جستجوهای اخیر
جستجوهای پرطرفدار
آدمیزاد یکه و تنها و بی پشت و پناه است و در سرزمین ناسازگار گمنامی زیست می کند که زاد و بوم او نیست، با هیچ کس نمی تواند پیوند و وابستگی داشته باشد. خودش هم می داند… می خواهد چیزی را لاپوشانی بکند، خودش را به زور جا بزند، گیرم مچش باز می شود: می داند که زیادی است. حتا در اندیشه و تکرار و رفتارش هم آزاد نیست. از دیگران رودرباستی دارد، می خواهد خودش را تبرئه کند. دلیل می تراشد، از دلیلی به دلیل دیگر می گریزد، اما اسیر خودش است، چون از خطی که به دور او کشیده شده نمی تواند پایش را بیرون بگذارد. گمنامی هستیم در دنیایی که دام های بیشماری در پیش ما گسترده اند، و فقط برخوردمان با پوچ است. همین تولید بیم و هراس می کند. در این سرزمین بیگانه به شهرها و مردمان کشورها ـ و گاهی زنی ـ برمی خوریم، اما باید سر به زیر دالانی که در آن گیر کرده ایم بگذریم. زیرا از دو طرف دیوار است و در آنجا ممکن است هر آن جلومان را بگیرند و بازداشت بشویم چون محکومیت سربسته ای ما را دنبال می کند و قانون هایی که به رخ ما می کشند، و کسی هم نیست که ما را راهنمایی بکند. باید خودمان کار خودمان را دنبال کنیم. به هر کس پناه می بریم از ما می پرسد: “شما هستید؟” و به راه خودش می رود. پس لغزشی از ما سر زده که نمی دانیم، و یا به طرز مبهمی از آن آگاهیم. این گناه وجود ماست. همین که به دنیا آمدیم در معرض داوری قرار می گیریم، و سرتاسر زندگی ما مانند یک رشته کابوس است که در دندانه های چرخ دادگستری می گذرد. بالاخره مشمول مجازات اشدی می گردیم و در نیمروز خفه ای، کسی که به نام قانون ما را بازداشت کرده بود گزلیکی به قلب مان فرو می برد و سگ کُش می شویم. دژخیم و قربانی هر دو خاموشند.
منبع: ناشر کتاب
آدمیزاد یکه و تنها و بی پشت و پناه است و در سرزمین ناسازگار گمنامی زیست می کند که زاد و بوم او نیست، با هیچ کس نمی تواند پیوند و وابستگی داشته باشد. خودش هم می داند… می خواهد چیزی را لاپوشانی بکند، خودش را به زور جا بزند، گیرم مچش باز می شود: می داند که زیادی است. حتا در اندیشه و تکرار و رفتارش هم آزاد نیست. از دیگران رودرباستی دارد، می خواهد خودش را تبرئه کند. دلیل می تراشد، از دلیلی به دلیل دیگر می گریزد، اما اسیر خودش است، چون از خطی که به دور او کشیده شده نمی تواند پایش را بیرون بگذارد. گمنامی هستیم در دنیایی که دام های بیشماری در پیش ما گسترده اند، و فقط برخوردمان با پوچ است. همین تولید بیم و هراس می کند. در این سرزمین بیگانه به شهرها و مردمان کشورها ـ و گاهی زنی ـ برمی خوریم، اما باید سر به زیر دالانی که در آن گیر کرده ایم بگذریم. زیرا از دو طرف دیوار است و در آنجا ممکن است هر آن جلومان را بگیرند و بازداشت بشویم چون محکومیت سربسته ای ما را دنبال می کند و قانون هایی که به رخ ما می کشند، و کسی هم نیست که ما را راهنمایی بکند. باید خودمان کار خودمان را دنبال کنیم. به هر کس پناه می بریم از ما می پرسد: “شما هستید؟” و به راه خودش می رود. پس لغزشی از ما سر زده که نمی دانیم، و یا به طرز مبهمی از آن آگاهیم. این گناه وجود ماست. همین که به دنیا آمدیم در معرض داوری قرار می گیریم، و سرتاسر زندگی ما مانند یک رشته کابوس است که در دندانه های چرخ دادگستری می گذرد. بالاخره مشمول مجازات اشدی می گردیم و در نیمروز خفه ای، کسی که به نام قانون ما را بازداشت کرده بود گزلیکی به قلب مان فرو می برد و سگ کُش می شویم. دژخیم و قربانی هر دو خاموشند.
منبع: ناشر کتاب
116,000
نويسندگان كميابى هستند كه براى نخستين بار، سبك و فكر و موضوع تازه اى را به ميان مى كشند، به خصوص معنى جديدى براى زندگى مى آورند كه پيش از آنها وجود نداشته است ــ كافكا يكى از هنرمندترين نويسندگان اين دسته به شمار مى آيد.
خواننده اى كه با دنياى كافكا سروكار پيدا مى كند، در حالى كه خرد و خيره شده، به سويش كشيده مى شود: همين كه از آستانه ى دنيايش گذشت، تأثير آن را در زندگى خود حس مى كند و پى مى برد كه دنيا آنقدر بن بست هم نبوده است. كافكا از دنيايى با ما سخن مى گويد كه تاريك و درهم پيچيده مى نمايد، به طورى كه در وهله ى اول نمى توانيم با مقياس هاى خودمان آن را بسنجيم. در آن از چه گفتگو مى شود، از لايتناهى؟ خدا؟ جن و پرى! نه، اين حرف ها در كار نيست. موضوع هاى بسيار ساده و پيش پاافتاده ى زندگى روزانه ى خودمان است: با آدم هاى معمولى، با كارمندان اداره روبرو مى شويم كه همان وسواس ها و گرفتارى هاى خودمان را دارند؛ به زبان ما حرف مى زنند و همه چيز
جريان طبيعى خود را سير مى كند. وليكن، ناگهان احساس دلهره آورى يخه مان را مى گيرد! همه ى چيزهايى كه براى ما جدى و منطقى و عادى بود، يكباره معنى خود را گم مى كنند، عقربك ساعت جور ديگر به كار مى افتد، مسافت ها با اندازه گيرى ما جور درنمى آيد، هوا رقيق مى شود و نفسمان پس مى زند. آيا براى اين كه منطقى نيست؟ برعكس؛ همه چيز دليل و برهان دارد، يك جور دليل وارونه؛ منطق افسارگسيخته اى كه نمى شود جلويش را گرفت. ــ اما براى اين است كه مى بينيم همه ى اين آدم هاى معمولى سر به زير كه در كار خود دقيق بودند و با ما همدردى داشتند و مثل ما فكر مى كردند، همه كارگزار و پشتيبان «پوچ» مى باشند. ماشين هاى خودكار بدبختى هستند كه كار آنها هرچه جدى تر و مهم تر باشد، مضحك تر جلوه مى كند. كارهاى روزانه و انجام وظيفه و تك ودوها و همه ى چيزهايى كه به آن خو كرده بوديم و برايمان امورى طبيعى است، زير قلم كافكا معنى مضحك و پوچ و گاهى هراسناك به خود مى گيرد.
آدميزاد، يكه و تنها و بى پشت و پناه است و در سرزمين ناسازگار گمنامى زيست مى كند كه زاد و بوم او نيست. با هيچ كس نمى تواند پيوند و دلبستگى داشته باشد، خودش هم مى داند، چون از نگاه وجناتش پيداست. مى خواهد چيزى را لاپوشانى بكند، خودش را به زور جا بزند، گيرم مچش باز مى شود: مى داند كه زيادى است. حتى در انديشه و كردار و رفتارش هم آزاد نيست، از ديگران رودرواسى دارد، مى خواهد خودش را تبرئه بكند. دليل مى تراشد از دليلى به دليل ديگر مى گريزد، اما اسير دليل خودش است، چون از خيطى كه به دور او كشيده شده، نمى تواند پايش را بيرون بگذارد.
درباره این محصول سوال دارید؟
پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید
تلگرام
واتساپ
کپی لینک