جستجوهای اخیر
جستجوهای پرطرفدار
1,200,000
زکریا می دانست که با رد درخواست مهندس و خاله اختر آنها را از خود رنجانده اما هنوز بر این باور بود که سالن خصوصی زمانی در آن باز میشود که مراسم عقد او و ملیکا در آن برگزار شود. حلیمه خانم که به علت پادرد شدید قادر به بالا رفتن از پله نبود از جشن چشم پوشیده و به تنهایی بر روی تخت کنار باغچه نشسته بود و به ریزش آب فواره نگاه میکرد و در همان حال در فکر آینده زکریا بود که میدانست بیهوده و عبث انتظار می کشد. با خود گفت: یعنی میشود هم امشب چشم زکریا به دختری افتد و مهر اورا به دل بگیرد و ملیکا را فراموش کند؟ سر به آسمان بلند کرد و نالید: خداوندا خودت به پسرم کمک کن تا آتش این محبت خاموش شود و او هم مثل دیگران برای خود سر و سامانی بگیرد. خودت خوب میدانی که زکریای من دلش مانند کودکان صاف و بی غش است. خودت خوب میدانی که او چقدر مهربان و به همه دستگیر است. او تا توانسته به همه خوبی کرده و گره مشکلات مردم را بازکرده پس خودت به او رحم کن و گره مشکل اش را خودت باز کن خدایا تو خودت میدانی که من جز تو و رحم و شفقت تو به هیچ کس دیگر چشم امید ندارم به این وقت شب قسمات میدهم استغاثه ام را بشنو و دلم را خوش کن جعفر کنار زکریا ایستاد و کنار گوشش گفت پسرخاله نمیخواهی در جشن شرکت کنی؟ زکریا به صورت او نگاه کرد و با گفتن از همین جا نگاه میکنم
باور نمیکنم که مرا با تو پیوستنی چنین باشد. نگه آن دو چشم شور افکن سوی من گرم و دلنشین باشد بیگمان زآن جهان رویایی زهره بر من فکنده دیده عشق می نویسم به روی دفتر خویش جاودان باشی ای سپیده عشق
درباره این محصول سوال دارید؟
پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید
تلگرام
واتساپ
کپی لینک