IdeBook.ir
مشخصات محصول
نویسنده
چارلز بوکوفسکی
ویرایش
-
مترجم
بهمن کیارستمی
صفحات
128 صفحه
انتشارات
وزن
98 گرم
شابک
تیراژ
1000 جلد
سال
1405
تصویرگر
-
جلد
شومیز

کتاب موسیقی آب گرم

موسیقی آب گرم

نویسنده چارلز بوکوفسکی
مترجم بهمن کیارستمی
انتشارات نگر
موجود
پالتوئی
1405
16% 350,000
294,000

معرفی محصول

«موسیقی آب گرم» عنوان مجموعه داستان کوتاهی است نوشته ی چارلز بوکوفسکی، نویسنده ی جنجالی و محبوب امریکایی، که با ترجمه ی بهمن کیارستمی به چاپ رسیده است. ۱۲ داستان از بوکوفسکی در این کتاب گردآوری شده اند. داستان هایی همچون ۳۵۰ کیلو، شاعر بزرگ، یک جفت ژیگولو، سیاست، خانم حسابی، یک کارمند کشتی سازی با دماغ سرخ و… هنری چیناسکی ظهرها از خواب بیدار می شود، روزش را با آبجو شروع می کند، روی اسب ها شرط بندی می کند، از سیاست چیزی سر در نمی آورد، در شعرخوانی های خودش و دیگران مست می کند، از همینگوی بیزار است، موسیقی کلاسیک گوش می دهد و با زن ها درگیر است. چیناسکی شخصیت اغلب قصه ها، رمان ها و شعرهای بوکوفسکی است. آثاری به غایت شخصی و صریح. صراحت او در بیان روابط، خشونت ها و جنون های روزمره تا حدی است که او از سوی نشریات و محافل ادبی امریکایی مورد حمله قرار می گیرد و بسیاری از منتقدان، او را نویسنده ی مردم گریز، زن ستیز و دائم الخمر می خوانند و بی شرمی آثارش را تنها مُد روز و متأثر از بی بند و باری دورانش می دانند، این در حالی است که وقتی او هم زمان در اروپا کشف شد، مورد تمجید قرار گرفت و ژان ژنه و ژان پل سارتر، هر دو از او به عنوان بزرگ ترین شاعر امریکا یاد کردند. اما بوکوفسکی خود را شاعر نمی داند و در جایی می نویسد: «شاعر خواندنِ من یعنی قرار دادنم در دایره ی آدم هایی که تظاهر به دانستن می کنند.» هاینریش کارل بوکوفسکی، در ۱۶ آگوست ۱۹۲۰ در شهر آندرناخ آلمان به دنیا آمد و وقتی سه ساله بود، به همراه پدر و مادرش به امریکا مهاجرت کرد. او در سیزده سالگی به سختی به بیماری آبله دچار شد و از آن پس آبله رو