IdeBook.ir
مشخصات محصول
نویسنده
مارتین مک دونا
ویرایش
-
مترجم
بهرنگ رجبی
صفحات
93 صفحه
انتشارات
وزن
138 گرم
شابک
تیراژ
-
قطع
سال
1399
تصویرگر
-
جلد
شمیز

کتاب یک ماجرای خیلی خیلی خیلی سیاه

یک ماجرای خیلی خیلی خیلی سیاه

نویسنده مارتین مک دونا
مترجم بهرنگ رجبی
انتشارات بیدگل
موجود
رقعی
1399
15% 325,000
276,250

معرفی محصول

یک ماجرای خیلی خیلی خیلی سیاه، نهمین نمایشنامه مارتین مک دونا، نخستین بار پاییز ۲۰۱۸ در لندن روی صحنه رفت و اجرایی بسیار موفق داشت. این بار بر خلاف آثار قبلی نویسنده اش، شخصیت هایی واقعی قهرمانان نمایش نامه اند. هانس کریستین اندرسون و چارلز دیکنز با چهره هایی یک سر متفاوت از تصویر تاریخی جا افتاده شان، مردانی شریر و بی رحم که برای رسیدن به خواسته های شخصی و برای کسب موفقیت از هیچ کاری ابا ندارند، حتی شکنجه و کشتن بی گناهانی که تنها جرمشان داشتن خلاقیتی بیشتر از این نویسنده های شهیر است. اما تاریخ همیشه به راهی نمی رود که نقش آفرینانش خواسته اند، حتی اگر مثل این نمایشنامه غریب مک دونا، کسانی از آینده به امروز بیایند تا تاریخ را آن جور که دلخواهشان است دستکاری کنند! مارتین مک دونا متولد ۱۹۷۰ است در لندن. نوجوان ۱۴ ساله ای بود که با دیدن نمایشی از دیوید ممت، بوفالوی امریکایی، تصمیم گرفت نویسنده شود. درس را رها کرد و طی هشت سال بعدش، از صد و خرده ای قصه و طرح، فیلمنامه نوشت و برای هر جا که به ذهنش می رسید، فرستاد. همه شان رد شدند. در ۲۴ سالگی هنوز داشت با مقرری هفته ای ۵۰ دلار دولت سر می کرد که تصمیم گرفت نمایشنامه بنویسد. در دوره ای هر روز از صبح تا بعدازظهر کار کرد، بعد هم تا آخر شب پای تلویزیون، نشست به تماشای سریال های شبکه های مختلف تا برای گره افکنی و به جان هم انداختن شخصیت ها ایده بگیرد. نتیجه این شد که ظرف ۹ ماه، ۷ نمایشنامه نوشت؛ از یکی شان راضی نبود، اما شش تای دیگر در همین مدت کوتاه، از کلاسیک های تئاتر انگلستان شدند؛ ولی دست کم اولی شان، ملکه زیبایی لی نین، از بهترین نمایشنامه های همه اعصار خوانده شده.

کتاب یک ماجرای خیلی خیلی خیلی سیاه

یک ماجرای خیلی خیلی خیلی سیاه

موجود
رقعی
1399

معرفی محصول

یک ماجرای خیلی خیلی خیلی سیاه، نهمین نمایشنامه مارتین مک دونا، نخستین بار پاییز ۲۰۱۸ در لندن روی صحنه رفت و اجرایی بسیار موفق داشت. این بار بر خلاف آثار قبلی نویسنده اش، شخصیت هایی واقعی قهرمانان نمایش نامه اند. هانس کریستین اندرسون و چارلز دیکنز با چهره هایی یک سر متفاوت از تصویر تاریخی جا افتاده شان، مردانی شریر و بی رحم که برای رسیدن به خواسته های شخصی و برای کسب موفقیت از هیچ کاری ابا ندارند، حتی شکنجه و کشتن بی گناهانی که تنها جرمشان داشتن خلاقیتی بیشتر از این نویسنده های شهیر است. اما تاریخ همیشه به راهی نمی رود که نقش آفرینانش خواسته اند، حتی اگر مثل این نمایشنامه غریب مک دونا، کسانی از آینده به امروز بیایند تا تاریخ را آن جور که دلخواهشان است دستکاری کنند! مارتین مک دونا متولد ۱۹۷۰ است در لندن. نوجوان ۱۴ ساله ای بود که با دیدن نمایشی از دیوید ممت، بوفالوی امریکایی، تصمیم گرفت نویسنده شود. درس را رها کرد و طی هشت سال بعدش، از صد و خرده ای قصه و طرح، فیلمنامه نوشت و برای هر جا که به ذهنش می رسید، فرستاد. همه شان رد شدند. در ۲۴ سالگی هنوز داشت با مقرری هفته ای ۵۰ دلار دولت سر می کرد که تصمیم گرفت نمایشنامه بنویسد. در دوره ای هر روز از صبح تا بعدازظهر کار کرد، بعد هم تا آخر شب پای تلویزیون، نشست به تماشای سریال های شبکه های مختلف تا برای گره افکنی و به جان هم انداختن شخصیت ها ایده بگیرد. نتیجه این شد که ظرف ۹ ماه، ۷ نمایشنامه نوشت؛ از یکی شان راضی نبود، اما شش تای دیگر در همین مدت کوتاه، از کلاسیک های تئاتر انگلستان شدند؛ ولی دست کم اولی شان، ملکه زیبایی لی نین، از بهترین نمایشنامه های همه اعصار خوانده شده.
15% 325,000

