IdeBook.ir
مشخصات محصول
نویسنده
خسرو باباخانی
ویرایش
-
مترجم
-
صفحات
224 صفحه
انتشارات
وزن
176 گرم
شابک
تیراژ
1000 جلد
قطع
سال
1400
تصویرگر
-
جلد
شومیز

کتاب ویولون زن روی پل

ویولن زن روی پل روایت سفری از ظلمت به نور

نویسنده خسرو باباخانی
انتشارات جام جم
موجود
رقعی
1400
280,000
کتاب ویولون زن روی پل(روایت سفری از ظلمت به نور)جام جم، اثر خسرو باباخانی، در بازار نشر ایران، توزیع شده است.

کتاب ویولون زن روی پل

ویولن زن روی پل روایت سفری از ظلمت به نور

موجود
رقعی
1400
کتاب ویولون زن روی پل(روایت سفری از ظلمت به نور)جام جم، اثر خسرو باباخانی، در بازار نشر ایران، توزیع شده است. این محصول در سال 1400 توسط انتشارات جام جم، به چاپ رسیده است. این محصول به تیراژ 1,000 جلد، در قطع و اندازه‌ی رقعی، در سایت ایده بوک قرار دارد.

280,000

فهرست

فصل اول، خستگی
فصل دوم، انتحار
فصل سوم، احيا.
فصل چهارم، کژراهه
فصل پنجم، اعتماد
فصل ششم، خیانت
فصل هفتم، مأموربازی
فصل هشتم، مقصر
فصل نهم، سقوط آزاد
فصل دهم، روزنه
فصل یازدهم، قلعه عقاب ها
فصل دوازدهم، لژيون
فصل سیزدهم، مسافر
فصل چهاردهم، جبران
فصل پانزدهم، ویولن زن
فصل آخر، بهشت

مشخصات محصول

نویسنده
خسرو باباخانی
ویرایش
-
مترجم
-
صفحات
224 صفحه
انتشارات
وزن
176 گرم
شابک
تیراژ
1000 جلد
قطع
سال
1400
تصویرگر
-
جلد
شومیز