بود. همین باعث شد دوران تحصیل را در انزوا سپری کند، اما به خاطر صورت کریهش، بسیار مسن تر از آنچه بود، می نمود و در عوض از نوجوانی می توانست بنوشد. در سال ۱۹۴۱ به دنبال کار تحصیل را رها کرد. او از ابتدای دهه ی چهل نوشتن را آغاز کرده بود و اولین قصه اش در سال ۱۹۴۴ منتشر شد، اما در همان دوران بود که به روایت خودش «سال های از دست رفته» آغاز شد، او تقریباً بیست سال هیچ چیز ننوشت. تنها نوشید، کار یدی کرد و در اتاق های اجاره ای کوچک زندگی کرد. او دهه ی دوم این بیست سال را به عنوان نامه رسان در اداره ی پست لس آنجلس گذراند. تمام این دوران دست مایه ای بود برای قصه ها و رمان هایی که او بعدها نوشت. بوکوفسکی به روایت خودش روزی دوباره نوشتن را آغاز کرد که از اداره ی پست اخراج شد. روزی کسی از من پرسید: «چطور می نویسی؟ چطور خلق می کنی؟ گفتم: من خلق نمی کنم. من حتا سعی هم نمی کنم. و مهم این است که سعی نکنید، چه برای خلق کردن، چه برای جاودانه شدن. شما انتظار می کشید و اگر اتفاقی نیفتد، باز هم انتظار می کشید. مثل کسی که سوسکی را بالای دیوار تماشا می کند. وقتی که سوسک به اندازه کافی به شما نزدیک شد، دست تان را دراز می کنید و لهش می کنید یا اگر از آن خوش تان آمد، نگهش می دارید.» کارنامه ی بوکوفسکی در سال ۱۹۶۰ با چاپ اولین مجموعه ی شعرش آغاز می شود. او همچنین در دهه ی شصت، در چند مجله ی زیرزمینی، ستونی به نام «یادداشت های یک پیرمرد کثیف» داشت. اولین رمان او «اداره ی پست» در سال ۱۹۷۱، وقتی که ۵۱ ساله بود چاپ شد. او همچنین در جلساتی شعرخوانی می کرد، اشعارش البته چیزی جز توصیف ساده ی روزمرگی نیستند. جایی درباره ی شعر گفتنش می نویسد: «سهم من از شاعری، این بود که شعر را ساده کنم. تا آن را انسانی تر کنم. من به آن ها یاد دادم که همان طور که نامه می نویسند، شعر بگویند. من می خواهم تقدس را از شعر بزدایم.» پرونده ی ادبی چارلز بوکوفسکی در مجموع ۳۱ مجموعه ی شعر و داستان کوتاه، ۶ رمان و یک فیلمنامه را در بر می گیرد.

کتاب موسیقی آب گرم

موسیقی آب گرم

موجود
پالتوئی
1405

معرفی محصول

«موسیقی آب گرم» عنوان مجموعه داستان کوتاهی است نوشته ی چارلز بوکوفسکی، نویسنده ی جنجالی و محبوب امریکایی، که با ترجمه ی بهمن کیارستمی به چاپ رسیده است. ۱۲ داستان از بوکوفسکی در این کتاب گردآوری شده اند. داستان هایی همچون ۳۵۰ کیلو، شاعر بزرگ، یک جفت ژیگولو، سیاست، خانم حسابی، یک کارمند کشتی سازی با دماغ سرخ و… هنری چیناسکی ظهرها از خواب بیدار می شود، روزش را با آبجو شروع می کند، روی اسب ها شرط بندی می کند، از سیاست چیزی سر در نمی آورد، در شعرخوانی های خودش و دیگران مست می کند، از همینگوی بیزار است، موسیقی کلاسیک گوش می دهد و با زن ها درگیر است. چیناسکی شخصیت اغلب قصه ها، رمان ها و شعرهای بوکوفسکی است. آثاری به غایت شخصی و صریح. صراحت او در بیان روابط، خشونت ها و جنون های روزمره تا حدی است که او از سوی نشریات و محافل ادبی امریکایی مورد حمله قرار می گیرد و بسیاری از منتقدان، او را نویسنده ی مردم گریز، زن ستیز و دائم الخمر می خوانند و بی شرمی آثارش را تنها مُد روز و متأثر از بی بند و باری دورانش می دانند، این در حالی است که وقتی او هم زمان در اروپا کشف شد، مورد تمجید قرار گرفت و ژان ژنه و ژان پل سارتر، هر دو از او به عنوان بزرگ ترین شاعر امریکا یاد کردند. اما بوکوفسکی خود را شاعر نمی داند و در جایی می نویسد: «شاعر خواندنِ من یعنی قرار دادنم در دایره ی آدم هایی که تظاهر به دانستن می کنند.» هاینریش کارل بوکوفسکی، در ۱۶ آگوست ۱۹۲۰ در شهر آندرناخ آلمان به دنیا آمد و وقتی سه ساله بود، به همراه پدر و مادرش به امریکا مهاجرت کرد. او در سیزده سالگی به سختی به بیماری آبله دچار شد و از آن پس آبله رو بود. همین باعث شد دوران تحصیل را در انزوا سپری کند، اما به خاطر صورت کریهش، بسیار مسن تر از آنچه بود، می نمود و در عوض از نوجوانی می توانست بنوشد. در سال ۱۹۴۱ به دنبال کار تحصیل را رها کرد. او از ابتدای دهه ی چهل نوشتن را آغاز کرده بود و اولین قصه اش در سال ۱۹۴۴ منتشر شد، اما در همان دوران بود که به روایت خودش «سال های از دست رفته» آغاز شد، او تقریباً بیست سال هیچ چیز ننوشت. تنها نوشید، کار یدی کرد و در اتاق های اجاره ای کوچک زندگی کرد. او دهه ی دوم این بیست سال را به عنوان نامه رسان در اداره ی پست لس آنجلس گذراند. تمام این دوران دست مایه ای بود برای قصه ها و رمان هایی که او بعدها نوشت. بوکوفسکی به روایت خودش روزی دوباره نوشتن را آغاز کرد که از اداره ی پست اخراج شد. روزی کسی از من پرسید: «چطور می نویسی؟ چطور خلق می کنی؟ گفتم: من خلق نمی کنم. من حتا سعی هم نمی کنم. و مهم این است که سعی نکنید، چه برای خلق کردن، چه برای جاودانه شدن. شما انتظار می کشید و اگر اتفاقی نیفتد، باز هم انتظار می کشید. مثل کسی که سوسکی را بالای دیوار تماشا می کند. وقتی که سوسک به اندازه کافی به شما نزدیک شد، دست تان را دراز می کنید و لهش می کنید یا اگر از آن خوش تان آمد، نگهش می دارید.» کارنامه ی بوکوفسکی در سال ۱۹۶۰ با چاپ اولین مجموعه ی شعرش آغاز می شود. او همچنین در دهه ی شصت، در چند مجله ی زیرزمینی، ستونی به نام «یادداشت های یک پیرمرد کثیف» داشت. اولین رمان او «اداره ی پست» در سال ۱۹۷۱، وقتی که ۵۱ ساله بود چاپ شد. او همچنین در جلساتی شعرخوانی می کرد، اشعارش البته چیزی جز توصیف ساده ی روزمرگی نیستند. جایی درباره ی شعر گفتنش می نویسد: «سهم من از شاعری، این بود که شعر را ساده کنم. تا آن را انسانی تر کنم. من به آن ها یاد دادم که همان طور که نامه می نویسند، شعر بگویند. من می خواهم تقدس را از شعر بزدایم.» پرونده ی ادبی چارلز بوکوفسکی در مجموع ۳۱ مجموعه ی شعر و داستان کوتاه، ۶ رمان و یک فیلمنامه را در بر می گیرد.
16% 350,000

294,000

فهرست

کتاب موسیقی آب گرم اثر بوکوفسکی توسط انتشارات نگر منتشر شده است.

مشخصات محصول

نویسنده
چارلز بوکوفسکی
ویرایش
-
مترجم
بهمن کیارستمی
صفحات
128 صفحه
انتشارات
وزن
98 گرم
شابک
تیراژ
1000 جلد
سال
1405
تصویرگر
-
جلد
شومیز

گوشه ای از کتاب

دقیقاً یادم نیست کجا بود. فکر می کنم یه جایی توی شمال شرقی کالیفرنیا. همینگوی رمان آخرش رو تموم کرده بود، تازه از اروپا یا یه جای دیگه برگشته بود و داشت روی رینگ با یکی بوکس بازی می کرد. رونامه نگارها، منتقدها، جماعت نویسنده ها و همین طور زن های جوون روی صندلی های دور رینگ نشسته بودن. من ردیف آخر نشستم. تقریباً هیچ کس همینگوی رو نگاه نمی کرد. همه داشتن با هم حرف می زدن و می خندیدن. بعداز ظهر بود و خورشید وسط آسمون. من داشتم ارنی رو تماشا می کردم. اون حریفش رو با یه ضربه از پا درآورد، بعدش هم حریف بعدی رو. حالا دیگه توجه همه جلب ارنی شده بود که می خواست با هشتمین حریفش بجنگه. ارنی اومد جلوی حریف وایساد، گارد دندون هاش رو درآورد و درحالی که می خندید یارو رو ناسور کرد. بعد رفت گوشه ی رینگ، سرش رو تکیه داد، و یکی آب ریخت توی دهنش. من از جام بلند شدم و آروم از بین صندلی ها رفتم طرف رینگ، رفتم بالا و درِ گوش همینگوی گفتم: -آقای همینگوی؟ -چیه؟ چی می خوای؟ -اگه میشه می خوام با شما مبارزه کنم. -تا حالا مشت زدی؟ -نه. -پس اول برو تمرین. -ولی من می خوام دمار از روزگارتون در بیارم! ارنی خندید، و بعد به یکی که گوشه ی رینگ وایساده بود، گفت: «به این پسره لباس و دستکش بدین.» یارو از رینگ پرید پایین و من دنبالش رفتم توی رختکن. ازم پرسید: پسر، زده به سرت؟ -نمی دونم. فکر نکنم. -این لباس ها رو امتحان کن. -باشه. -اوه، اوه… چقدر برات بزرگن. -مهم نیست، همین ها خوبه. -خیلی خب، بذار دور دستات باند بپیچم. -نمی خواد. -نمی خواد؟ -نه. -گارد دندون چی؟ -گارد هم نمی خوام. -می خوای با همین کفش ها بری؟ -با همین کفش ها می رم. یه سیگار روشن کردم و دنبالش رفتم بیرون. سیگار به لب از راهرو رد شدم، رفتم توی رینگ. همینگوی پرید بالا و دستکش هاش رو دستش کرد. طرف من هیچ کس نبود. بالاخره یکی رسید و دستکش های منو هم دستم کرد. بعد هر دومون رفتیم گوشه ی رینگ تا توصیه های داور رو بشنویم. داور به من گفت: -خب، هر وقت کم آوردی من… -من کم نمیارم. بعد بقیه حرف هاش رو گوش دادیم. -خیله خب، برید سر جاهاتون. وقتی صدای زنگ رو شنیدین بیاین وسط تا شروع کنیم. در ضمن، بهتره اون سیگار رو بندازی دور. زنگ رو که زدن من با سیگارم اومدم وسط، یه پک عمیق زدم و دودش رو فوت کردم توی صورت همینگوی. مَردم زدن زیر خنده.

دیدگاه کاربران

دیدگاه شما

هنوز دیدگاهی برای این محصول ثبت نشده است. اولین نفر باشید.

CAPTCHA

با ثبت دیدگاه، موافقت خود را با قوانین انتشار دیدگاه در ایده‌بوک اعلام می‌کنید.

مشاهده قوانین ثبت دیدگاه
  1. 1 فقط درباره همین محصول و تجربه واقعی‌تان بنویسید.
  2. 2 از زبان مؤدبانه استفاده کنید؛ توهین منتشر نمی‌شود.
  3. 3 سؤال را در بخش پرسش و پاسخ بپرسید، نه در دیدگاه.
  4. 4 تبلیغات، لینک و شماره تماس درج نکنید.
  5. 5 دیدگاه پس از بررسی تیم محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک

پرسش خود را بپرسید

درباره این محصول سوال دارید؟
پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید

مشاهده قوانین پرسش و پاسخ
  1. 1 پرسش باید مشخص و مربوط به همین محصول باشد.
  2. 2 وضعیت سفارش را از حساب کاربری پیگیری کنید.
  3. 3 قبل از پرسش، موارد مشابه را مرور کنید.
  4. 4 پاسخ ممکن است از خریداران یا ایده بوک باشد.
  5. 5 پرسش پس از بررسی محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک