جستجوهای اخیر
جستجوهای پرطرفدار
45,000
بخش اول داستانها .......
قضیه پارکینگ برج بهاران
گرفتاری دی ماه
خرید شیر روزانه
گزارش بازدید
عموزاده ها ....
بازنشستگی
تأملات مدیر در مسیر خانه
لطف یک دوست
درشکه سواری در روستا
قدم زدن شبانه زن مجرد
قرار مصاحبه با نویسنده جوان
لیخوی یک چشم
قضیه خرگوش
شب عید
مذاکرات با هیئت مرکزی .......
از بالکن
......... نیمه شبان
آب نباتها .
سیم چاله داستان احتیاط و انصراف
هم صحبتی در محوطه هتل ....
ن دوم تمثیل ها و حکایات . بخش
انتظارات
پیرزن مهربان......
سبب خشم خواننده .
تصویر ....... سرگردان
بی سواد ...
اندوه پدر ....
پاسخ درخور .
جلوی خانه ما ما
طرح معما.
کتاب زدگی در محوطه خوابگاه
مقدمات عروب عروسی
آبیاری . چمن
جدا شدن از سفینه
شمشادها میان شد
همسایه طبقه بالا .
خرید اسباب بازی .......
ضیافت در مرکز شهر .
دیگر این روزهای آخر چه اهمیتی دارد که سر وقت به محل کار برسم؟ لازم نیست مضطرب باشم و مدام به ساعتم نگاه کنم. در عوض مسیرم را کج می کنم تا آن گل تنها را که در وسط میدان بزرگ و بی آب و علف روییده بچینم. می خواهم نجاتش دهم بعد از یک هفته بارانی، خیلی تصادفی از میان زمین سنگلاخی میدان سر زد و گل داد ولی با این روزهای طولانی تابستان حتماً به زودی خشک میشود میخواهم گل را بچینم و با خود به خانه ببرم.
به میدان بزرگ میرسم این بار میدان بزرگ و سنگلاخ را دور نمیزنم. مستقیم پا می گذارم به درون میدان علاوه بر گل، قارچ های خشک شده ای هم می بینم که چتر سفید و گرد آنها خاکستری و مچاله شده ولی اعداد یک تا دوازده هنوز روی آن دیده میشود کارگران ساختمان بلند بتونی از روی داربست همه سر بر می گردانند که مرا ببینند از اینکه غافلگیرشان کرده ام هیجان دارم یکباره باران میبارد و چشم و گوش و بینی و حتی مغزم پر از آب میشود. اما زود تمام میشود و من هنوز به گل نرسیده ام که باز آفتاب می زند. مردان روی داربست میخندند و با انگشت مرا به هم نشان میدهند. بعد دوباره ابرها روی خورشید را میگیرند و دلم میخواهد ساکت و آرام و بی حرکت مثل یک درخت همانجا بمانم و تلاش بیهوده نکنم باید کوتاه بیایم و به شوهرم بگویم کارت بانک پیش من است.
درباره این محصول سوال دارید؟
پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید
تلگرام
واتساپ
کپی لینک