IdeBook.ir
مشخصات محصول
نویسنده
هدر گودنکاف
ویرایش
-
مترجم
افسانه قربان زاده
صفحات
304 صفحه
انتشارات
وزن
348 گرم
شابک
تیراژ
-
قطع
سال
1404
تصویرگر
-
جلد
شومیز

کتاب تکه های گمشده

تکه های گمشده

نویسنده هدر گودنکاف
مترجم افسانه قربان زاده
انتشارات ناهید
موجود
رقعی
1404
360,000
کتاب تکه های گمشده، اثر هدر گودنکاف، با ترجمه‌ی افسانه قربان زاده، در بازار نشر ایران، توزیع شده است.

کتاب تکه های گمشده

تکه های گمشده

موجود
رقعی
1404
کتاب تکه های گمشده، اثر هدر گودنکاف، با ترجمه‌ی افسانه قربان زاده، در بازار نشر ایران، توزیع شده است. این محصول در سال 1404 توسط انتشارات ناهید، به چاپ رسیده است. این محصول در قطع و اندازه‌ی رقعی، در سایت ایده بوک قرار دارد.

360,000

تکه های گمشده

اثر هدر گودنکاف

مشخصات محصول

نویسنده
هدر گودنکاف
ویرایش
-
مترجم
افسانه قربان زاده
صفحات
304 صفحه
انتشارات
وزن
348 گرم
شابک
تیراژ
-
قطع
سال
1404
تصویرگر
-
جلد
شومیز

مقدمه

ليدیا از پنجره آشپزخانه به بیرون خیره شده بود آفتاب روشن ماه می شاخه های پیچ پیچ شبنم زده سیب زمینیهای شیرینی را که مثل آبشار از قاب پنجره درست آن طرف توری آویزان شده بودند درخشان کرده بود ساعت نزدیک هفت و سی دقیقه بود حالا دیگر جک پانزده ساله و امی یازده ساله سوار اتوبوس شده بودند که مسیر چهل دقیقه ای را طی کنند و به مدرسه بروند. این آخرین روز مدرسه قبل از تعطیلات تابستانی بود لیدیا باید غذای مخصوصی تهیه میکرد تا این مناسبت را جشن بگیرند؛ وافل هایی با توت فرنگی و خامه تازه زده شده؛ لیموناد تزئین شده با نعناع هایی که از گلدانهای پشت پنجره می چید. بیرون، گری ، سگ خاکستری چشم نقره ای خانواده شروع کرد به پارس کردن؛

واق واقی آرام و دوستانه از سر آشنایی لیدیا خم شد و حیاط را نگاه کرد تا علت هیجان گری را پیدا کند. از جایی که او تماشا میکرد در مزرعه پرنده پر نمی زد. کامیون جان نبود او رفته بود و بعید بود تا ساعت شش برگردد. ملحفه هایی که دیشب فراموش کرده بود از روی بند رخت جمع کند آرام در نسیم صبحگاهی حرکت میکردند راه شنی که به بزرگراه اصلی میرسید خالی بود

گوشه ای از کتاب

زنگ تلفن جک و سارا را از خواب عمیق سحرگاهی بیدار کرد. دست جک از زیر روانداز بیرون آمد و به دنبال گوشی تلفن گشت با ناله گفت الو و یک لحظه ساکت شد و گوش کرد بعد ناگهان هوشیار شد و نشست. سارا در حالی که چراغ کنار تخت را روشن میکرد پرسید: «در مورد دخترهاست؟» آنها چند هفته قبل دخترها را در دانشگاه مونتانا گذاشته بودند و بزرگترین ترس سارا این بود که تلفن بی موقع زنگ بخورد. جک سرش را به علامت منفی تکان داد و سارا نفس راحتی کشید. جک بعد از قطع کردن تلفن با صدایی پر از احساس گفت: «جولیا ، افتاده. من باید برگردم خانه. حالا، همان طور که هواپیمای آنها در حال صعود به آسمان آبی مونتانا بود سارا در صندلی خود جابه جا و به چشم انداز زیبای پایین خیره شد. کوه ها با قله های سفید که به نظر می رسید از میان درختها شکفته اند رودهایی که روی زمین پیچ و خم می خوردند و دریاچه های عمیقی که زیر نور آفتاب نیم روزی سپتامبر می درخشیدند. با اینکه در لارکسپر بزرگ شده بود، هرگز از زیبایی آنجا خسته نشده بود

دیدگاه کاربران

دیدگاه شما

هنوز دیدگاهی برای این محصول ثبت نشده است. اولین نفر باشید.

CAPTCHA

با ثبت دیدگاه، موافقت خود را با قوانین انتشار دیدگاه در ایده‌بوک اعلام می‌کنید.

مشاهده قوانین ثبت دیدگاه
  1. 1 فقط درباره همین محصول و تجربه واقعی‌تان بنویسید.
  2. 2 از زبان مؤدبانه استفاده کنید؛ توهین منتشر نمی‌شود.
  3. 3 سؤال را در بخش پرسش و پاسخ بپرسید، نه در دیدگاه.
  4. 4 تبلیغات، لینک و شماره تماس درج نکنید.
  5. 5 دیدگاه پس از بررسی تیم محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک

پرسش خود را بپرسید

درباره این محصول سوال دارید؟
پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید

مشاهده قوانین پرسش و پاسخ
  1. 1 پرسش باید مشخص و مربوط به همین محصول باشد.
  2. 2 وضعیت سفارش را از حساب کاربری پیگیری کنید.
  3. 3 قبل از پرسش، موارد مشابه را مرور کنید.
  4. 4 پاسخ ممکن است از خریداران یا ایده بوک باشد.
  5. 5 پرسش پس از بررسی محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک