IdeBook.ir
مشخصات محصول
نویسنده
امیر اسماعیلی
ویرایش
-
مترجم
-
صفحات
214 صفحه
انتشارات
وزن
168 گرم
شابک
تیراژ
1000 جلد
قطع
سال
1401
تصویرگر
-
جلد
شومیز

کتاب کوچه باران

قیمت قبل

کوچه باران

نویسنده امیر اسماعیلی
انتشارات پرنده
موجود
رقعی
1401
قیمت بازار: 235,000
172,000

معرفی محصول

«کوچه باران»، روایت های ۶۰۰ کلمه ای از ۶۰ شهید و بازماندگان آن هاست. روایت هایی شنیدنی که با خواندن هر کدام از روایت ها باید لحظاتی، کتاب و چشم ها را با هم بست. این شهدا از شهدای انقلاب، شهدای جنگ تحمیلی، شهدای مدافع حرم، شهدای عملیات های آتش نشانی، شهید حادثه سقوط جرثقیل در حریم کعبه و... هستند. این کتاب با زبان ساده، بیانگر روایت های جذابی است از پدران، مادران، همسران، فرزندان و دوستان شهدایی که بسیاری از آن ها گمنام رفتند. در بخشی از روایت اول کتابِ «کوچه باران» به نام «بابا امیر» می خوانید: «روز اول مهر که باید می رفتم کلاس اول، مامان لوازمم را آماده کرد. لباس هایم را پوشیدم. مقنعه ام را مرتب کردم، دفتر و مداد و پاکنم را که تا صبح صد بار نگاهشان کرده بودم را برداشتم. از خانه که می خواستیم بیاییم بیرون، نگاهمان افتاد به عکس بابا که انگاری داشت رفتن ما را نگاه می کرد. بابا امیر! همان موقع دل تنگی‎ام چند برابر شد. زدم زیر قولم. زدم زیر گریه. اوضاع مامان هم بهتر نبود اما خودش را کنترل می کرد. تازه وقتی رفتم در حیاط مدرسه و باباهای بچه ها را دیدم، دلم داشت از دلتنگی‎ات می ترکید بابا امیر! ای کاش آن روز در بازیمان می گفتم: «نه پسرم! تو نباید بری. باید بمونی و همه‎اش با دخترت بازی کنی، اون رو پارک ببری، برایش هدیه بخری، موهاشو شونه کنی، قربون صدقه‎اش بری، لوسش کنی، خواستگار که اومد شوهرش ندهی و بگی این دختر منه، به خواستگارش نمی دم... ولی چه کنم که خودم گفتم برو بابایی! ولی گفتم که زود برگرد. رفتی، ولی برنگشتي... خیلی وقت است که برنگشتی».
قیمت قبل

کتاب کوچه باران

کوچه باران

موجود
رقعی
1401

معرفی محصول

«کوچه باران»، روایت های ۶۰۰ کلمه ای از ۶۰ شهید و بازماندگان آن هاست. روایت هایی شنیدنی که با خواندن هر کدام از روایت ها باید لحظاتی، کتاب و چشم ها را با هم بست. این شهدا از شهدای انقلاب، شهدای جنگ تحمیلی، شهدای مدافع حرم، شهدای عملیات های آتش نشانی، شهید حادثه سقوط جرثقیل در حریم کعبه و... هستند. این کتاب با زبان ساده، بیانگر روایت های جذابی است از پدران، مادران، همسران، فرزندان و دوستان شهدایی که بسیاری از آن ها گمنام رفتند. در بخشی از روایت اول کتابِ «کوچه باران» به نام «بابا امیر» می خوانید: «روز اول مهر که باید می رفتم کلاس اول، مامان لوازمم را آماده کرد. لباس هایم را پوشیدم. مقنعه ام را مرتب کردم، دفتر و مداد و پاکنم را که تا صبح صد بار نگاهشان کرده بودم را برداشتم. از خانه که می خواستیم بیاییم بیرون، نگاهمان افتاد به عکس بابا که انگاری داشت رفتن ما را نگاه می کرد. بابا امیر! همان موقع دل تنگی‎ام چند برابر شد. زدم زیر قولم. زدم زیر گریه. اوضاع مامان هم بهتر نبود اما خودش را کنترل می کرد. تازه وقتی رفتم در حیاط مدرسه و باباهای بچه ها را دیدم، دلم داشت از دلتنگی‎ات می ترکید بابا امیر! ای کاش آن روز در بازیمان می گفتم: «نه پسرم! تو نباید بری. باید بمونی و همه‎اش با دخترت بازی کنی، اون رو پارک ببری، برایش هدیه بخری، موهاشو شونه کنی، قربون صدقه‎اش بری، لوسش کنی، خواستگار که اومد شوهرش ندهی و بگی این دختر منه، به خواستگارش نمی دم... ولی چه کنم که خودم گفتم برو بابایی! ولی گفتم که زود برگرد. رفتی، ولی برنگشتي... خیلی وقت است که برنگشتی».
قیمتِ جدید در بازار: 235,000

172,000

کوچه باران

اثر امیر اسماعیلی

مشخصات محصول

نویسنده
امیر اسماعیلی
ویرایش
-
مترجم
-
صفحات
214 صفحه
انتشارات
وزن
168 گرم
شابک
تیراژ
1000 جلد
قطع
سال
1401
تصویرگر
-
جلد
شومیز

چکیده

«کوچه باران»، روایت های ۶۰۰ کلمه ای از ۶۰ شهید و بازماندگان آن هاست. روایت هایی شنیدنی که با خواندن هر کدام از روایت ها باید لحظاتی، کتاب و چشم ها را با هم بست. این شهدا از شهدای انقلاب، شهدای جنگ تحمیلی، شهدای مدافع حرم، شهدای عملیات های آتش نشانی، شهید حادثه سقوط جرثقیل در حریم کعبه و... هستند. این کتاب با زبان ساده، بیانگر روایت های جذابی است از پدران، مادران، همسران، فرزندان و دوستان شهدایی که بسیاری از آن ها گمنام رفتند. در بخشی از روایت اول کتابِ «کوچه باران» به نام «بابا امیر» می خوانید: «روز اول مهر که باید می رفتم کلاس اول، مامان لوازمم را آماده کرد. لباس هایم را پوشیدم. مقنعه ام را مرتب کردم، دفتر و مداد و پاکنم را که تا صبح صد بار نگاهشان کرده بودم را برداشتم. از خانه که می خواستیم بیاییم بیرون، نگاهمان افتاد به عکس بابا که انگاری داشت رفتن ما را نگاه می کرد. بابا امیر! همان موقع دل تنگی‎ام چند برابر شد. زدم زیر قولم. زدم زیر گریه. اوضاع مامان هم بهتر نبود اما خودش را کنترل می کرد. تازه وقتی رفتم در حیاط مدرسه و باباهای بچه ها را دیدم، دلم داشت از دلتنگی‎ات می ترکید بابا امیر! ای کاش آن روز در بازیمان می گفتم: «نه پسرم! تو نباید بری. باید بمونی و همه‎اش با دخترت بازی کنی، اون رو پارک ببری، برایش هدیه بخری، موهاشو شونه کنی، قربون صدقه‎اش بری، لوسش کنی، خواستگار که اومد شوهرش ندهی و بگی این دختر منه، به خواستگارش نمی دم... ولی چه کنم که خودم گفتم برو بابایی! ولی گفتم که زود برگرد. رفتی، ولی برنگشتي... خیلی وقت است که برنگشتی».

مقدمه

خاموش کردن آتش را نمیدهد امید درخواست نیروی کمکی میکند و همزمان ماسک می زند و میرود بالا در طبقه هشتم مادری گریه کنان به پای امید می افتد که: «آقا! دخترم ریحانه ام آن بالا گیر افتاده، تو رو به امام حسین مایه نجاتش بدید. به زن می گوید: «فقط بگو کجاست؟ سالم می آرمش پیشت دو بار تمام ساختمان آتش گرفته را میان دود و آتش جست وجو می کند.

