IdeBook.ir
مشخصات محصول
نویسنده
سیامک آقا جانبگلو
ویرایش
-
مترجم
-
صفحات
72 صفحه
انتشارات
وزن
94 گرم
شابک
تیراژ
1000 جلد
قطع
سال
1398
تصویرگر
-
جلد
شومیز

کتاب پس از مرگم

معرفی کتاب پس از مرگم

نویسنده سیامک آقا جانبگلو
انتشارات ورجاوند
موجود
رقعی
1398
  • محصولات قیمتدار، موجودند (توضیح)
  • زمان تحویل به پست یا پیک: 3 تا 4 روزه
  • پشتیبانی: 02166462430 و چت آنلاین
  • نمایندگی رسمی انتشارات دانشگاه تهران
  • خرید امن با پیگیری سفارش در پنل کاربری
16,000

معرفی محصول

کتاب حاضر، مجموعه‌اي از داستان‌هاي کوتاه است که با زباني ساده و روان نگاشته شده‌اند. «جابه‌جايي»، «يک ربع ديگه حرکته»،‌ «اي‌کاش»، «قهرمان من»، «سيلي»، «اتوبوس زرد»، «مهتاب بي ماه»، «علاءالدين» عنوان‌هاي برخي از داستان‌هاي اين کتاب هستند.

کتاب پس از مرگم

معرفی کتاب پس از مرگم

موجود
رقعی
1398

معرفی محصول

کتاب حاضر، مجموعه‌اي از داستان‌هاي کوتاه است که با زباني ساده و روان نگاشته شده‌اند. «جابه‌جايي»، «يک ربع ديگه حرکته»،‌ «اي‌کاش»، «قهرمان من»، «سيلي»، «اتوبوس زرد»، «مهتاب بي ماه»، «علاءالدين» عنوان‌هاي برخي از داستان‌هاي اين کتاب هستند.

16,000

  • محصولات قیمتدار، موجودند (توضیح)
  • زمان تحویل به پست یا پیک: 3 تا 4 روزه
  • پشتیبانی: 02166462430 و چت آنلاین
  • نمایندگی رسمی انتشارات دانشگاه تهران
  • خرید امن با پیگیری سفارش در پنل کاربری

پس از مرگم

اثر سیامک آقا جانبگلو

مشخصات محصول

نویسنده
سیامک آقا جانبگلو
ویرایش
-
مترجم
-
صفحات
72 صفحه
انتشارات
وزن
94 گرم
شابک
تیراژ
1000 جلد
قطع
سال
1398
تصویرگر
-
جلد
شومیز

گوشه ای از کتاب

داشتم از خودم شهرم زنم دخترم زندگیم و همه ی چیزهایی که دوستشون داشتم فرار میکردم! 
لا اقل برای مدتی کم کم چشم هایم سنگین شدند و به خواب رفتم... با صدایی شبیه انفجار از جا پریدم برقی ناگهانی چشم هایم را خیره کرد. دردی شدید در ناحیه ی سینه و سرم حس کردم همین! وقتی به خود آمدم هنوز همه جا تاریک بود و صدای گریه ی بچه ها زاری و دعای زنها و مردها تاریکی شب را می خراشید. خواستم تکانی به خودم بدهم ولی اصلاً امکان نداشت. سنگینی کسی یا چیزی روی سینه ام افتاده بود و نمی گذاشت نفس بکشم یا حرکت کنم خواستم فریاد بزنم اما آن هم غیر ممکن بود. درد سینه و ادامه داشت اما حواسم بیشتر به این بود که حرکت کنم و از آنجا سرم بیرون بروم. شاید ساعت ها گذشت و من نمیتوانستم تکان بخورم کم کم بدنم بی حس شد. دردی حس نمیکردم و نفسهایم کوتاه و با فاصله بودند. با خودم فکر کردم دارم میمیرم!» به یاد دخترم زنم مادرم و همه ی کسانی افتادم که دوستشان داشتم. ناخودآگاه چهره ی پدرم هم که چند سال قبل از دست داده بودم روبه رویم ظاهر شد بی اختیار چشم هایم را بستم.....
صداها بیشتر میشدند برای لحظه ی کوتاهی نوری درخشان مثل نور خورشید دیدم کسانی من را از لای تکه های اتوبوس و بدنهای زخمی و خونی مسافران دیگر بیرون میکشیدند. هنوز نمی دانستم دقیقاً چه اتفاقی افتاده است. صداهای اطرافم را خیلی واضح نمی شنیدم اما صدای کسی را که بالای سرم بود شنیدم: «این یکی هم مرده!»

دیدگاه کاربران

دیدگاه شما

هنوز دیدگاهی برای این محصول ثبت نشده است. اولین نفر باشید.

CAPTCHA

با ثبت دیدگاه، موافقت خود را با قوانین انتشار دیدگاه در ایده‌بوک اعلام می‌کنید.

مشاهده قوانین ثبت دیدگاه
  1. 1 فقط درباره همین محصول و تجربه واقعی‌تان بنویسید.
  2. 2 از زبان مؤدبانه استفاده کنید؛ توهین منتشر نمی‌شود.
  3. 3 سؤال را در بخش پرسش و پاسخ بپرسید، نه در دیدگاه.
  4. 4 تبلیغات، لینک و شماره تماس درج نکنید.
  5. 5 دیدگاه پس از بررسی تیم محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک

پرسش خود را بپرسید

درباره این محصول سوال دارید؟
پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید

مشاهده قوانین پرسش و پاسخ
  1. 1 پرسش باید مشخص و مربوط به همین محصول باشد.
  2. 2 وضعیت سفارش را از حساب کاربری پیگیری کنید.
  3. 3 قبل از پرسش، موارد مشابه را مرور کنید.
  4. 4 پاسخ ممکن است از خریداران یا ایده بوک باشد.
  5. 5 پرسش پس از بررسی محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک