جستجوهای اخیر
جستجوهای پرطرفدار
316,000
غوطه ور در فکر و خیالهایی که از زهر تلخ ترند، با دردی که گویی استخوان جمجمه ام را از داخل می خراشد ساعتهای کش آمده تا غروب را طی میکنم. نماز مغرب را همان جا میخوانم دیگر مجروحان را از همان راه پشت بام، گویی که نقشه کاملی از تمام پشت بام های محل موجود است، فراری میدهند به جز آن تعدادی که در آن زیرزمین نگه داری میشوند. دست آخر جنازه ها به محلی که من نمی فهمم منتقل میشوند و حاج مهدی خسته و هراسان بر می گردد و اورکتش را می آویزد. صورتش گر گرفته و پریشان است. با اضطراب به اطراف نگاه میکند. قطره های ریز عرق روی پیشانی اش نشسته است. به دشواری به روی من لبخندی میزند و حسام را صدا میزند صدایش می لرزد. روی زمین می نشیند و سرش را میان دستهایش میگیرد. دوباره برمی خیزد و انگار چیزی را به یاد آورده باشد از اتاق خارج میشود آشفتگی حاج مهدی به جان من سرایت میکند و بدتر از قبل دل پیچه و اضطرابم بیشتر می شود. حسام می آید. او مأمور است از راه پشت بام مرا به خانه برساند. من پشت بام های این کوچه ها را مثل کف دست میشناسم. از آنجا تا خانه ما راهی نیست.
درباره این محصول سوال دارید؟
پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید
تلگرام
واتساپ
کپی لینک