جستجوهای اخیر
جستجوهای پرطرفدار
304,000
هر روز می رفت داش قلعه میدان بارفروشها و آخرین قیمت پیاز را می پرسید توبره ی پیازها و گونی پوست پیاز را کنار پله ها گذاشتم پاچه های شلوارم را لوله کردم دسته ی تلمبه را بالا بردم تا پاهایم را بشویم نصف خرمالو که با زور توی جیب جلیقه ام تپانده بودم بیرون مانده بود. پاهایم را که شستم بابا دسته ی بیل را کنار گذاشته بود و با نگاه بدگمانی توی کوک من بود نزدیک آمد و خرمالو را از توی جیبم درآورد و با اخم پرتش کرد گوشه ی حیاط خرمالو خورد به دیوار حیاط و گوشه ای از کاه گل سر دیوار را خراشید. صد دفعه گفتم چشمتان به باغ و باغچه ی مردم نباشد آن هم باغ بیوک خان که از خسیسی عدد توتهای باغش را هم دارد.»
و سیلی کوچکی به صورتم زد مادرم سر گونی را رها کرده بود و ماتش برده بود.
تو چه میدانی از باغ بیوک خانه؟ بابا تشر زد: «مگر چند تا درخت خرمالو داریم توی این خراب شده؟» مادرم به خرمالوی روی زمین نگاه کرد.
درباره این محصول سوال دارید؟
پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید
تلگرام
واتساپ
کپی لینک