276,250

یک ماجرای خیلی خیلی خیلی سیاه

اثر مارتین مک دونا

مشخصات محصول

نویسنده
مارتین مک دونا
ویرایش
-
مترجم
بهرنگ رجبی
صفحات
93 صفحه
انتشارات
وزن
138 گرم
شابک
تیراژ
-
قطع
سال
1399
تصویرگر
-
جلد
شمیز

گوشه ای از کتاب

مارجوری/راوی: پسره تو زیرزمین یه کلیسایی تو تنسی بزرگ شد و خیلی هم با هفت برادر بزرگ ترش خوب کنار نمیومد. اون ها کتکش می زدن و مسخره اش می کردن بابت اینکه اینقدر زیاد عاشق حرف های متین مسیح بود، حرف هایی که از کف چوبی کلیسا گذر می کردن قلب سرکش اون رو پر می کردن از آرامش و عشق و چیزهای این جوری. ولی یه روزی پسره رفت و کار خودش رو کرد! همه حشره های کوچیک و موجودات ریزه میزه ای رو که برادرهاش اون پایین به دام انداخته بودند آزاد کرد، همون طور که به نظرش مسیح آزاد شون می کرد، اگه اون پایین زندگی می کرد و به فکر حشره ها بود. ولی برادر هاش که ماجرا رو فهمیدن ،اوه پسر، دیگه صبرشون سر اومد! این شد که گرفتنش و هشت تا پای کوچولوش رو میخ کردن به یه تخته چوب و همون جور گذاشتنش تا بمیره. اون هم همون جا مرد… مارجوری عروسک عنکبوت را از پشت سرش برمی دارد و جوری می گرداندش انگار دارد آرام بال می زند. ولی روحش نمرد. روحش رفت بالا، از تارهای عنکبوت ها گذشت، از کف چوبی کلیسا گذشت، از کشیش ها و عبادت کننده ها گذشت. کلی راه رفت تا واقعاً رسید به بهشت. ولی آقایی که دم دروازه های اونجا بود گفت: عنکبوت ها رو راه نمی دن تو بهشت، چون بچه های کوچیک رو می ترسونن و پسره هم شناور تو آسمون برگشت پایین. الان هم دیگه نمی دونه کجاس. نمی دونه کجاس، فقط می دونه هر جا هست خیلی خیلی خیلی خیلی سیاهه.

دیدگاه کاربران

دیدگاه شما

هنوز دیدگاهی برای این محصول ثبت نشده است. اولین نفر باشید.

CAPTCHA

با ثبت دیدگاه، موافقت خود را با قوانین انتشار دیدگاه در ایده‌بوک اعلام می‌کنید.

مشاهده قوانین ثبت دیدگاه
  1. 1 فقط درباره همین محصول و تجربه واقعی‌تان بنویسید.
  2. 2 از زبان مؤدبانه استفاده کنید؛ توهین منتشر نمی‌شود.
  3. 3 سؤال را در بخش پرسش و پاسخ بپرسید، نه در دیدگاه.
  4. 4 تبلیغات، لینک و شماره تماس درج نکنید.
  5. 5 دیدگاه پس از بررسی تیم محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک

پرسش خود را بپرسید

درباره این محصول سوال دارید؟
پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید

مشاهده قوانین پرسش و پاسخ
  1. 1 پرسش باید مشخص و مربوط به همین محصول باشد.
  2. 2 وضعیت سفارش را از حساب کاربری پیگیری کنید.
  3. 3 قبل از پرسش، موارد مشابه را مرور کنید.
  4. 4 پاسخ ممکن است از خریداران یا ایده بوک باشد.
  5. 5 پرسش پس از بررسی محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک