جستجوهای اخیر
جستجوهای پرطرفدار
278,000
داستان که به پایان رسید بی اختیار نفسم را که در سینه حبس کرده بودم بیرون دادم. سر جایم میخکوب شده بودم و انگار که به سرنوشت اسکار بیچاره و خانواده اش دچار شده باشم توان حرککت نداشتم … چیزی مرا همان طور روی صندلی میخکوب کرده بود، حتی حس می کردم فلج شده ام و بدتر از تمام اینها، حس می کردم خودم در بطن وقایع حضور داشتم و همه چیز را نه از زبان بانوی سپدپوش، که با چشمان خودم دیده بودم.
به وضوح می توانستم تک تک برگ های گیاه هولناکی که آن خانواده ی نگون بخت را به کشتن داده بود ببینم و عملا تصویری واضح از تمام گلخانه در ذهن داشتم، آن گیاهان مرگبار و آن بوی شیرین گل های کوچک مرگبارش را رو جدای تمام اینها حضوری دیگر را در گلخانه احساس می کردم، حضوری که نه در داستان نامی از او برده و نه کمترین اشاره ای به او شده بود.
تعطیلات به پایان رسیده و رابرت هارپر باید به مدرسه اش برگردد.
قرار است این سفر، اولین سفر قطاری او و اولین سفری باشد که به تنهایی انجام می دهد. اما سفری که در پیش دارد اصلا سفری عادی نیست . قطار جلوی تونل متوقف می شود، زنی مرموز ظاهر می شود و رابرت ناچار می شود روایت های هولناکی را که زن تعریف می کند گوش کند… روایت هایی آنقدر هولناک که او را به وحشت می اندازد، داستان هایی که هیچ کدام عادی نیستند… این زن کیست؟ چرا قطار ایستاده؟ چرا مادرخوانده اش آن قدر مشوش است؟!
اگر می خواهید حسابی به ترتیب و شنیدن داستان های جذاب لذت ببرید پیشنهاد می کنم این کتاب را زیاد از خودتان دور نکنید
درباره این محصول سوال دارید؟
پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید
تلگرام
واتساپ
کپی لینک