اگرچه پای دل خستگان به بند تو باشد خدا دلی بدهد مورد پسند تو باشد خدا دلی بدهد هرگز از تو بازنگردد تو را بخواند و هر دم نیازمند تو باشد تو پادشاهی و بخت بلند اهل زمینی خوشا نماز که بر قامت بلند تو باشد به گنبد تو نظر کرد آفتاب طلایی که زیر سایه دستان بی گزند تو باشد به بوسه می شکنی قفل های بی ضربان را خوشا به حال اسیری که در کمند تو باشد زمین و روز و شب و آسمان به کار تو مشغول چه می شود دل ما نیز کارمند تو باشد! خواستم تا در شب کوتاه من ماهی شوی خواستی شیرینی خواب شبانگاهی شوی از شب آغوش تا صبح جدایی راه نیست کاش یک شب میزبان صبح دل خواهی شوی ای دل غافل! چه آسان روزها را باختی کاش روزی لایق دیدار کوتاهی شوی عشق با خود فتنه ها دارد زلیخا را بگو می توانستی شبی زندانی چاهی شوی؟! ای تنت ابری تر از شب های غمگین زمین! کاش گاهی بر تنم باران ناگاهی شوی گفت بویت موی دریا را پریشان می کند زود راهی شو که باید رود گمراهی شوی فدای عطر نفس هایت نفس بدون تو آسان نیست زمین بهشتی اگر دارد به غیر خاک خراسان نیست به راستی که چه خوشبختیم که از هوای تو می نوشیم جهان بدون تو چون باغی ست که در حوالی باران نیست نهاده ای سر زانویت دل شکسته مردم را بهانه تو اگر باشد غم زمانه فراوان نیست خوشم به اینکه نمازم را درون صحن تو می خوانم خوشم به اینکه کسی جز تو مرا عزیزتر از جان نیست غزل چه فایده ای دارد؟ تو دوستدار غزالانی ولی دلی که من آوردم کم از غزال بیابان نیست من و قبیله ام عمری را به قبله تو نظر کردیم کم اعتنا به گدا کردن که رسم حضرت سلطان نیست... غم شکسته پری را پری نمی داند پرنده قفسی دلبری نمی داند طمع ندارم از آن لب که خنده ای برسد زمین سوخته بارآوری نمی داند رها شدیم چو طفلی رها در آغوشش دریغ و درد زمین مادری نمی داند چنان به درد دچارم چنان به داغ اسیر که جز تو حال مرا دیگری نمی داند منم بدون تو تنها «نجه دوزوم گجه لر؟» ولی چه فایده مرگ آذری نمی داند...
تلگرام
واتساپ
کپی لینک