جستجوهای اخیر
جستجوهای پرطرفدار
525,920
کار راحتی نیست که به پدرت، که فکر می کند تو مرد ای، بگویی زنده هستی. اما اگر مثبت فکر کنیم، دست کم من زنده بودم که این خبر را به پدرم بدهم.
من و آیوی فردای روزی که از آسایشگاه به پدرمان تلفن کردند (و اول یک سکوت طولانی و بعد کلی داد و فریاد تحویل گرفتند)، درِ خانه ی دوران بچگی مان را زدیم. خانم فینچ مدرسه را راضی کرده بود تا وقتی که کارهای لازم انجام بشود و پدر از لندن برگردد، هزینه ی اتاقی تو یک پانسیون را برای من و آیوی بدهد.
یکی از آن روزهای سرد اوایل نوامبر بود و ما دوتا روی پله های جلو خانه می لرزیدیم.
دیو ماده ای در را باز کرد.
درباره این محصول سوال دارید؟
پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید
تلگرام
واتساپ
کپی لینک