IdeBook.ir
مشخصات محصول
نویسنده
سباستین فیتسک
ویرایش
-
مترجم
مهوش خرمی پور
صفحات
342 صفحه
انتشارات
وزن
393 گرم
شابک
تیراژ
500 جلد
قطع
سال
1404
تصویرگر
-
جلد
شومیز

کتاب مرد آرایشگر

مرد آرایشگر

نویسنده سباستین فیتسک
مترجم مهوش خرمی پور
انتشارات تندیس
موجود
رقعی
1404
17% 560,000
464,800
کتاب مرد آرایشگر، اثر سباستین فیتسک، با ترجمه‌ی مهوش خرمی پور، در بازار نشر ایران، توزیع شده است.

کتاب مرد آرایشگر

مرد آرایشگر

موجود
رقعی
1404
کتاب مرد آرایشگر، اثر سباستین فیتسک، با ترجمه‌ی مهوش خرمی پور، در بازار نشر ایران، توزیع شده است. این محصول در سال 1404 توسط انتشارات تندیس، به چاپ رسیده است. این محصول به تیراژ 500 جلد، در قطع و اندازه‌ی رقعی، در سایت ایده بوک قرار دارد.
17% 560,000

464,800

مرد آرایشگر

اثر سباستین فیتسک

مشخصات محصول

نویسنده
سباستین فیتسک
ویرایش
-
مترجم
مهوش خرمی پور
صفحات
342 صفحه
انتشارات
وزن
393 گرم
شابک
تیراژ
500 جلد
قطع
سال
1404
تصویرگر
-
جلد
شومیز

پیشگفتار

وقتی اما در اتاق خواب پدرومادرش را باز کرد نمیدانست این آخرین باری خواهد بود که این کار را انجام میدهد. او دیگر هرگز ساعت دوازده و نیم نیمه شب عروسک به بغل آهسته و آرام طوری که پدرش از خواب بیدار نشود، روی تختخواب کنار مادر نمیخزید پدر همیشه در خواب کلمه های بی ربط می گفت لگد میزد و دندان قروچه میکرد. اما امشب پدر دندان قروچه نمیکرد لگدپرانی نمیکرد، حرف هم نمیزد. او فقط ناله می کرد. پدر؟ اما روی پنجه پا از راهروی تاریک وارد اتاق خواب شده بود. نور مهتاب این شبهای بهاری برلین همچون خورشید در دل شب میدرخشید و رنگ نقره ای درخشان آن از پشت پرده های بسته به درون اتاق تابیده بود. با اینکه چتری اما مثل یک پرده ی قهوه ای رنگ چشمانش را پوشانده بود، ولی او با همان چشمان نیمه باز هم وسایل اتاق را تشخیص داد: صندوق حصیری در انتهای اتاق بود و لیوان و بطری آب روی هر دو میز پاتختی تخت قرار داشت و کمد کشویی که او قبلاً در آن پنهان میشد

گوشه ای از کتاب

اما وقتی یادش آمد که فراموش کرده ماجرای بسته ی شخص ناشناس را که روی میز کارش بود برای همسرش تعریف کند به عمق پریشانی اش پی برد. او در این لحظه احساس میکرد که در عمق وجودش چیزی یک چیز اساسی او را زیر تسلط خود قرار داده است ولی در این لحظه فکرش کار نمی کرد و نمی دانست آن چیست. احتمالاً موضوع بسته خیلی مهم تر از آن بود. سلیم از من خواست که بسته ی پستی یکی از همسایه ها را به او برسانم.» فیلیپ و جورجو همزمان با هم گویی که هر دو با یک دهان حرف میزدند گفتند: «خب؟» اما ادامه داد: من هرگز نام او را نشنیده بودم.
وای اسمش چی بود؟ اما از شدت هیجان واقعاً نام او را فراموش کرده بود
ولی پس از چند لحظه یادش آمد و از فیلیپ :پرسید تو کسی به نام پالانت می شناسی؟»
فیلیپ با حرکت سر پاسخ منفی داد.

دیدگاه کاربران

دیدگاه شما

هنوز دیدگاهی برای این محصول ثبت نشده است. اولین نفر باشید.

CAPTCHA

با ثبت دیدگاه، موافقت خود را با قوانین انتشار دیدگاه در ایده‌بوک اعلام می‌کنید.

مشاهده قوانین ثبت دیدگاه
  1. 1 فقط درباره همین محصول و تجربه واقعی‌تان بنویسید.
  2. 2 از زبان مؤدبانه استفاده کنید؛ توهین منتشر نمی‌شود.
  3. 3 سؤال را در بخش پرسش و پاسخ بپرسید، نه در دیدگاه.
  4. 4 تبلیغات، لینک و شماره تماس درج نکنید.
  5. 5 دیدگاه پس از بررسی تیم محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک

پرسش خود را بپرسید

درباره این محصول سوال دارید؟
پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید

مشاهده قوانین پرسش و پاسخ
  1. 1 پرسش باید مشخص و مربوط به همین محصول باشد.
  2. 2 وضعیت سفارش را از حساب کاربری پیگیری کنید.
  3. 3 قبل از پرسش، موارد مشابه را مرور کنید.
  4. 4 پاسخ ممکن است از خریداران یا ایده بوک باشد.
  5. 5 پرسش پس از بررسی محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک