرفم را باور نکنند و به من بخندند. گوشی را روی دستگاه گذاشتم. خیلی حیران بودم. فکر کردم شاید زلزله بزرگی در پیش داشته باشیم. مغزم درست کار نمی کرد. رفتم شیر کپسول گاز را بستم و بخاری را خاموش کردم. فقط همین! بی آنکه به کسی هشدار بدهم!

دیدگاه کاربران

دیدگاه شما

هنوز دیدگاهی برای این محصول ثبت نشده است. اولین نفر باشید.

CAPTCHA

با ثبت دیدگاه، موافقت خود را با قوانین انتشار دیدگاه در ایده‌بوک اعلام می‌کنید.

مشاهده قوانین ثبت دیدگاه
  1. 1 فقط درباره همین محصول و تجربه واقعی‌تان بنویسید.
  2. 2 از زبان مؤدبانه استفاده کنید؛ توهین منتشر نمی‌شود.
  3. 3 سؤال را در بخش پرسش و پاسخ بپرسید، نه در دیدگاه.
  4. 4 تبلیغات، لینک و شماره تماس درج نکنید.
  5. 5 دیدگاه پس از بررسی تیم محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک

پرسش خود را بپرسید

درباره این محصول سوال دارید؟
پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید

مشاهده قوانین پرسش و پاسخ
  1. 1 پرسش باید مشخص و مربوط به همین محصول باشد.
  2. 2 وضعیت سفارش را از حساب کاربری پیگیری کنید.
  3. 3 قبل از پرسش، موارد مشابه را مرور کنید.
  4. 4 پاسخ ممکن است از خریداران یا ایده بوک باشد.
  5. 5 پرسش پس از بررسی محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک
پشتیبانی ایده‌بوک

در حال اتصال…