جستجوهای اخیر
جستجوهای پرطرفدار
103,839
یکی بود. یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. نه دور بود و نه نزدیک. همین دوروبرها. یک آبادی بود که نمکی و مادرش در آن زندگی می کردند. نمکی دختر باهوش و زرنگی بود. خیلی هم کنجکاو و نترس بود. با اینکه آنها توی یک خانه بسیار بزرگ زندگی می کردند. اما نمکی تک و تنها همه جا می رفت و همه کارها را هم به تنهایی انجام می داد. خانه آنها هشت در داشت. هر در هم به یک جایی باز می شد. نزدیک غروب که می شد مادرش می گفت: «نمکی! درها را بستی؟»
نمکی جواب می داد: «بستم؛ تمام درها را بستم.»
آن وقت مادرش برای اینکه مطمئن شود دوباره می پرسید: «تمام درها را نمکی؟»
نمکی هم جواب می داد: «بله! تمام درها را.»
اما نمکی نمی دانست چرا باید درها را بندد. هر وقت هم از مادرش می پرسید، مادرش جواب های جورواجور می داد. یک بار می گفت: «غول بی شاخ و دم می آید.»
یک بار دیگر می گفت: عجیبان و غریبان می آیند.»
بار دیگر هم می گفت: «گربه تن کلاغی می آید.»
خلاصه نمکی هیچ جوابی از مادرش نمی گرفت.
یک روز نمکی تصمیم گرفت تا یکی از درها را نبندد. می خواست ببیند عجیبان و غریبان یا گربه ی تن کلاغی دیگر چیست و کیست؟
درباره این محصول سوال دارید؟
پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید
تلگرام
واتساپ
کپی لینک