جستجوهای اخیر
جستجوهای پرطرفدار
212,800
لامپ کم سویی از سقف چادر آویزان است و هاله ی نور بی حالش توی بخار منتشر می شود. ظاهراً حجم بخار به اراده ی مرد شناور در بخار است که هر بار پوسته ی بخار را به درون می کشد و لفاف بخار را مثل ملحفه ای بیشتر به دور خود می پیچد. مشاطه با لرزش مبهم لبهاش میگوید حضرت نواب استحضار دارند که مأمورم و معذور به نظرم شما ایشان را اشتباهی گرفته اید با آن آقای اعصمی.» مرد بخارنشین می گوید آن بار هم تو لکاته جاسوسی آن اعصمی بی همه چیز را توجیه و دفاع می کردی حالا هم نوبت این یکی شده. گفتم که همه شان سروته یک کرباس اند. خفه شو دفتر و دستکت را ببند بردار و راهت را بگیر برو تا بد خلق نشده ام!»
می گویم: «حضرت آقا من فقط میخواهم کار اداری ام را انجام بدهم و انجام وظیفه کنم. چیز زیادی ازتان نمی پرسم فقط به من بگویید از زمان تنظیم سجلي قبلی تغییری در شکل زندگی خانوادگی تان رخ نداده؟
صدای قاه قاه مرد از توی بخار میآید و پوسته ی بخار موج بر می دارد و به تناوب هر قاهی که سر میدهد حجم بخار از هم باز میشود بعد انگار خنده اش را فرو می خورد و حجم بخار را که در حال انبساط است به درون میکشد و می گوید: اصلاً اختلاف من با آن اعصمی بی همه چیز بر سر کنجکاویش توی امورات خصوصی من بود، حالا توی الف بچه همان سؤالها را می پرسی و فکر می کنی می توانی و ادارم کنی که مقر بیایم؟ و حجم بخار را مثل گردابی چرخان به طرفم هجوم میدهد که من هم دفتر بزرگ را از روی زمین میقایم شیرجه می روم و از خروجي مجاور خود را به بیرون پرتاب میکنم حتی هرم گرم و مرطوب دهان گرداب، بخار را روی جورابهایم احساس میکنم ظاهراً دهان گرداب یک لنگه
کفش راستم را بیرون کشیده و من از ترسم به سرعت پا را از دهان بخار به در میبرم پشت سرم زن بلدچی از خروجی چادر بیرون میپرد
درباره این محصول سوال دارید؟
پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید
تلگرام
واتساپ
کپی لینک