گوشه ای از کتاب

به نام قدرت مطلق الله گفتند: «آبروی ات، اعتبارت، خانواده ات چه می شود؟!» گفتند: «آبروی هر انسانی مثل آب می ماند گرفته بر کف دودست، کافی است لای دوانگشتت باز شود، آبرو می ریزد و آنگاه جمع کردنش ناممکن.» گفتند: «با این خاطراتی که نوشتی لای هر ده انگشت ات را بازکرده ای!» چند نفر گفتند؟ بیست نفر. گفتم: «من در برابر مردم سرزمین ام نه آبرویی دارم، نه اعتباری.» گفتم: «من بیش از سی سال در ظلمت زیسته ام، اما راهی به نورنمی یافتم. تا آنکه خداوند ولی من شد و من را از ظلمت به سوی نور هدایت کرد.» گفتم: «من این خاطرات را نوشتم تا راه را به چند میلیون مصرف کننده مواد مخدر نشان دهم. ممکن است بگویند شاید یک نفر راه بیابد. من میگویم در این صورت هم اجرم را گرفته ام. خسرو باباخانی، زمستان ۱۴۰۰ فصل اول:خستگی دهم شهریور ۱۳۳۸ متولد شدم، رباط کریم تهران. چه کسی فکرش را می کرد، قریب نیم قرن بعد، دست به انتحار بزنم ؟ آمازدم. برای نمایش هم نبود. قصد جلب توجه و ترحم هیچ بنی بشری را هم نداشتم. از بس بیزار بودم و خسته. یادم هست شهریورماه بود، دهم. یادم هست ماه رمضان بود، هجدهم. طبق معمول ساعت یک و دو بعدازظهر از خواب بیدار شدم. اول سیگار. خواب آلود دست می بردم زیر بالش وسیگار و فندک را در می آوردم و یک نخ روشن میکردم. همیشه زیرسیگاری پراز فیلتركنارم بود، محصول یک شب تا صبح کشیدن. تا بروم دستشویی، حداقل دونخ سیگار دود می کردم. از دستشویی که بیرون می آمدم، بداخلاق نبودم؛ تندخونبودم. با اهالی خانه سلام علیک میکردم. راست میگویم. و این از عجایب بود، مهربانی! بعد صاف می رفتم سراغ مثلا جاساز. جاساز که میگویم، تصور نشود از جایی میگویم که عقل جن هم به آن نمی رسد. نه، منظورم کشومیزتحریربود؛ بی قفل و کلید. تریاک وزنی لای پلاستیک در کشوبود. حوصله و سلیقه جداکردن تمیزو به اندازه نداشتم. چشمی میگندم قد یک گردو، حدود دو و نیم، سه گرم.حوصله و سلیقه اش را نداشتم که همان جیره مصرفی را به قطعات کوچکی و قابل بلع تقسیم کنم. همان طور با یک ته استکان آب یا نوشابه و یا حتی دوغ فرومی دادم. گوشه های تیزش گاهی وقت ها می برید و می رفت پایین. خوبی اش این بود که راه گلوی من فراخ است، راست می گویم. بعد چای می خوردم؛ بعد سیگار می کشیدم؛ بعد می رفتم سراغ قرص پنجاه عدد هم قرص دیفنوکسیلات می خوردم، سه وعده در روز. بعد ناهار می خوردم. بعد سیگار می کشیدم. بعد به مهم ترین مسئله زندگی ام فکر می کردم: «جنسم در حال اتمام است. فوقش امروز و فردا را جواب دهد. پس فردا چه؟ از که بروم بخرم ؟ پولش را از کجا بیاورم؟» گرمی حدود دو هزار تومان بود. من هم روزی هفت گرم مصرف خوراکی داشتم، به علاوه یکصدوپنجاه عدد قرص دیفنوکسیلات. آن هایی که تجربه اش رادارند، می دانند این مقدار یعنی چه. آن قدر زیاد است که باورش ناممکن می شود. اما من راست می گویم. یک و دودهم تا یک ونیم گرم تریاک را اگر به یک فرد سالم ورزشکار جوان بدهیم، دیگر فرصت نمی کند تجربه اش کند. اگر ورزش کند، می میرد. شاید این جوری مصرف هفت تا هفت و نیم گرم تریاک معلوم شود. حالا قرص ها هیچ! آن روز سراغ جا ساز که رفتم، دیدم پانزده شانزده گرم بیشتر ندارم. این یعنی فاجعه، آن هم در ایام تعطیل پیش رو. جیره ام را خوردم؛ چای خوردم؛ سیگار کشیدم؛ ناهار خوردم. موقع سیگار کشیدن فکری شدم. باید هر جوری بود، صد، صدوپنجاه گرم مواد خوب تهیه می کردم. اما از کجا؟ از که؟ بدبختی اینجا بود که من اصولاً آدم بسیار بی دست وپایی هستم، دست وپا چلفتی. سی سال عمل داشتم وتوی شهر به این بزرگی با داشتن لااقل پنجاه هزار ساقی، فقط دو ساقی می شناختم؛ یکی در جنوبی ترین نقطه تهران یعنی اسلام شهری در شرقی ترین نقطه یعنی طرف های گلبرگ. خانه ما کجا؟ سلسبیل. هردونفرهم اسمشان «قربان» بود. به قربان اسلام شهری بدهی نداشتم. کافی بود بروم تا اسلام شهر. پنجاه هزار تومان بیشتر نداشتم. می توانستم صد گرمی بگیرم. باقی اش بماند برای دفعه بعد. حالا باورش سخت است، ولی بسیار مأخوذ به حیا و مؤدب هم بودم. همه مصرف کننده ها و ساقیها با فحش ومتلک های سنگین با هم حرف می زدند. حالا اگر نگویم همه ، اکثرشان. اما من در کمال ادب و تواضع حرف می زدم. راست می گویم. حتی گاهی به بچه هایشان ریاضی درس میدادم با دست نوشته ها و داستان های صدمن یک غازشان را به رایگان می خواندم. .. از شانس مزخرف من، قربان اسلام شهری رفته بود کرمانشاه . میگفت هر چه دارد از صدقه سرامام علی و امام حسین است و او شیفته شان است. برای همین، دهه اول محرم وكل ماه رمضان می رفت کرمانشاه برای عزاداری و عبادت میگفت خرج می دهد؛ محرم ناهار ورمضان افطار. به من میگفت: «پس فکر کردی این برکت از کجا در زندگی من آمده است که صد گرم تریاک دست تو میدهم، به جای پانزده روز، یک ماه دوام می آورد؟» . تأیید می کردم و جرأت نمیکردم بگویم: «یک مش قربانی هم هست آن طرف تهران. البته یک پانزده سالی از من بزرگتر است، یک بیست سالی از تو.» دل نمی کردم بگویم: «برخلاف شما آدم معتقدی نیست. هم خودش و هم زنش، هم مصرف کننده اند و هم فروشنده.» جسارتش را نداشتم بگویم: «ماهی یکی دوبار هم می روم سراغ ایشان و هیچ ربطی هم به برکت تریاک شما ندارد.» اما قربان گلبرگی بداخلاق بود. اگر حسابت با او صفربود هم بداخلاق بود؛ وای به حالا که صد هزار تومان بدهکارش بودم. خیلی خیلی سخت جنس نسيه می داد. زنش مهربان تر بود. میگفت به خاطر سرطان خون، تریاک می خورد. گمانم راست میگفت. پوست و استخوان بود و موبه سرو ابرو نداشت. فصل دوم :انتحار با صدای چیزی پریدم از خواب.گیج بودم. انگار در سرزمین غریبی چشم باز کردم. طول کشید تا فهمیدم خانه هستم. نگاه به ساعت کردم. نیم ساعت خوابیده بودم. گرسنه بودم اما حال هیچ کاری نداشتم. تلویزیون را روشن کردم، با همان نامه کمکی رویش. کسی داشت می خواند، سوزناک. «سبحانک یا لا إله إلا أنت الغوث الغوث خضنايئ النار يارب .» برق را خاموش کردم. نور تلویزیون کافی بود. دلم چای می خواست. گفتم الان بلند می شوم. نمیدانم چرا چسبیده بودم به فرش. فرش که چه عرض کنم، از بس کهنه وساییده بود، شده بود عین نمبر نمالیده . مثل برس تن آدم را می خورد. «یا خيرالغافرين ياخيرالفاتحين یاخیرالناصرين يا خيرالايين ياخیر الرازقين يا خير الوارثين يا...» است. ناگهان اتفاق افتاد. اول دلم آب شد، شد اشک و از چشمانم چکید. بعد خشم و نفرتی بی سابقه جایش را پر کرد. یک جور بیزاری حس میکردم. ک ه در حقم نامردی کردند. دستم می رسید، از همه انتقام میگرفتم ! انتقام چی؟ آن لحظه نمی دانستم، اما سرشار از کینه و بغض بودم. از مردم ودنياکه نمی توانستم انتقام بگیرم ، از خودم چه ؟ از خودم که می توانست فکر انتحاراز دل تاریکی بیرون زد و مثل بختک، نه روی سینه ام، که درون سرم خیمه زد. حالا آن بذرهایی که قبلاكاشته بودم، سر برآورده بودند. تردید نداشتم. گفتم «یک یادداشت بنویسم.» چه می نوشتم؟ گله از که؟ چه داشته که وصیتش کنم؟ هیچی. گور پدردنیا. گور پدرهمه. گفتم «قرص بخورم.» زدن رگ، کثافت کاری بود. قرص زیاد داشتم. برای خواب ، دوسه بسته صدتایی دیازپام ۱۰ گرفته بودم. گفتم «صد تامی خورم و بعد می روم به خواب و بعدتر تمام! خلاص.» «... يا من له ألية والجمال يامن له القدرة والكمال یام له الملك والجلال يامن هوالكبير المتعال.» نفهمیدم چه جوری بلند شدم و رفتم سراغ جاساز. جاساز که چه عرض کنم، همان کشومیز تحریر. خاطرم هست حداقل هفت خشاب قرص خالی کردم کف دستم. کف دستم پرشد. دستم نمیلرزید. دلم هم نمی لرزید. تردیدی در کار نبود. رفتم آشپزخانه و قرص ها را یکجا ریختم توی دهانم. دهانم خشک بود و تلخ. یک لیوان آب از شیرپرکردم وسرکشیدم. مگر به این راحتی پایین می رفت؟ شده بود مثل گچ، سفت و چسبنده . به هر بدبختی بود، دادم پایین وآمدم نشستم سرجایم ویک سیگار روشن کردم. گفتم یعنی مرگ چه جوری می آید سراغم؟ فرشته مرگ درهیئت وهیبتی انسانی، یک دفعه ظاهر می شود و بی مقدمه دستم را می گیرد و می گوید: «پاشو برویم آقا خسرو. گند زدی. خودکشی؟ گناه کبیره؟ گناه نابخشودنی ای وای بر تو.» با جوری می آید که دیده نشود؛ فقط حس شود مثل نسیم. می آید. بار برای نامرئی جان را از سینه ام بیرون می کشد و می برد به عالم برزخ، یا ... .

پشت جلد

دکتر با صدایی که به شدت غریبه و دور بود و به زحمت از لابه لای صدای بارش آرام باران شنیده می شد، پرسید: ((عذر می خواهم ازکجا خرجت را درمی آوردی؟» ابراهیم نگاه به من کرد، با آن چشمهای دریایی. صورتش خیس بود و آب چکان. نمی دانم از باران با اشک.گفت: استاد بگویم؟» گفتم: «خواهش می کنم. قربونت برم.) گفت: ((چشم. من موزیسین هم هستم. هفت سال درس موسیقی گرفتم وقتی بچه بودم. یک ویولن کهنه درب وداغان تهیه کرده بودم و هر وقت نشئه بودم، برای پول جمع کردن می زدم ماجرای من این جوری بود، صبح خیلی زود توی خلوتی شهرو خیابان، زیر پل ویولن می زدم، بعد وقتی کم کم سروکله مردم پیدا می شد می رفتم بالا توی پاگرد پل با ویولن آهنگی می زدم تا رهگذرها پولی بدهند.) | دکتر با تعجب به ابراهیم و بعد به من نگاه کرد و گفت: هم زیر بل ویولن میزدی هم روی پل؟» لبخند تلخی زدم و گفتم: «هرویینی ها به مواد زدنشان می گویند ویولن زدن. یک جور بازی زبانی است، حتی خودشان هم دوست ندارند اسم کاری که می کنند را به زبان بیاورند.) ماه طاووس بانو خواست فضا را عوض کند، پرسید: «پسرم چه آهنگی می زدی؟) موسسه فرهنگی مطبوعاتی

دیدگاه کاربران

دیدگاه شما

هنوز دیدگاهی برای این محصول ثبت نشده است. اولین نفر باشید.

CAPTCHA

با ثبت دیدگاه، موافقت خود را با قوانین انتشار دیدگاه در ایده‌بوک اعلام می‌کنید.

مشاهده قوانین ثبت دیدگاه
  1. 1 فقط درباره همین محصول و تجربه واقعی‌تان بنویسید.
  2. 2 از زبان مؤدبانه استفاده کنید؛ توهین منتشر نمی‌شود.
  3. 3 سؤال را در بخش پرسش و پاسخ بپرسید، نه در دیدگاه.
  4. 4 تبلیغات، لینک و شماره تماس درج نکنید.
  5. 5 دیدگاه پس از بررسی تیم محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک

پرسش خود را بپرسید

درباره این محصول سوال دارید؟
پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید

مشاهده قوانین پرسش و پاسخ
  1. 1 پرسش باید مشخص و مربوط به همین محصول باشد.
  2. 2 وضعیت سفارش را از حساب کاربری پیگیری کنید.
  3. 3 قبل از پرسش، موارد مشابه را مرور کنید.
  4. 4 پاسخ ممکن است از خریداران یا ایده بوک باشد.
  5. 5 پرسش پس از بررسی محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک