IdeBook.ir
مشخصات محصول
نویسنده
موراکامی، هاروکی
ویرایش
-
مترجم
مرادی، محمود
صفحات
143 صفحه
انتشارات
وزن
190 گرم
شابک
تیراژ
-
قطع
سال
1405
تصویرگر
-
جلد
شومیز

کتاب نفر هفتم نشر ثالث

نفر هفتم

نویسنده موراکامی، هاروکی
مترجم مرادی، محمود
انتشارات ثالث
موجود
رقعی
1405
21% 320,000
252,800
کتاب نفر هفتم، اثر موراکامی، هاروکی، با ترجمه‌ی مرادی، محمود، در بازار نشر ایران، توزیع شده است.

کتاب نفر هفتم نشر ثالث

نفر هفتم

موجود
رقعی
1405
کتاب نفر هفتم، اثر موراکامی، هاروکی، با ترجمه‌ی مرادی، محمود، در بازار نشر ایران، توزیع شده است. این محصول در سال 1405 توسط انتشارات ثالث، به چاپ رسیده است. این محصول در قطع و اندازه‌ی رقعی، در سایت ایده بوک قرار دارد.
21% 320,000

252,800

نفر هفتم نشر ثالث

اثر موراکامی، هاروکی

مشخصات محصول

نویسنده
موراکامی، هاروکی
ویرایش
-
مترجم
مرادی، محمود
صفحات
143 صفحه
انتشارات
وزن
190 گرم
شابک
تیراژ
-
قطع
سال
1405
تصویرگر
-
جلد
شومیز

چکیده

در کتاب حاضر، داستان های کوتاه ژاپنی درج شده است. برخی از عناوین داستان ها عبارتند از: «خلیج هانالی»؛ «خرچنگ ها»؛ «یک روز مناسب برای کانگوروها»؛ «نفر هفتم» و «آینه». در داستان «نفر هفتم» قصّة زندگی مردی به تصویر کشیده شده است. در ده سالگی دوستی به نام «کـ» داشته است. روزی او همراه «کـ» به ساحل می رود ولی در حادثه ای «کـ» در دریا غرق می شود و مرد بدون ترس از موج، رو در روی آن قرار می گیرد، امّا موج نزدیک به وی به عقب برمی گردد. مرد در لحظه ای، صحنة وحشتناکی از دوستش «کـ» را در موج می بیند و تصویر تا چهل سال همچون کابوسی برای وی ادامه می یابد. امّا سرانجام با رسیدن نقّاشی هایی از «کـ» که در کودکی برای وی کشیده بود، کابوس ها به پایان رسیده و او صحنة واقعی از مرگ دوستش و دلایل صحنه های وحشتناک ذهن خود را دریافته، به آرامش می رسد.

گوشه ای از کتاب

نفر هفتم تقریباً به نجوا گفت: «نزدیک بود یک موج عظیم مرا با خود ببرد. بعدازظهر یک روز ماه سپتامبر بود و من ده سال داشتم.» آن مرد آخرین نفری بود که آن شب ماجرایش را تعریف می کرد. عقربه های ساعت از ده گذشته بود. جمع کوچکی که حلقه وار گرد هم نشسته بودند، می توانستند صدای باد را که در تاریکی با سرعت به سمت غرب می وزید بشنوند. باد درختان را تکان می داد. پنجره ها را به سروصدا می انداخت و با صفیری شدید خانه را تکان می داد. او گفت: «آن موج، بزرگ ترین موجی بود که در تمام عمرم دیده بودم. موج عجیبی بود. یک هیولای واقعی.» مکثی کرد و گفت: «آن موج به سختی رهایم کرد. اما به نظر خودم با ارزش ترین چیزهای زندگی ام را به کام خود کشید و به دنیای دیگر برد. سال ها طول کشید تا دوباره آن سال های گرانبهایی را که دیگر هیچ وقت باز نمی گردند، پیدا کنم و درد این ماجرا بهبود پیدا کند.» به نظر می آمد نفر هفتم در اواسط ششمین دهه زندگی اش باشد، لاغر و بلندقد بود، سبیل داشت و جای زخمی کوتاه اما عمیق که شاید به ضرب تیغ کوچکی ایجاد شده بود، کنار چشم راستش بود. تارهای سیخ و زبر سفید روی موهای کوتاهش به چشم می آمد و بر چهره اش نگاهی بود که می شد در چهره آدم هایی که نمی توانند کلماتی را که می خواهند پیدا کنند، دید. بااین حال، درباره ی او به نظر می آمد که این حالت چهره، انگار قسمتی از وجودش و متعلق به مدت ها پیش از این باشد. زیر کت پشمی خاکستری اش پیراهن آبی ساده ای پوشیده بود و هرازگاهی دستش را به سمت یقه می برد. هیچ کدام از کسانی که آنجا جمع شده بودند، نمی دانستند نامش چیست، یا زندگی اش را چگونه می گذراند. مرد گلویش را صاف کرد و برای یک لحظه یا بیشتر حرف هایش در سکوت گم شد. بقیه منتظر بودند تا ادامه بدهد. گفت: «در مورد من، آن یک موج بود. البته نمی توانم بگویم برای هر کدام از شما چه خواهد بود اما در مورد من شکل یک موج عظیم را به خود گرفت. یک روز ناگهان بی هیچ هشداری، خودش را به شکل موجی عظیم نشانم داد و ویرانگر بود.» من در یک شهر ساحلی در استان «س» بزرگ شدم، شهر کوچکی بود و شک دارم که اگر نامش را بگویم کسی از شما آن را بشناسد. پدرم پزشک آنجا بود. برای همین من دوران کودکی راحتی داشتم. از وقتی که یادم می آمد بهترین دوستم پسری بود که او را «ک» خطاب می کنم. خانه شان نزدیک خانه ما بود. یک سال پایین تر از من درس می خواند. مثل دو برادر بودیم؛ با هم مدرسه می رفتیم و برمی گشتیم و همیشه وقتی به خانه می رفتیم با همدیگر بازی می کردیم. در مدت دوستی طولانی مان هیچ وقت با هم دعوا نکردیم. من برادری داشتم که شش سال از خودم بزرگ تر بود اما به خاطر اختلاف سن و سال و سلیقه هایمان هیچ وقت با همدیگر صمیمی نبودیم و عاطفه برادری حقیقی من، از آنِ دوستم «ک» بود. «ک» موجود لاغر و کوچکی بود با چهره رنگ پریده که به دخترها می مانست. یک جور اختلال گفتاری داشت که باعث می شد برای کسانی که نمی شناختندش مثل عقب مانده ها به نظر بیاید و چون خیلی ضعیف بود، در مدرسه و خانه همیشه حامی اش بودم. تقریباً درشت هیکل و ورزشکار بودم و بچه های دیگر از من حساب می بردند؛ اما دلیل اصلی اینکه از مصاحبت با «ک» لذت می بردم این بود که او پسر دوست داشتنی و دلپاکی بود. او حتی یک ذره هم عقب ماندگی ذهنی نداشت اما به خاطر اختلال گفتاری اش در مدرسه خیلی موفق نبود. در خیلی از درس ها به سختی خودش را به بقیه می رساند. با این حال در کلاس هنر فوق العاده بود. فقط کافی بود یک مداد یا رنگ به دستش بیفتد. آن وقت تصویرهایی می کشید، آن قدر زنده که حتی معلم را هم شگفت زده می کرد. او پشت سر هم مسابقات را می برد و مطمئنم اگر در بزرگسالی هم نقاشی را ادامه می داد، هنرمند مشهوری می ‍ شد. نقاشی کردن از منظره دریا را دوست داشت. به ساحل می رفت و ساعت ها نقاشی می کرد. من هم بیشتر وقت ها کنارش می نشستم و حرکات چابک و دقیق قلمش را نگاه می کردم که چطور در چند ثانیه آن رنگ ها و شکل های تا آن حد زنده را در جایی که تا قبل از آن فقط یک ورقه کاغذ سفید خالی بود، به وجود می آورد. حالا می فهمم که این مسئله به خاطر استعداد نابش بود.

دیدگاه کاربران

دیدگاه شما

هنوز دیدگاهی برای این محصول ثبت نشده است. اولین نفر باشید.

CAPTCHA

با ثبت دیدگاه، موافقت خود را با قوانین انتشار دیدگاه در ایده‌بوک اعلام می‌کنید.

مشاهده قوانین ثبت دیدگاه
  1. 1 فقط درباره همین محصول و تجربه واقعی‌تان بنویسید.
  2. 2 از زبان مؤدبانه استفاده کنید؛ توهین منتشر نمی‌شود.
  3. 3 سؤال را در بخش پرسش و پاسخ بپرسید، نه در دیدگاه.
  4. 4 تبلیغات، لینک و شماره تماس درج نکنید.
  5. 5 دیدگاه پس از بررسی تیم محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک

پرسش خود را بپرسید

درباره این محصول سوال دارید؟
پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید

مشاهده قوانین پرسش و پاسخ
  1. 1 پرسش باید مشخص و مربوط به همین محصول باشد.
  2. 2 وضعیت سفارش را از حساب کاربری پیگیری کنید.
  3. 3 قبل از پرسش، موارد مشابه را مرور کنید.
  4. 4 پاسخ ممکن است از خریداران یا ایده بوک باشد.
  5. 5 پرسش پس از بررسی محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک