30,000
در هیاهوی پیدا و ناپیدای محله همیشه بی تاب رفتن بود. هر روز، چندین باره دست دختر دوازده ساله اش را می گرفت و دور شهر می چرخاند. شق ورق راه می رفت و نگاه سرد و بی عاطفه اش را به هر سو می افکند. گام برداشتن او به اندوه مسافری می ماند که پایان راهش را نمی داند. پس از هر پیاده روی، به ناگاه، خاموش در گوشه ای می ایستاد و چهره در هم می کرد و در خود فرو می رفت. همواره در قامت یک خودستیز نمایان میشد؛ تاریک و در هم پیچیده به سان چهره نحیفی که زیر تازیانه ها و زخمهای زندگی سوخته باشد. کسی راز ناسازگاری اش را با زندگی به راحتی نمی توانست دریابد برخی میگفتند دردی بی اساس زندگی اش را آکنده از بدگمانی و بداندیشی کرده است نگاهش اوج تاریکی انسان فروافتاده در تنهایی را نشان می داد؛ نگاههای خفته در آغوش غمی که مانند عذاب روح، جان و دل بیننده آگاه را می تراشید چشمان گودانداخته ای که وقتی نقاب از آینده بر می کشید، چشم اندازی بـیـم دهنده را نوید می داد. به ندرت نیز سخن میگفت کم گوترین آدمی بود که در زندگی دیده بودم. در دیالوگ با خود نیز به نظر میرسید بیشتر به ابتذال زندگی میاندیشید تا خوبی ها و خوشی های آن.
مانند کسی که دیواری آهنین دور خود تنیده باشد اجازه ورود هیچ نیرویی را به درون تنهایی خویش نمی داد. به ترکه خمیده ای میماند که هر لحظه ممکن بود برگردد و آدمی را زخمی کند. ورود به دژ مستحکم و سکوت دیرپای او سماجت زیادی می طلبید و نیازمند گشودگی شورمندانه به سوی حلقه های بسته ارتباطی بود.
در حال حاضر مطلبی درباره محمدرضا نیستانی نویسنده برای توسکای عزیزم در دسترس نمیباشد. همکاران ما در بخش محتوا، به مرور، نویسندگان را بررسی و مطلبی از آنها را در این بخش قرار خواهند داد. با توجه به تعداد بسیار زیاد نویسندگان این سایت، درج اطلاعات تکمیلی، نقد و بررسی تمامی آنها، کاری زمانبر خواهد بود؛ لذا در صورتی که کاربران سایت برای مطلبی از نویسنده، از طریق صفحه ارتباط با ایده بوک درخواست دهند، تهیه و درج محتوای برای آن نویسنده در اولویت قرار خواهد گرفت.ضمنا اگر شما کاربر ارجمندِ سایت ایدهبوک، این نویسنده را می شناسید یا حتی اگر خود، نویسنده هستید و تمایل دارید با مطلبی جذاب و مفید، سایرین را به مطالعهی کتاب ترغیب و دعوت کنید، می توانید محتوای مورد نظرتان را از صفحه ارتباط با ایده بوک ارسال نمایید.
تلگرام
واتساپ
کپی لینک