ریحانه ریحانه! کجایی؟ بر میگردد و دوباره از زن می پرسد: «ریحانه کجاست؟»

مادر ریحانه از ترس زبانش بند آمده و فقط به بالا و طبقه دهم اشاره می کند.

مجال ندارد باید پیدایش کند در محاصره دود و آتش به سختی نفس میکشد. از چارچوب در میگذرد وارد اتاقی میشود از صدای گریه می فهمد دختر در کنج اتاق در کنار کمدی شعله ور پناه گرفته و هر لحظه شاید خرمنی از آتش بر سرش فرو بریزد. ریحانه ترسیده و دودزده و شوکه شده ممکن بود به خاطر تنفس دود از پای در بیاید. امکان بیرون بردنش بدون ماسک نبود. باید در لحظه تصمیم می گرفت. مسیر پر از دود بود و او بود و ریحانه و یک ماسک در دلش نیتی میکند و ماسک را از صورت خودش باز میکند و روی صورت ریحانه میبندد. پتویی دور ریحانه میکشد و او را به آغوش میگیرد و نفسش را حبس میکند و می دود میان آتش و دود. توانش تحلیل میرود اما می دود آن قدر که ریحانه را سالم به مادرش می رساند و بعد به خاطر دود زدگی بیهوش میشود.

ساعت پنچ تلفن زنگ خورد. گفتم امید است دامادمان بود که گفت حادثه ای پیش آمده باید برویم بیمارستان بیمارستان شلوغ بود. حال خودم را نمی فهمیدم. فقط می گفتم امید امیدم بعد از ۲۴ ساعت که امید در کما بود دکترها گفتند:

گوشه ای از کتاب

شهید سجاد (سهراب) زبر جدی در وصیت نامه اش نوشته است: «من منتظر همه شما هستم. دعا می کنم تا هر کسی لیاقت داشته باشد شهید شود. خداوند سریع الاجابه است. پس اگر می خواهید این دعا را برای شما انجام دهم شماهم من را با خوشی یاد کنید.

همه ما همدیگر را در آخرت زیارت می کنیم. یکی با روی ماه و یکی با روی سیاه ان شاء الله همه با روی ماه باشیم.

اگر درد و دل داشتید و یا خواستید مشورت بگیرید بیایید سر مزارم، به لطف خداوند حاضر هستم راست نوشته است.

دیدگاه کاربران

دیدگاه شما

هنوز دیدگاهی برای این محصول ثبت نشده است. اولین نفر باشید.

CAPTCHA

با ثبت دیدگاه، موافقت خود را با قوانین انتشار دیدگاه در ایده‌بوک اعلام می‌کنید.

مشاهده قوانین ثبت دیدگاه
  1. 1 فقط درباره همین محصول و تجربه واقعی‌تان بنویسید.
  2. 2 از زبان مؤدبانه استفاده کنید؛ توهین منتشر نمی‌شود.
  3. 3 سؤال را در بخش پرسش و پاسخ بپرسید، نه در دیدگاه.
  4. 4 تبلیغات، لینک و شماره تماس درج نکنید.
  5. 5 دیدگاه پس از بررسی تیم محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک

پرسش خود را بپرسید

درباره این محصول سوال دارید؟
پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید

مشاهده قوانین پرسش و پاسخ
  1. 1 پرسش باید مشخص و مربوط به همین محصول باشد.
  2. 2 وضعیت سفارش را از حساب کاربری پیگیری کنید.
  3. 3 قبل از پرسش، موارد مشابه را مرور کنید.
  4. 4 پاسخ ممکن است از خریداران یا ایده بوک باشد.
  5. 5 پرسش پس از بررسی محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک