IdeBook.ir
مشخصات محصول
نویسنده
شیوا ارسطویی
ویرایش
-
مترجم
مترجم علی رضا معصوم نژاد
صفحات
147 صفحه
انتشارات
وزن
193 گرم
شابک
تیراژ
-
قطع
سال
1398
تصویرگر
-
جلد
-

کتاب ولی دیوانه وار...

ولی دیوانه وار..

نویسنده شیوا ارسطویی
مترجم مترجم علی رضا معصوم نژاد
انتشارات چشمه
ناموجود
رقعی
1398
کتاب ولی دیوانه وار... (کتاب های قفسه ی قرمز12)، اثر شیوا ارسطویی، با ترجمه‌ی مترجم علی رضا معصوم نژاد، در بازار نشر ایران، توزیع شده است.

کتاب ولی دیوانه وار...

ولی دیوانه وار..

ناموجود
رقعی
1398
کتاب ولی دیوانه وار... (کتاب های قفسه ی قرمز12)، اثر شیوا ارسطویی، با ترجمه‌ی مترجم علی رضا معصوم نژاد، در بازار نشر ایران، توزیع شده است. این محصول در سال 1398 توسط انتشارات چشمه، به چاپ رسیده است. این محصول در قطع و اندازه‌ی رقعی، در سایت ایده بوک قرار دارد.

ولی دیوانه وار...

اثر شیوا ارسطویی

مشخصات محصول

نویسنده
شیوا ارسطویی
ویرایش
-
مترجم
مترجم علی رضا معصوم نژاد
صفحات
147 صفحه
انتشارات
وزن
193 گرم
شابک
تیراژ
-
قطع
سال
1398
تصویرگر
-
جلد
-

گوشه ای از کتاب

درس هایت را که خوانده باشی، امتحان هایت را که داده باشی، مدرک هایت را که گرفته و نگرفته رها کرده باشی، شکنجۀ کودکی ات را که در آب انبار آن خانۀ بنارس جا نگذاشته باشی و زنده به گور که شده باشی و بزرگ نشده که بزرگ شده باشی، دیگر باید بنشینی و به یاد بیاوری و حواست باشد که از یاد نبری. دایی بهروز دستم را گرفت برد وسط حیاط. درِ آب انبار افتاده بود کف زمین، وسط موزاییک ها. کوچک بود. چهارگوش بود. زنگ زده بود. یک قفل بزرگ حلقه شده بود به حلقۀ آهنی اش. دایی بهروز نشست، کلید انداخت قفل را از حلقه کشید بیرون. درِ آب انبار را باز کرد. پرسید: «خودت می ری این تو یا به زور بندازمت؟» دیدم آب انبار خانۀ ما آب ندارد، ولی نردبان دارد. گفتم: «خودم می رم.» خیلی وقت بود می خواستم بدانم زیر موزاییک های بنارس ما چه خبر است. دایی بهروز ایستاد بالای سرم تا خودم را از نردبان رساندم به ته آب انبار. از آن پایین و از آن تاریکی قامت دایی بهروز را دیدم که ایستاده بالای آن چهارگوشِ روشن و پایین را می پاید. گفت: «قبل از شام می آم سراغت.» گفت: «اگه تصمیم گرفته باشی دختر خوبی بشی، اجازه می دم بیای بیرون!» صداش از بالای دنیا می آمد. شده بود ملک الموت یا چی، نمی دانم. از آن ته که نگاهش کردم دیدم شده غول. دوباره گفت: «تا شب باید دختر خوبی بشی! و درِ دنیا را از آن بالا انداخت روی سرم بست، قفل کرد رفت. انعکاس صدای افتادنِ آن در، صدای بسته شدنش بالای سرم، انعکاس صدای قفلی که انداخت به آن، کَرَم کرد. ظلمات آن جایی که افتاده بودم توش، کورم کرد. طول کشید تا نور را از آن دو روزنۀ ریز و روشن که قفل را به آن چفت کرده بود، ببینم. دو خط موازی و نازک از نور کشیده شده بود روی نردبان در ظلمات. ظهر بود. تابستان بود. نصیبم از همۀ آفتاب، از آن ظهر تابستان، فقط آن دو خط نازک نور بود از آن دو روزنۀ ریز. دایی بهروز برگشت با کلید یا با چی، نمی دانم، از آن بالا ضربه زد روی درِ آب انبار. انگار که مُرده ای را صدا بزند از توی گوری. انگار که فاتحه بخواند، ضربه زد روی در آهنیِ آب انبار. گفت: «باید دختر خوبی بشی، اگه نه می مونی همون جا!»

دیدگاه کاربران

دیدگاه شما

هنوز دیدگاهی برای این محصول ثبت نشده است. اولین نفر باشید.

CAPTCHA

با ثبت دیدگاه، موافقت خود را با قوانین انتشار دیدگاه در ایده‌بوک اعلام می‌کنید.

مشاهده قوانین ثبت دیدگاه
  1. 1 فقط درباره همین محصول و تجربه واقعی‌تان بنویسید.
  2. 2 از زبان مؤدبانه استفاده کنید؛ توهین منتشر نمی‌شود.
  3. 3 سؤال را در بخش پرسش و پاسخ بپرسید، نه در دیدگاه.
  4. 4 تبلیغات، لینک و شماره تماس درج نکنید.
  5. 5 دیدگاه پس از بررسی تیم محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک

پرسش خود را بپرسید

درباره این محصول سوال دارید؟
پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید

مشاهده قوانین پرسش و پاسخ
  1. 1 پرسش باید مشخص و مربوط به همین محصول باشد.
  2. 2 وضعیت سفارش را از حساب کاربری پیگیری کنید.
  3. 3 قبل از پرسش، موارد مشابه را مرور کنید.
  4. 4 پاسخ ممکن است از خریداران یا ایده بوک باشد.
  5. 5 پرسش پس از بررسی محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک
پشتیبانی ایده‌بوک

در حال اتصال…