IdeBook.ir
مشخصات محصول
نویسنده
عباس معروفی
ویرایش
-
مترجم
-
صفحات
350 صفحه
انتشارات
وزن
296 گرم
شابک
تیراژ
5500 جلد
قطع
سال
1405
تصویرگر
-
جلد
شومیز

کتاب سمفونی مردگان رقعی باهولوگرام

سمفونی مردگان

نویسنده عباس معروفی
انتشارات ققنوس
موجود
رقعی
1405
16% 680,000
571,200

معرفی محصول

کتاب حاضر، داستان بسیار معروف و ستوده شده فارسی است که از 4 فصل تشکیل شده که هر فصل از زبان یک روای نقل می شود. داستان در مورد خانواده «جابر اورخانی» تاجر آجیل در اردبیل است که 4 فرزند دارد. «یوسف» پسر اول که بسیار ساده و احمق است و کسی کاری به کار او ندارد. «آیدا» و «آیدین» که دوقلو هستند و بسیار زیبا. «آیدین» پسری حساس، دارای روحی لطیف و عاشق شعر و کتاب. پدر تا حد امکان «آیدین» را تحقیر و زندگی او را لگدمال می کند تا او را از کتاب به سوی کسب بیاورد. «آیدین» عزیزدردانه مادرش است. «آیدا» دختری محکوم در خانواده ای متعصب. دختری که پدر به او دستور داده حق خروج از آشپزخانه را ندارد. فرزند چهارم «اورهان» است پسری عاشق تجارت و کسب وکار و عزیز پدر. و ما شاهد نابودی و جنون همه این اعضا هستیم. داستان پر است از ظلم و ناراحتی و نامردی. کشته شدن روح و جسم و علاقه.

کتاب سمفونی مردگان رقعی باهولوگرام

سمفونی مردگان

موجود
رقعی
1405

معرفی محصول

کتاب حاضر، داستان بسیار معروف و ستوده شده فارسی است که از 4 فصل تشکیل شده که هر فصل از زبان یک روای نقل می شود. داستان در مورد خانواده «جابر اورخانی» تاجر آجیل در اردبیل است که 4 فرزند دارد. «یوسف» پسر اول که بسیار ساده و احمق است و کسی کاری به کار او ندارد. «آیدا» و «آیدین» که دوقلو هستند و بسیار زیبا. «آیدین» پسری حساس، دارای روحی لطیف و عاشق شعر و کتاب. پدر تا حد امکان «آیدین» را تحقیر و زندگی او را لگدمال می کند تا او را از کتاب به سوی کسب بیاورد. «آیدین» عزیزدردانه مادرش است. «آیدا» دختری محکوم در خانواده ای متعصب. دختری که پدر به او دستور داده حق خروج از آشپزخانه را ندارد. فرزند چهارم «اورهان» است پسری عاشق تجارت و کسب وکار و عزیز پدر. و ما شاهد نابودی و جنون همه این اعضا هستیم. داستان پر است از ظلم و ناراحتی و نامردی. کشته شدن روح و جسم و علاقه.
16% 680,000

571,200

سمفونی مردگان رقعی باهولوگرام

اثر عباس معروفی

مشخصات محصول

نویسنده
عباس معروفی
ویرایش
-
مترجم
-
صفحات
350 صفحه
انتشارات
وزن
296 گرم
شابک
تیراژ
5500 جلد
قطع
سال
1405
تصویرگر
-
جلد
شومیز

چکیده

کتاب حاضر، داستان بسیار معروف و ستوده شده فارسی است که از 4 فصل تشکیل شده که هر فصل از زبان یک روای نقل می شود. داستان در مورد خانواده «جابر اورخانی» تاجر آجیل در اردبیل است که 4 فرزند دارد. «یوسف» پسر اول که بسیار ساده و احمق است و کسی کاری به کار او ندارد. «آیدا» و «آیدین» که دوقلو هستند و بسیار زیبا. «آیدین» پسری حساس، دارای روحی لطیف و عاشق شعر و کتاب. پدر تا حد امکان «آیدین» را تحقیر و زندگی او را لگدمال می کند تا او را از کتاب به سوی کسب بیاورد. «آیدین» عزیزدردانه مادرش است. «آیدا» دختری محکوم در خانواده ای متعصب. دختری که پدر به او دستور داده حق خروج از آشپزخانه را ندارد. فرزند چهارم «اورهان» است پسری عاشق تجارت و کسب وکار و عزیز پدر. و ما شاهد نابودی و جنون همه این اعضا هستیم. داستان پر است از ظلم و ناراحتی و نامردی. کشته شدن روح و جسم و علاقه.

مقدمه

بنام خداوند بخشنده مهربان ... [قابيل ] گفت من تو را البته خواهم کشت. [هابيل ] گفت مرا گناهی نیست که خدا قربانی پرهیزگاران را خواهد پذیرفت. اگر تو به کشتن من دست برآوری، من هرگز به کشتن تو دست برنیاورم که من از خدای جهانیان می ترسم. می خواهم که گناه کشتن من و گناه مخالفت تو هر دو به تو بازگردد تا اهل جهنم شوی که آن آتش جزای ستمکاران عالم است. آنگاه پس ازاین گفتگو، هوای نفس او را بر کشتن برادرش ترغیب نمود تا او را به قتل رساند و بدین سبب از زیانکاران گردید. آنگاه خدا کلاغی را برانگیخت که زمین را به چنگال گود نماید تا به او بنماید که چگونه بدن مرده برادر را زیرخاک پنهان سازد. [قابيل] با خود گفت وای بر من، آیا من از آن عاجزترم که مانند این کلاغ باشم تا جسد برادر را زیرخاک پنهان کنم؟ پس برادر را به خاک سپرد و از این کار سخت پشیمان گردید.

گوشه ای از کتاب

مورمان یکم دود ملایمی زیر طاق های ضربی و گنبدی کاروانسرای آجیل فروش ها لمبر می خورد و از دهانه جلوخان بیرون می زد. ته کاروانسرا چند باربر در یک پیت حلبی چوب می سوزاندند و گاه اگر جرئت می کردند که دستشان را از زیر پتو بیرون بیاورند تخمه هم می شکستند. پشت سرشان درجایی مثل دخمه سه نفر در پاتیل های بزرگ تخمه برمی دادند. دود و بخار به هم می آمیخت، و برف بندآمده بود. همه چراغ ها و حتی زنبوری ها روشن بود، و کاروانسرا از دور به دهکده ای در مه شبیه بود. سمت راست دالان در حجره «خشکبار معتبر » دو مرد به گرمای چراغ زنبوری روی میز دل داده بودند. پشت میز اورهان اورخانی» نشسته بود و کنارش «ایاز پاسبان».. ایاز پاسبان پنجشنبه ها به حجره می آمد، روی صندلی بزرگی می نشست و پاهاش را می گذاشت روی چهارپایه کوچک. عرق پیشانی اش را پاک می کرد - چه تابستان و چه زمستان - و اگر صندلی بزرگ دم دست نبود روی یک گونی تخمه می نشست. می گفت: «من با این هیکل گنده چه جوری روی صندلی کوچک بنشینم، هان؟ اگر می خواست می توانست حتی پدر را با آن همه ابهت، با دو انگشت بردارد و آویزان کند به چنگک های سقف. صورتی گوشتالو و بزرگ داشت، با سری کوچک و سالکی روی گونه چپ، که حالا مثل بقیه صورتش چروک خورده بود. یک سیر پسته می خرید و هرچه اصرار می کردند که پولش را ندهد زیر بار نمی رفت. پولش را می داد، پسته ها را مغز می کرد و کنار هم روی میز می گذاشت، بعد یک باره همه را دردهانش می ریخت. آن وقت اورهان می بایست براش یک لیوان آب خنک بیاورد. پدر خیلی دوستش داشت. هم به خاطر این که پاسبان قدیمی شهر بود و هم برای چیزهای زیادی که می دانست. شرق و غرب عالم توی مشتش بود. از هر چیزی سررشته داشت. پدر می گفت: «این یک آدم معمولی نیست.» و شب عید ده دوازده کیلو آجیل می فرستاد در خانه اش. و هفته به هفته مواجبش را می داد. و حالا هم که پدر از سال ها پیش مرده بود، اورهان قرار هفتگی را رعایت می کرد. آن طرف، پشت پیشخوان، دو کارگر جوان دست در جیب، پاپاخ بر سر، یقه پالتو را پشت گوش داده بودند و پچپچه می کردند. مثل اورهان و ایاز، آرام و سر در گوش هم. ایاز گفت: «مثل شیر پشت سرت ایستاده ام.» اورهان نمی دانست چه کند. مردد بود. گفت: «تف سربالا نباشد؟» «قال قضيه را بکن.» «اگر گوشه کار بیرون بیفتد چی؟» «نباید بیفتد. باید زرنگ باشی.» اورهان لحظه ای فکر کرد، بعد نگاهش را از ایاز دزدید: «مثل يوسف؟» مگر کسی بویی برده. سال ها گذشته و هیچ مشکلی پیش نیامده.» «با گوش های خودم شنیده ام که می گویند برادرکش.» ایاز داد زد: «گه می خورند.» و صدایش را پایین آورد: «مردم پشت سر خدا هم حرف می زنند.» «ایاز جان، این یکی چاه ویل است. با سر نروم پایین ؟» «فقط بگو من رفیق پدرت بوده ام یا نه؟ » «این ها همه درست. اما ..» ایاز گفت: «تو مرا یاد پدرت می اندازی. آدم هیز رگی بود.» اورهان دستی به سر بی موی خود کشید، صورتش را به چراغ زنبوری نزدیک تر کرد و گفت: «من هیز رگ نیستم. جرئت هر کاری رادارم.» «از من پرسیدی این لکاته را چه کنم، گفتم طلاقش بده. ضرر کردی؟ حالا هم می پرسی این مرد که را چه کنم، می گویم کلکش را بکن. پس فردا که سروکله دخترش پیدا شد دیگر کاسب نیستی. یک وقت می بینی یک دختر مو بور آمد اینجا و گفت آقا مغازه پدر من اینجاست ؟ » اورهان ساکت مانده بود. ایاز گفت: «حالا که کار به اینجا رسیده معطلش نکن، همین حالا راه بیفت.» اورهان گفت: «توی این برف ؟ كجا بروم؟» و بیرون را نگاه کرد. آسمان برفی بر زمین گذاشته بود که سال ها بعد مردم بگویند همان سال سیاه. نیمی از مردم به سرپناه ها خزیده بودند، نیمی دیگر ناچار با برف و سرما پنجه در پنجه زندگی را پیش می بردند. برف همه را واگذاشته بود. سکوتی غریب کوچه و خیابان را گرفته بود، لوله های آب یخ زده بود، ماشین ها کار نمی کردند، در خیابان ها کپه های برف روی هم تلنبار شده بود، کاسب ها پیاده رو را روفته بودند، اما هنوز نیم متری از بارش شب پیش روی زمین خوابیده بود.

پشت جلد

ساعت آقای درستکار بیش از سی سال است که از کار افتاده؛ در ساعت پنج و نیم بعداز ظهر تیرماه سال ۱۳۲۵. ساعت سردر کلیسا سالها پیش از کار افتاده بود و ساعت اورهان را مردی با خود برده است؛ اما زمان همچنان می گردد و ویرانی به بار می آورد. سمفونی مردگان، رمان بسیار ستوده شده عباس معروفی، حکایت شوربختی مردمانی است که مرگی مدام را بر دوش می کشند و در جنون ادامه می یابند، در وصف این رمان بسیار نوشته اند و بسیار خواهند نوشت؛ و با این همه پرسش برخاسته از این متن تا همیشه برپاست؛ پرسشی که پاسخ در خلوت تک تک مخاطبان را می طلبد. کدام یک از ما آیدینی پیش رو نداشته است، روح هنرمندی که به کسوت سوجی دیوانه اش درآورده ایم، به قتلگاهش برده ایم و بااین همه او را جسته ایم و تنها و تنها در ذهن او زنده مانده ایم. کدام یک از ما؟

دیدگاه کاربران

1 نظر
مدیریت

سلام اوقات خوش کتاب مطلوبی است

دیدگاه شما
CAPTCHA

با ثبت دیدگاه، موافقت خود را با قوانین انتشار دیدگاه در ایده‌بوک اعلام می‌کنید.

مشاهده قوانین ثبت دیدگاه
  1. 1 فقط درباره همین محصول و تجربه واقعی‌تان بنویسید.
  2. 2 از زبان مؤدبانه استفاده کنید؛ توهین منتشر نمی‌شود.
  3. 3 سؤال را در بخش پرسش و پاسخ بپرسید، نه در دیدگاه.
  4. 4 تبلیغات، لینک و شماره تماس درج نکنید.
  5. 5 دیدگاه پس از بررسی تیم محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک

پرسش خود را بپرسید

درباره این محصول سوال دارید؟
پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید

مشاهده قوانین پرسش و پاسخ
  1. 1 پرسش باید مشخص و مربوط به همین محصول باشد.
  2. 2 وضعیت سفارش را از حساب کاربری پیگیری کنید.
  3. 3 قبل از پرسش، موارد مشابه را مرور کنید.
  4. 4 پاسخ ممکن است از خریداران یا ایده بوک باشد.
  5. 5 پرسش پس از بررسی محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک