و دهانی غنچه فقط برق چشمان آبی اش بود که باعث میشد هر که میخواست در معامله با او دست برتر باشد قبل از هر اقدامی دو بار فکر کند.
به آسانی میشد فهمید که اریک زیباییهای ظاهرش را باید از مادرش به ارث برده باشد. بین دو پنجره ی روی دیوار تیره رنگ قاب عکس مادرش آویزان بود. او در جوانی از دنیا رفته بود، وقتی اریک هنوز پسربچه ای ده ساله بود زمان حیاتش شوهر و پسرش با تمام وجود عاشقش بودند؛ و صورت زیبا پرصلابت و دل نشین آن عکس گواه این بود که ارزش چنین عشقی را داشته همان صورت در شکل و شمایل مردانه اش در اریک تکرار شده بود؛ موهای خرمایی به همان شکل جلوی سرش روییده بود؛ چشمانش مانند او بود حالت چهره شان نیز به هم شبیه بود، فکور و مهربان
آقای مارشال به موفقیت پسرش در کالج افتخار میکرد ولی بنا نداشت جلوی او به روی خودش بیاورد. او عاشق پسرش بود پسری با چشمان مادر مرحومش و او را بیش از هر چیز دیگری در این دنیا دوست داشت و همه ی امیدها و آرزوهایش در او خلاصه میشد.
در حالی که خودش را روی راحتی مورد علاقه اش رها میکرد با بی حوصلگی گفت:
خدا را شکر آن سروصداها تمام شد.
اریک حواسش جای دیگری بود پرسید از برنامه خوشتان نیامد؟
پدرش گفت: بیشترش مزخرف بود از تنها چیزهایی که خوشم آمد دعای لاتین چارلی بود و آن دخترکهای زیبا که برای دریافت دیپلم هایشان سر از پا نمی شناختند. لاتین زبان دعاخواندن است این باور قلبی من است دست کم وقتی مردی صدایی مثل چارلی پیر دارد چنان طنین و صلابتی در آن الفاظ بود که صوتش به تنهایی گویا تا مغز استخوانم نفوذ میکرد و آن دخترکها به زیبایی گلهای میخک بودند. مگرنه؟ به نظرم اگنس از همه شان زیباتر بود امیدوارم صحت داشته باشد که تو به او علاقه مندی اریک؟
تلگرام
واتساپ
کپی لینک